کی گفته باید هر روز بنویسی؟
حال همتون رو میگیرم! هر وقت دوست داشتم مینویسم.
آخه میدونین چیه؟ وبلاگی که سهچهار تا خواننده بیشتر نداره، که بیشتر به خودگویی شبیه میشه. اینه که آدم توی ورد مینویسه و واسه خودش نگه میداره.
فیسبوک هم نیک مکانی است برای لایک گرفتن :)
+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم آذر 1389ساعت 19:20  توسط امير
|
عزیزی در وبلاگش نوشته بود چیزی در این مایهها که «کسی که وبلاگش را بهروز نمیکند، بیخود میکند وبلاگ میزند»
چه خوش گفت آن عزیز!
+ نوشته شده در جمعه هفدهم اردیبهشت 1389ساعت 20:44  توسط امير
|
بالاخره بعد از بوق و اندی ما موفق شدیم در مخابرات نزدیک خانهمان یک پورت خالی پیدا کنیم و یک عدد اینترنت فوق سریع (در حد 128 کیلوبابت) با یک مودم/روتر بیسیم استقراضی راه بیاندازیم و لپتاپمان را بگذاریم روی لپمان (به فتح لام) و مفتخرانه اینترنتبازی کنیم!
این که میگویم بالاخره، یعنی این که کلی تو این در و آن در زدیم، تا بالاخره یک شرکتی که یک نفر در مخابرات معرفی کرد و گفت که پورت خالی دارند و خالی میبندند اگر میگویند که ندارند، یک لیوان شیر پاک خورد و به ما اینترنت مرحمت کرد! البته، ناگفته نماند که ما 18 اسفند پارسال ثبت نام کردیم و پول واریز کردیم، ولی 14 فروردین امسال، بعد از کلی پیگیری و زنگ و بحث و التماس و استغاثه، دست آخر حضرت اینترنت بر ما نازل شد.
اما، بشنوید از آن طرف که به محض اوکی گرفتن از آن شرکت (که به رسم حفظ حرمت محترم در فرهنگ غنیمان، از آوردن نامش معذورم) شرکتهای دیگری (ایضا) یکبهیک زنگ زدند و همه ابراز مودت بابت سرویس جدید و اظهار ندامت از سرویس نداده و اینها... ولی چه سود که من الان نشستهام پای صحبت حضرت اینترنت کبیر فوق سریع (همان 128 کیلو یا شاید هم پیکسل، چه میدانم) و دارم بینگرانی قطعی دایالآپ و هول هزینه هدررفت بیخودی آن (مثل وضعیت سابق یارانهها) دارم فرت و فرت تایپ میکنم.
تا کور شود هر که ندارد سرویس!
+ نوشته شده در شنبه چهاردهم فروردین 1389ساعت 20:19  توسط امير
|
گفتهاند:آن کس که بداند و بداند که بداند
اسب خرد از گنبد گردون بجهاند
آن کس که بداند و نداند که بداند
بیدارش نمایید که بس خفته نماند
آن کس نداند و بداند که نداند
لنگان خرک خویش به منزل برساند
آن کس که نداند و نداند که نداند
در جهل مرکب ابدالدهر بماند
ما به چشم دیدهایم: آن کس که بداند و بداند که بداند
باید برود غازبه کنجی بچراند
آن کس که بداند و نداند که بداند
بهتر برود خویش به گوری بتپاند
آن کس که نداند و بداند که نداند
با پارتی وبا پول خر خویش براند
آن کس که نداند و نداند که نداند
بر پست ریاست ابدالدهر بماند
پینوشت: این شعر فوق هم از من نیست و کپیپیست از یک ایمیل دریافتی. گویا نگفتن این نکته باعث اشتباه دوستان شده! کپیرایت پروتکتد ناو!
+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم اسفند 1388ساعت 15:11  توسط امير
|
«من مینویسم. پس وبلاگ هست!»
آه ای صفحه کلید
چرا یاریم نمیکنی، زمانی که زمان از من پیشی میگیرد؟
چرا آن چه در ذهن دارم نمینویسی؟
چرا به جای انگشتانم نمیدوی؟
مگر ادب نداری؟
نوشتم که مرده فرض نشوم :)
+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم اسفند 1388ساعت 18:43  توسط امير
|
بابا ایول،
این عکس ارسالی از یک دوست، باعث شد این بخش «تحتاللفظی» شدیدا زنده شود.
توجه کنید:

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم بهمن 1388ساعت 11:44  توسط امير
|
لشکر گوسفندان که توسط یک شیر اداره میشود، میتواند لشکر شیران را که توسط یک گوسفند اداره میشود، شکست دهد.
«نارسیس»
+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم آذر 1388ساعت 9:8  توسط امير
|

من این روزها خیلی این پنجره رو میبینم. شما چطور؟
+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم آذر 1388ساعت 13:28  توسط امير
|
در اوج خستگی از تلاشی به ظاهر بیحاصل، عزیزی این شعر را برایم فرستاد که کل خستگیام را پودر کرد! دلم نیامد با دیگران به اشتراک نگذارم. هر چند آخرش این حسرت به دلم ماند که چه طور آدمهای بزرگی پیدا میشوند که چنین نکات عمیقی را این قدر زیبا بیان میکنند.
اما شعر:
هرگز نگرد ، نیست
در پشت چارچرخه فرسودهای کسی
خطی نوشته بود:
«من گشتهام نبود. تو دیگر نگرد، نیست!»
