هوا...

فيل هوا کردن

To air elephant

هواي من رو داشته باش!
Have my air

بي‌هوا گذاشت رفت
She airless put went

يه هوا برو اون‌ورتر
Go one air that sider

طرف هيکل داشت ، اين هوا!
The side had a body, this air

خانه‌ای از شن و مه!

چشم در چشم آیینه

نگاهش را نمی‌شناسی

صورتی سنگی، قلبی نیز، اما ترك خورده

 

پشت مرد سنگی

بی‌چهره‌ای آشناتر

نسبتی است او را با تو؟

اوهام‌زاده‌ی خاطرات خوش

 

آن سوتر، گستره‌ی سبز بی‌قیدی است

پیك‌نیك لحظه‌های لذیذ

آجیل فراغت در جیب

برای اوقات خستگی از شادی

 

نگاه از آیینه برمی‌گیری

گوشه اتاق، سبد خالی خنده‌های خرد و ریز

جعبه‌ابزار مصیبت اما دم دست

 

ظرف‌های نشسته‌ی شام دیشب

زندگی نیم‌جویده‌ی ماسیده

ردیف‌ردیف كریستال‌های نكبت

تابلوهای پوچی به دیوار

 

همه خوابند

به زور قرص

یا به ضرب سیلی

 

نگاه مرد سنگی به توست

سردی دستش بر گلویت

سوزش ناگفتنی‌ها به سینه

بغض خشم است و درد كینه

 

این خانه در ندارد!

 

افعال بچگانه

به محض اینكه فرزندتان شروع به راه رفتن می‌كند، میزان استفاده از دو فعل به صورت نمایی افزایش می‌یابد: نكن، بیا!

متن زندگی

اشتباه ناگزیر است. بسته به توست که بخواهی متن زندگی‌ات پر از غلط باشد یا پر از لاک غلط‌گیر!

مراقب بزرگراه‌ها باش

اشتباهات و فرصت‌های زندگی مثل ورودی‌ها و خروجی‌های بزرگراه‌ها هستند؛ اگر یکی رو رد کنی، باید کیلومترها بری تا به بعدی برسی. تازه معلوم هم نیست که به درد بخورد. از طرف دیگه، اگه یکی رو اشتباه بگیری، ممکنه بیچاره‌ات کنه! ـ

جایی که من زندگی می‌کنم

«در آغاز کلمه بود.»


در جایی که من زندگی می‌کنم و احتمالا جاهایی دیگری هم با همین خصایص اجتماعی، «کلمه» نه تنها در آغاز بلکه در «حین» و در «پایان» نیز حضوری پررنگ و تعیین‌کننده دارد. وقتی می‌گویم «تعیین‌کننده» اشاره به مفهوم واقعی کلمه دارم. در این جا چینش عمدتا بی‌معنی و گاه معنی‌دار کلمات در قالب جملات بی‌بار و پررنگ‌ولعاب، که به لفظ عوام همان «حرف زدن» می‌شود، بسیار تعیین‌کننده است. نه از این لحاظ که کلمات «بار» داشته باشند، که به نظر من باید به‌شدت این طور باشد، بلکه کاملا بالعکس؛ کلمات کاملا از بار تهی شده‌اند. این واژه‌ی «بار» را به هر دو معنا می‌توان تصور کرد: 1) ثمر و حاصل؛ 2) وزن و ارزش. اینجا کلمات «بی‌بار»اند. با این حال، همچنان نقش تعیین‌کننده‌ای دارند. پارادوکس غریبی است!

