همكاران - رعايت ايمني شرط اول است

خوب، خیلی وقت بود كه چیزی ننوشته بود. ولی، خوشبختانه اطلاعیه‌ی امنیتی‌ای كه در محل یكی از پروژه‌هایی كه كار می‌كنم، گزك به دستم داد. دقت كنید كه اطلاعیه رسمی است و توسط یك مقام عالی امضا شده است. جهت حفظ اسرار شغلی (و حفظ شغل) از ارایه نام و نشانی شدیدا معذورم.

1- رعایت نكاتی ایمنی در محل كار




2- حفظ وسایل شخصی



خوب نخنديد ديگه! پيش مي‌آد. لعنت به اين فناوري همراه كه همه رو كرده ژورناليست خياباني!
يه گاف دل راحت هم نمي‌شه داد!

دیوانه منم من كه روم خانه به خانه

این روزها شدم یهودی سرگردان. محل كار اصلی‌ام یك جاست. محل فعالیت پروژه یك جاست، هنوز مسئول نرم افزار شركت قبلی هستم و كار خودم هم كه جدیدا هست شده!

صبح می‌رم محل كار اصلی، كارت می‌زنم ، با مدیر هماهنگ می‌كنم و بعد می‌رم محل پروژه ، منتظر می‌شم اذن ورود بدهند. بعد كه رفتم تو باید صبر كنم یكی بیاید كامپیوترش رو ردیف كنه و در اختیارم بگذاره، به رسم امانت. برای دستشویی رفتن هم لازم دارم كه یكی همراهیم كند تا دم در تا در را با access card بزند. وقتی هم كه برمی گردم باید زنگ بزنم تا در رو باز كنند برم تو. خلاصه همیشه گیر یكی هستم. بعد بر می‌گردم شركت و كمی سین جیم و كمی اینترنت بازی و گزارش‌نویسی، بعد اعزام به دفتر مجله. اون جا هم تازه اول كاره و باید هزار چیز را هماهنگ كرد و به فكر همه چیز بود. از چاپ و پخش بگیر تا صفحه‌بندی و گرافیك. مطلب هم كه جای خود را دارد. معمولا تا دیروقت آنجا هستم. گهگاهی هم از محل كار قبلی زنگ می‌زنند كه گیر كردیم یا جلسه داریم با كاربرا و ...
تازه كارهای آكادمی هم هست و ترجمه و جلسه نقد و شب این و آن و ...

خلاصه روزانه پشت 4-5 كامپیوتر مختلف می‌نشینم و چند جا اصلا جای مشخصی ندارم و به قول جیسون (رییس یكی از دوستانم) تنها جای ثابتی كه رویش می‌نشینم باسنم است. كم‌كم درك می‌كنم كه بی‌وطنی یعنی چه و چرا بعضی‌ها هجوم می‌آورند تا جایی را غصب كنند.

جای شكرش باقی است كه اهالی خانه این سرگردانی مرا تحمل می‌كنند! قوت قلبی است.

درویشی كه كارت سوخت ندیده بود

روزی بر در حجره‌ی عزیزی نشسته بودم كه درویشی درآمد ژنده‌پوش. آهسته می‌رفت و ذكر می‌گفت و فراخ‌فراخ گام برمی‌داشت. گفتمش «درویش، سبب آهستگی و ذكرت را دانم، اما فراخی گامت از چیست؟». گفت «مپرس، كه حكایتی است غریب!» به پیاله‌ای چای خواندمش. نشست و در دم گفت «آخ!». گفتم «خدا بد ندهد.» گفت «او ندهد. بد را بنده دهد!» پس حكایت چنین آغاز كرد:

درویشی‌ام سرگردان آفاق. از بلادی به بلادی و از دیاری به دیاری روم و ذكر گویم سائلی حق كنم و روزگار گذرانم. روزی به بلادی درآمدم كه طاهران می‌خواندندش. دیدم صفی طویل از خلایق در خودروهای خود بر دروازه ایستاده و به نوبت پیش می‌روند و ركوع می‌كنند. پس گزمه‌ای بر دروازه، با وسیله‌ای ابریق‌گون به ایشان و بعد به خودروشان نزدیك می‌گردد. سپس سوار بر خودور از دروازه می‌گذرند و داخل شهر می‌شوند. عجبم آمد از كرده‌ی گزمه. پس، از فرد پیشینم پرسیدم «این صف برای چیست و گزمه چه می‌كند؟» مرد در دم دست بر عضو پسین خود نهاد و آهی سوزناك كشید كه «آخ، درویش كجای كاری!» گفتمش «همین جا كه بینی! غرایب بسیار دیده‌ام و تفاسیر بسیار كرده‌ام. اما هر چه كردم این ندانستم.» پس حكایت چنین آغاز كرد:

بازرگانم و دیرزمانی است كه در این بلاد می‌زیم. به سبب پیشه‌ام ورود و خروج از دروازه بسیار كنم. طاهران بلادی است بازرگانی و پرنفوس و بسیاری از آنان پیشه‌ی مرا دارند. متاع و نفوس می‌برم و می‌آرم و روزگار می‌گذارنم. كارم با همین 405 است كه می‌بینی. شهر را حاكمی است بی‌خیال و او را وزیری است فكور! طاهران را مردمی است سربه‌زیر كه حكم حاكم هرچه باشد، گردن می‌نهند. سال‌ها بازرگانان و عوام علیق خودرو در شهر تامین می‌كردند،‌ تا این كه جایگاه علیق از درون شهر به دروازه آوردند تا علیق خودروی بازرگانان را از عوام جدا كنند و خراج ببندند. مدتی بر این منوال گذشت تا داروغه از دادن یك ثلث علیق ابا كرد. مدتی بر این منوال نیز گذشت. آن ثلث دگر نیز ابا شد. مدتی دیگر گذشت تا این كه ... مخلص كلام این كه اكنون كه در محضر شمایم یك دهك علیق می‌دهند و هر بار ابریق سوخت بر ماتحت صاحب خودرو می‌نهند و پس آنگاه از دروازه می‌گذرانند. من نیز چون دیگران صبر پیشه كردم و دوره‌ای به بی‌خیالی گذراندم تا طاقتم تاق شد. از دوستی سبب پرسیدم. در دم دست بر ماتحت گذاشت و گفت «آخ، برادر مپرس كه دلم و هم جای دیگرم خون است!» پس حكایت چنین آغاز كرد:

شهر را، چندان كه دانی، حاكمی است و وزیری و داروغه‌ای و گزمگانی. همیشه هر حكم حاكم واجب‌تر از لازم‌الاجرا بوده و كس دم نزده. تا آن كه حاكم از وزیر پرسا شد كه «چرا این مردم هیچ دم نزنند؟ نكند جور چندان شود كه صبرشان سرآید و عارض شوند به درگاه سلطان؟» وزیر با خنده‌ای گفت «حاكم به سلامت باد. هرچه كنیم اینان دم نزنند!» گفت «از چه دانی؟» گفت «دانم!» گفت «نگمانم!» گفت «آزمایم تا بدانی!» پس داروغه حاضر كرد و بر او دستورات خواند و مرخص كرد. گفت «چه گفتیش؟» گفت «بینی!» پس چنین شد كه اول علیق دوثلث كردندند و سپس یك ثلث و الخ... تا به عشری بسنده كردند. پس چون كسی دم نزد، امر شد هر كه علیق خواهد باید جور ابریق برد! مردم نیز چنین كردند! حال،‌ ای بازرگان تو نیز یا چنین كنی و یا راه بلادی دیگر در پیش گیری.

این حكایت این شهر است و آن چه دانستم با تو گفتم تا بدانی كه چه در پیش داری. حال ای درویش، اگر بلاد دیگری در سر داری، طاهران را بگذار و بگذر، كه ما دربندیم و علیق‌لازم! تو نیز گرچه خودرو نداری و بر حماری سواری، اما بسته به لطف گزمه‌ای و خلق امروزش!