این آیه ملال در من هزار مرتبه تکرار گشت و گشت.
چشمم برای این همه سرگشتگی گریست.
چون دوست در برابر خود مینشاندمش.
تا عرصه بگو و مگو میکشاندمش.
- در جستجوی آب حیاتی؟ در بیکران این ظلمت آیا؟
در آرزوی رحم؛ عدالت، دنبال عشق؟
دوست؟…
ما نیز گشتهایم
«و آن شیخ با چراغ همیگشت»
آیا تو نیز - چون او - انسانت آرزوست؟
گر خستهای بمان و اگر خواستی بدان:
ما را تمام لذت هستی به جستجوست.
پویندگی تمامی معنای زندگی است.
«هرگز نگرد نیست»
سزاوار مرد نیست…
فریدون مشیری
+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم آذر 1388ساعت 13:16  توسط امير
|
امروز وسط قهوه هم زدن بود که به «دلقک - هاینریش بل» فکر میکرد. یکهو فکری به ذهنم رسید. تقریبا یک جور کشف و شهود بود، شاید هم اختراع. هنوز توی اینترنت دنبالش نگشتم، از ترس این که قبلا یکی توی ویکیپدیا مدخلش را زده باشد! خوب، آدم دلخور میشود.
برگردیم سر مطلب. همین طور که قهوه را هم میزدم و بوی لذتبخشش در مشامم میپیچید، به نظرم آمد که بوها هم مثل آدمها دارای شخصیت هستند و البته بعضیهاشان هم به همان اندازه بیشخصیت. درست مثل بوی همین برنجهای باسماتی هندی و پاکستانی که خوردنشان با جویدن کاه هیچ فرقی ندارد، غیر از آن که گرانتر تمام میشود.
مثلا، همین چای جوشیده که درست مثل آدمهای عنق و بیحوصله است. هر وقت از در میآید تو، آدم میفهمد که وقت اداری یکی دو ساعتی است تمام شده و آبدارچی دیرمانده، یک لیوانیاش را جلویت میگذارد که مثل زنگ پایان اضافهکار مجاز توی گوش آدم صدا میکند. یا مثلا همین قهوه ایدهپرور مورد بحث. یک بوی عجیبی دارد. یک جور بوی قهوهایرنگی که لذت حضورش را به تو تحمیل میکند. مخت را توی فرغون میگذارد، اما آنقدر خوشصحبت است که دل نمیکنی. یا وخیمتر از آن، بوی شکلات که مثل آدمهای حشری چشمک میزند، هی دو رو برت میچرخد و خودش را به تو میمالد. سهکنج گیرت میاندازد و آخرش هم سرت خراب میشود. بوی شکلات تلخ اما؛ از آن لوندهایی است که همیشه فاصله را حفظ میکند. به قول خودمان با دست پس میزند و با پا پس میکشد. بگذریم که بعضی این قدر بیذوقند که با اولین پس زدن اول، چنان لب پایینشان کش میآید که از بوی تلخ و شیرین یک لذت ممنوع بیبهره میمانند.
بعضی بوها سرد ولی خوشایندند و البته سربزنگاه آبروبر؛ مثل بوی خیار. بوی خیار هم مثل بوی سیر از آن بوهایی است که نمیتوان همنشینیاش را منکر شد، اما برخلاف سیر، وجودش داغ آدم را خنک میکند، به خصوص بوی خیار نمکی که پیچیدنش در بینی حال دیگری دارد. مسلما آبروبریاش به اندازه سیر نیست. این یکی بوی داشمشتیها را میدهد. شاید به موقعش خیلی هوایت را داشته باشد، اما به هر حال مردم به چشم دیگری بهت نگاه میکنند.
بوهایی هم هستند که مثل آدمهای پررو، وقیح و بددهن تحملشان ممکن نیست، مگر به ضرورت مصلحت. همین بوی زیربغل یا بوی جوراب دو روز در کفش مانده. در اجباریترین حالت، دایم چشمت دنبال مفری محترمانه میگردد. یا برعکس بوی کالباس که مثل تازه به دوران رسیدهها، به ضرب و زور وفور ژل و ادکلن و مارک خوشایند است.
خلاصه خوب که بو کنی، همه جور شخصیتی بین بوها تشخیص میدهی، که همهشان هم مثل قهرمانهای داستانهای کلاسیک همین طوری مسطح و تکوجهی نیستند. مثل بوی چای دارچین که آراسته و دروغگو است یا این قهوههای جدید نعناعی که دوشخصیتی است یا بوی پرافاده مدفوع که صرف این که غالبا در یک اتاقک تمام سفید و براق متصاعد میشود، دچار شبهه خودخوشبوبینی شده یا مثلا بوی قرمهسبزی که بسته به خانگی و کترینگی بودنش متفاوت است و اگر از کله بلند شود که کلا حکم دیگری دارد، مثل آدمهایی که تکلیفشان با خودشان روشن نیست؛ همرنگ جماعتند. برای همین هم گاهی (خیلی کم) جوگیر میشوند و سرشان را به باد میدهند. یا بوی کاغذ که عین حقارت، جذاب و چسبنده است. کنارش که مینشینی، نمیخواهی بلند شوی...
زعفران، لاستیک، پشم شیشه، بستنی، سیب، فولاد؛ همه اینها شخصیتهایی دارند که همانقدر نیاز به کشف شدن دارند که آدمهای دور و برمان. کمی بو بکشیم!
+ نوشته شده در جمعه ششم آذر 1388ساعت 17:46  توسط امير
|