 

جایی که من زندگی می‌کنم، مردم خیلی حرف می‌زنند و از آنجایی که حرف زدن «عملی» است مستلزم وقت و انرژی، فلذا اصولا زمان و انرژی دیگری برای سایر اعمال باقی نمی‌ماند. اینجا هم یک پارادکس دیگر وجود دارد: حرف زدن تنها عملی است که هیچ نتیجه‌ی ملموس، فیزیکی و ماندگاری به جای نمی‌گذارد. اشاره به گفته‌ی بزرگان به هیچ وجه به اعتبار این پارادوکس لطمه نمی‌زند؛ چرا که به عقیده‌ی من ماندگاری فیزیکی نه از آنِ حرف بزرگان، بلکه متعلق به نتیجه‌ی عملی است که در اثر این حرف ممکن است از کسی سر زده باشد. بنابراین، اینجا از تمام اعمالی که مردم مرتکب می‌شوند، تقریبا هیچ نمی‌ماند. به گفته‌ی قدما «حرف مردم باد هواست.» از همین روست که با این که هر روز مقدار معتنابهی بیانیه و سخنرانی و قانون و مشت مجازی دندان‌شکن و ادعا و قول ،... از جهات شش‌گانه‌ی جامعه پراکنده می‌شود، آنچه می‌ماند و به کار می‌آید «هیچ» است.

 

جایی که من زندگی می‌کنم، «حرف» جزو اساسی‌ترین معیارها و حتی شاید تنها معیار سنجش هم هست. تقریبا تمام شئونات زندگی مردم اینجا با حرفی که می‌زنند سنجیده می‌شود. چیزی که اعتقاد دارند، کاری که می‌کنند و اثری که می‌گذارند چندان به حساب نمی‌آید. آنچه پیمانه می‌شود همان باد هواست. پرداخت‌ها نيز غالبا بر اساس همين حرف‌ها انجام می‌شود، هرچند خيلی‌ها هم "حرف مفت» می‌زنند. همین است که مردم یک چیزی می‌گویند و یک منظور دیگری دارند و در نهایت هم یک کار دیگری می‌کنند. نه این که مردم من نقاب به چهره داشته باشند و نقش بازی کنند، نخیر. ابدا این کار عمدی نیست؛ این «کار» جزو خصوصیات ذاتی و ژنتیکی‌شان است. چیزی است که از قرن‌ها پیش شکل گرفته، قوام یافته و ماندگار شده است. اگر کسی از عقلی که با معیار عام جامعه سازگار باشد، بهره نبرد «دیوانه» خوانده می‌شود، کسی هم که ویژگی حرف‌مفت‌زنی را در خود نداشته باشد، مارک معروف «اشکول» رویش می‌خورد.

 

جایی که من زندگی می‌کنم، همه‌ی حساب‌ها به حرف بیان می‌شود، همین است که گاهی به اشتباه آن را «حرف حساب» می‌گویند. بیشتر قول‌وقرارهای اجتماعی و اقتصادی، گرچه شاید سایه‌ای از خود را روی نمودی به نام «مکتوب» به جای می‌گذارد، اما عمدتا بر پایه‌ی حرف‌هایی است که رویش «حساب» می‌شود ولی نمی‌شود بابتش از کسی «حساب» پس گرفت. اصولا، اینجا چون مردم بسیار باهوشی دارد، که گفته می‌شود باهوش‌ترین مردم جهان است، به دلیل قابلیت‌های مغزی فوق‌العاده، همه‌ی حساب و کتاب‌ها ذهنی انجام می‌شود و نیازی به اسراف در مصرف کاغذ نیست. چیزی ثبت نمی‌شود که بعدا به آن استناد شود. احیانا، اگر ثبت شد و استناد هم شد، با گونه‌ای دیگر از «حرف»، که به دلایل نامشخصی کلمه‌ی نامانوس عربی «تکذیب» را برای اشاره به ان استفاده می‌کنند، به‌راحتی قضیه فیصله می‌یابد.

 

جایی که من زندگی می‌کنم، آیا همان جایی است که تو هم زندگی می‌کنی؟


قدمت رو تخم چشام!


قدمت رو تخم چشام
Your step on the ball of my eyes

آه نداريم با ناله سودا كنيم
We don't have allas to trade with groan

سه كردي
You made it three

يه روز پاشو مي‌خوري
You'll eat it's leg someday

ننه‌ من غريبم در نيار
Don't take out mother-I'm-stranger


روش‌هاي حکومت

تفاوت ديکتاتوری و دموکراسی در اين است که در مدل اول، گروهی به زور حقمان را مي‌خورد، و در روش دوم خودمان انتخاب مي‌کنيم که چه کسی اين کار را بکند!