حكایت چون شنیدم، چندان در شگفت شدم كه ندانستم زمان و هم صف چگونه پیش رفت. تا گزمه‌ای بر دوشم زد و گفت «اخوی،‌ كارت سوخت!» گفتمش «ای برادر مرا از دار دنیا حماری است كه جو خورد و به سوخت نیازش نباشد.» گفت «مرا گفته‌اند هر كه آید،‌ در خودرویی آید و هر كه باشد، جز خواص، در كارتش نگرم و ماتحتش ردیف كنم. آن گاه راهش دهم.» گفتم «این ابریق چیست؟» گفت «ای درویش هالو. نازل سوخت است این یارو.» گفتم «هر چه هست،‌ از من درگذر كه پیرم و فرتوت. تاب نیاورم و خونم گردن تو باشد.» گفت «شرمنده! مگر این كه نیمه‌شب بیایی و پیت بیاوری و چهارصد سكه!» گفتم «ندارم!» گفتا «پس ابریق گذارم!» ... بلادی در همسایگی نبود و من درمانده و بی راه بازگشت. چنین شد كه از دروازه گذشتم و در شهر شدم. شب در سرایی بخسبیدم و چون صبح شد برخاستم. انبانم را نیافتم. سوال كردم. گفتند «نداشتی.» گمان كردم شبرویی برده است. لیكن به یاد آوردم كه پس از ركوع از حال برفتم و گویا مردمان دل بسوزانده و مرا این سوی دروازه آورده‌اند. دریافتم كه انبان به جا مانده است. به دروازه رفتم و نزد گزمه شدم. گفتم «انبانم!» گفت «ندانم.» گفتم «رحمتی بر من مسكین بیار!» گفت «مرا تنها با ابریق و كارت است كار.» گفتم «چه كنم؟» گفت «برون شو و انبان خود برگیر.» چنان كردم. چون بازگشتم، گزمه گفت «اخوی، كارت سوخت!» ... پس باز همان حكایت رفت و همین است كه فراخ گام بردارم. پس ای برادر، در حیاتت چنان كن كه گذرت به طاهران نیافتد، كه چون افتد، همان افتد كه گفتم و دانی!

در شگفت شدم، چندان كه رفتن درویش ندانستم. نیم روزی بگذشت كه سر از جیب حیرت برون آوردم. از درویش پرسیدم. یار حجره‌دارم گفت «سوی دروازه رفت.» شتافتم تا او را بر دروازه یافتم. تا به او برسم از دروازه گذشته بود. در بلاد ما كارت و ابریقی مستقر نبود، پس گرچه هراسیدم لیك از دروازه گذشتم. ندایش دادم تا ایستاد. نفس‌زنان گفتمش «با چنین جوری هنوز خلایق طاهران دم نزده‌اند؟» گفت «زده‌اند!» گفتم «حكایت كن!» گفت «جوان، نه پای ایستادن دارم و نه ماتحت نشستن! پس مختصر كنم. روزی حاكم و وزیر به دروازه درآمدند، با خدم و حشم. حاكم سوار بر پرادویی ابلق پیش آمد و دستی بر سر جوانی كشید و گفت «مشكلی نداری،‌ فرزند؟» ترسان و لرزان گفت «قبله‌ی عالم به سلامت باد، معضلی نیست جز كمبود گزمگان و زنگ‌زدگی ابریق‌ها

این بار سه شبانه‌روز در شگفت بودم و هیچ نخوردم و هیچ نیاشامیدم. تا یكی ندا در داد «برادر، برخیز كه چندان به جای بوده‌ای كه گنجشكان بر دستارت لانه كرده‌اند.» هراسان برخاستم. چندان كه نگریستم، دیدم بر دروازه آلاتی بنا كرده‌اند و گزمگانی بگمارده‌اند. سر به زیر انداختم و راه شهر در پیش گرفتم كه دستی بر شانه‌ام زد. از جا جستم و گفتم «از من چه خواهی؟» به طعنه گفت «اخوی،‌ كارت سوخت

ايست! صندوق‌ها بالا!


اين هم يك دستورالعمل جديد برای فيلم‌سازی! بخوانيد و بداغيد:

سلحشورانه! به روايت خوابگرد.



راز بقا


«عجب چيزي هستيم ما، نه؟ ما تنها حيواني هستيم كه پيزي خودمون رو پاره مي‌كنيم تا زنده بمونيم!»
پاپيون