پيشرفت

وقتي براي پيشرفت خيلي زحمت مي‌كشي، بايد مواظب باشي كه روي تسمه نقاله نايستاده باشي!

كودك

ضرباهنگ خشم هیزم‌شكن،

تیزی خطای تبر،

شكست بی‌صدای نهال،

لذت قدرت بی‌رقیب

 

اشك تنهایی باغبان،

چشم بر ستبری تبر،

مهر مرد و عشق نهال،

ایست در مرز ناتوانی

 

زمزمه امید یا نفرت:

"دیده بر دسته تبر دار،

تكه‌ای از نهالی كهن!"

شكیبایی و دیگر هیچ

اصل بقا

این قانون تعمیمی است از قانون بقای ماده و انرژی در باب پروژه‌های دانشجویی:

پروژه دانشجویی ایجاد نمی‌شود و از بین هم نمی‌رود، بلکه از دانشجویی به دانشجوی دیگر منتقل می‌شود!
البته این اصل را می‌توان به چیزهای دیگری نیز تعمیم داد؛ از جمله ایده، طرح، سوژه رمان، ...

پيونددهندگان بزرگ

سياست‌مداران پيوند دهندگان دولت و دنياي کسب‌ و کارند؛ نقطه اتصال جيب مبارک! 

چشماتو درويش كن!

اين هم چند تا ديگه!

چشماتو درويش كن
Make your eyes needless beggar

علي موند و حوضش
Ali remained and his pool

هندونه نذار زيربغلم
Don't put watermelon under my armpit

جز جيگر بگيري
You, get liver-burning


بزن روشن شي
Hit, get lit

اشک ظلمت

اشك ظلمت

آتش مقدس بر پا بود؛ بر داري تنومند، در ميانه‌ي آتشكده، بر صخره‌اي ايستاده چون ستوني عظيم. آتشي چنان سترگ كه بلنداي بالايش از كنگره‌هاي آتشكده بس فراتر مي‌رفت، چنان خيره كه دشنه نورش در تن ظلمت بزرگ فرو مي‌رفت، چنان رقصان كه جمعيت تنگاتنگ ايستاده را به رقصي ناهشيار و روان وامي‌داشت. جمعيتي چنان فشرده كه يك تن مي‌نمود، چنان سيال كه به مايعي چسبناك مي‌مانست، چنان يك‌رنگ كه گويي خود آتشكده بود. هر تكاني از آتش، تكاني هم‌سو در جمعيت بر مي‌انگيخت، انگار جمعيت نه انجمن ستايش‌گران آتش، كه خود آتش است. هيچ‌كس با خود نبود. هر كس پيوسته با ديگري و فرو شده در شور آتشكده و مستحيل در آتش.

گروهي در ميانه بودند، چنان شيدا كه خويش بر دار مي‌افكندند، بالا مي‌رفتند و تن خويش به پاكي آتش فرو مي‌شستند. از اينان خاكستري نيز نمي‌ماند. به گرماي آتش فرا مي‌رفتند و سهمي از نور مي‌شدند. اينان را موسمِ شهادت بود و جشن مرگ ظلمت.

دسته‌اي در تب و تاب رفتن و ماندن، موج‌وار مي‌گشتند و مي‌خروشيدند و باز مي‌ماندند. اينان را نه ياراي آتش معصيت‌سوز بود و نه گريزي به سردي لاقيدي. نه در آتش بودند و نه دور از آن. عرق‌ريزان از هرم آتش و هيبت ظلمت، مي‌لوليدند و به رقص شعله مي‌رقصيدند. ليك مي‌ماندند، كه سلحشوران فردا بودند.

خائنين اما، بر كرانه بودند، به رفتار چنان پيوسته با انجمن كه عضوي با تن، به پندار چنان ديده بر ظلمت دوخته كه تيري بر چله. اينان را نيز تن مي‌جنبيد، اما نه به رقص شيدايي، كه به لرز رسوايي. ليكن به رغم ناهماهنگي، معصيتي بر آنان نبود، روحي شفاف در تني سيال بودند. تنها، رو به سويي ديگر داشتند و آرزويي ديگر در سر. نشسته بر لبه پرتگاهي هراس‌انگيز، به اميد نوري از دل ظلمت، از گونه‌اي ديگر. براستي، خيانت جز اين است؟

يكي‌شان كه سست‌تر بود از اين سو و اميدبسته‌تر به آن سو، چشم بر هم نهاد و خويش رها كرد. هيهات، كه سقوط نه پرواز رهايي، كه سايشي بود دردآلود بر پوست سخت و خاردار صخره. پيمودن هر فاصله‌اي، با كندن تكه‌اي از جان توام بود كه بر تن صخره جا مي‌ماند. رد پاي خوني زلال بود كه از لرزش دستي محتضر بر دامان صخره مي‌ماسيد.

گرماي آتش، اندك‌اندك رخت بر مي‌بست و سردي برهنه‌ي ظلمت بر تن مي‌نشست. جلاي روح در كدورت مرگ مدفون مي‌شد و جنبش زيستي به سكون نيستي رنگ مي‌باخت.

نيمه‌راه سقوط، از جنبش باز ماند، سرد و صلب بر پوست صخره چنگ زد، بر جا ماند و جزيي از صخره شد. قطره مرد. داستان نخستين اشك شمع سر آمد.

پرسش

پاسخ ندادن، بهترين راه براي مورد سوال قرار نگرفتن است.

توهم پيشرفت

گاه آنانکه در توهم پيشرفت‌‌اند
خاشاک‌اند به دام افتاده
در گرداب پس سنگ

تعريف پروژه

بهترين راه براي خالي کردن شانه از زير بار درست انجام دادن کار، مبهم نگه داشتن تعريف آن است.

آندروييد

طراحي و ساخت ربات تمام و همه تست‌ها با موفقيت طي شده بود. ربات با يک آدم واقعي مو نمي‌زد. از دقيق‌ترين جزييات ظاهري گرفته تا ترکيب مولکولي پوست، مو، گوشت، استخوان و غيره يکسان بود. ابعاد و تناسب‌هاي فيزيکي، استخوان‌بندي، اتصالات کاملا رعايت شده بود. جزييات عميق‌تري مثل ساختار پروتئيني، طرح ژنتيکي، سلسله اعصاب و حتي توليد هم مثل دقيقا پياده‌سازي شده بود. ذخيره و بازيابي اطلاعات و تفکر و استدلال هم در مغز برنامه‌ريزي شده بود. ... تنها يک تفاوت باقي بود: هيچ‌وقت بغضش نمي‌ترکيد.

نژاد نوين

پيرمرد سالخورده مقابل مافوق سالخورده‌تر از خود ايستاده بود.
"قربان. بايد به عرض برسانم که خوشبختانه تحقيقات ما بالاخره به نتيجه رسيد، ولي خوب، نه نتيجه‌اي که غايت مطلوب ماست."
پيرزن سالخورده کمي تامل کرد و بعد گفت: "بسيار خوب. اول قسمت بد خبر را بگو."
"متاسفانه هيچ علاجي براي اين ستروني همه‌گير پيدا نکرديم و طبق محاسبات زمان زيادي هم باقي نيست."
سکوت.
"با اين حال، موفق به ساختن دو ربات هوشمند زيستي شديم که قادر به توليد مثل و انتقال اطلاعات از طريق وراثت هستند. بچه‌ها اسم‌شان را گذاشته‌اند آدم و حوا."

پيله‌ی جنون


آنگاه كه در دادگاه عشق، بی‌مهرت می‌خوانند
بوده یا نبوده
بیگانه‌ای هستی بر جایگاه متهم
هر كلامت مدركی است
و نیز هر خنده‌ای در تاریكی تماشاخانه

كتاب جرم است
تنهایی شرك است
و نوشتن كفر،
گفتن و نگفتن حكمش یكی است

عشق خودخواهی‌ای است مشترك،
در سپیده‌دمان علایق فردی
خورشید را از میان حلقه دار خواهی دید