شیرفهم شدی؟

نه گذاشت، نه ورداشت، زد تو گوش زنه

He neither put nor took, hit in her ear.

آشش دست به گردنه
The soup is hand-to-neck.

چاکريم دربست!

We are menials, closed-door!

شيرفهم شدي؟

Did you get milk-understood?
Did you get lion-understood?

عجب خر تو خريه!
It's a strange donkey in donkey!

روزگاری خواهد بود

هرچه جلوتر می‌ريم، نوشته‌های قدیمی‌تری رو می‌گذارم اينجا:



روزهای خوشی در پیش است

 و شب‌هایی که لباس‌كار تشویش

 از تن به در کرده،

سر به بالین فراغت توان گذاشت

 

آسمانی خواهد بود، آبی آسمانی

 که زیر سقفش

 تک‌تک سلول‌هایت

 هوای بی‌سرفه تنفس کنند

 

بازاری گشوده خواهد شد

 که متاع مایحتاج

 بفروشند به سکه نیاز

 به حجره‌های بی‌اجاره

 

صنعت‌گرانی خواهند بود

 که کالا به عشق بسازند

 بی‌نیاز از آمار تولید

 بی‌عنایت به بهای تمام شده

 

مردمانی زاده خواهند شد

 که اخم ندانند که چیست

 حرفه اصلی‌شان دلشادی است

 آموزه‌شان، لذت زندگی

 

روزگاری خواهد بود

 که آزادی مادرزاد است

 بانک‌ها تعطیل‌اند

 افسران بیکارند

 

در چنان دورانی

 شاعران، دیگر خواب نخواهند دید

 

آکادمی فانتزی - بخش انگلیسی




خوب، اين يک قلم سوپاپياتي نيست، ولي لازم‌الذکر است!

اخيرا، طي عملياتي محيرالعقول اقدامي بي‌سابقه در سايت پرطرف‌دار آکادمی فانتزي (مرجع هواداران علمي‌تخيلي و فانتزي در ايران) صورت گرفته (!!!) که در اين جا لازم دانستم ذکري از آن بکنم. خوب، يک بخشش مال اين است که بيشتر کار را خودم انجام دادم. کار گرافيکي را هم بخشي‌اش متن‌باز است و بخشي هم هنرنمايي همکار عزيزم آقاي مهدي صمدي.

علي اي حال، اين قمر جديد آکادمي فانتزي، که از صفحه‌ي اصلي هم با دکمه‌ي English قابل دسترسي است، به نشاني http://english.fantasy.ir مي‌باشد؛ يک نهال تازه‌پا که نياز به معرفي همه‌ي دوستان دارد.

ياري‌گران اين سايت در صفحه‌ي Helpers‌ و آنچه در نظر است که انجام شود در Roadmap بيان شده است. بد نيست، يک نگاهي بياندازيد!
بنابراين، در صورت تمايل اين سايت را به همه‌ي دوستان انگليسي‌زبان يا انگليسي‌دوست معرفي کنيد، که اگر از ادبيات ع.ت.ف (علمي‌تخيلي و فانتزي) هم خوششان بيايد، جاي خوبي است براي اينکه هرازچندگاهي سري بزنند و مطلبي بخوانند. خلاصه، براي اين که اين بخش از ادبيات کشور به دنياي خارج معرفي شود، يک همت همگاني و به قول آن‌وري‌ها يک campaign‌ لازم است.

هم‌اکنون به ياري سبزتان نيازمنديم! (جلمه دزدي است. ببخشيد!)

سردبير
http://english.fantasy.ir

جلجتای خاطرات


با لمس گزنه‌های خاطرات خوش

پوست روح به خارش می‌افتد

 

برهنه‌پا در کوچه‌های تاریک حافظه

کورمال، دست بر نقش‌های خوش می‌کشد

 

نوازش خنکای نسیم حسرت را

مرهمی نمی‌یابد بر تب یادآوری

 

انتهای بن‌بست ناممکن‌ها

دست بر ناکرده‌ها می‌ساید

 

دست کودکانه واقعیت، می‌کوبد

کوبه‌ی بی‌ملاحظه‌ی بیداری را

 

...

کوله‌بار حماقت‌های سرنوشت‌ساز

بندهایی ناگشودنی دارد

 

پاندورا


هق‌هق واژگان و تکان شانه‌ی قلم

بهمن اندوه بر سفیدی کاغذ

نگاه سرد مردمی انسان‌دوست

که صندلی خویش به پیرمردی نمی‌سپارند

 

ترافیک گره بر ابروان و دست‌اندازهای پیشانی

ترا از آغاز کلام باز می‌دارد،

به احترام‌شان کلاه كه از سر برداری

ظن کلاه‌برداری برانگیخته‌ای

 

جیب‌ها پر است از احکام صادره

به محکومیت هر آن که می‌خندد،

دلمردگی را به رنگ‌های شاد

به دیوارها نقش کرده‌اند،

پیش از عید، ترقه‌های افسردگی می‌فروشند،

در جعبه‌های خالی پاندورا

بالاخره کي به کيه؟



اين هم داستان توپ از «استاد منوچهر احترامی، داستان‌نویس کودکان» و ارسالی همسربانو:


مارها قورباغه‌ها را می‌‌خوردند و قورباغه‌ها غمگین بودند.

قورباغه‌ها به لك‌لك‌ها شكایت كردند.

لک‌لک‌ها مارها را خوردند و قورباغه‌ها شادمان شدند.

لک‌لک‌ها گرسنه ماندند و شروع كردند به خوردن قورباغه‌ها.

قورباغه‌ها دچار اختلاف دیدگاه شدند.

عده‌ای از آنها با لک‌لک‌ها كنار آمدند و عده‌ای دیگر خواهان باز گشت مارها شدند.

مارها بازگشتند و همپای لک‌لک‌ها شروع به خوردن قورباغه‌ها كردند.

حالا دیگر قورباغه‌ها متقاعد شده‌اند كه برای خورده شدن به دنیا می‌‌آیند.

تنها یك مشكل برای آنها حل نشده باقی مانده است.

این كه نمی‌دانند توسط دوستانشان خورده می‌‌شوند یا دشمنانشان!

آينده‌بيني!

جایی که عمق نگاه تا نوک بینی است
آینده‌ای در دیدرس نیست
نه شیرها برای شكار برنامه‌ریزی می‌کنند
نه کلاغ‌ها برای دزدیدن صابون

بزن توی صف حق دیگران
بپیچ جلوی آزادی این و آن
جایزه بزرگ نفر اول
عینک ذره‌بینی است، با شیشه مشجر!

در سرزمین بادخیز
همیشه یك دست به کلاه است
دست دیگر، نگهبان جیب خویش
یا در کاسه‌ی درویش

در شاهراه تنازع
من از ما می‌گذرد
بی‌نیم‌نگاهی از روی شفقت
به پنچری رفاه همگانی!


تولدت مبارک!

جعبه كوچكی پر از سكوت بهترین هدیه تولدی است كه می‌توان گرفت.


روداری نکن!

دلم برات مي‌سوزه!

My heart is burning for you


روتو برم
I go your face

روتو زياد نکن.
Don't increase your face

روم بهش بازه
My face is open to him

اين قدر چشم سفيد نباش!
Do me so white-eye

چرا تو لبي؟
Why are you in the lip?

عینك واقعیت

واقعیت‌های زندگی مثل عینك هستند؛ همیشه جلوی چشم‌اند و به‌ندرت متوجه‌شان می‌شوی. البته، گاهی قابش توجه را جلب می‌كند.

تلخي

گويند مرا چرا تو تلخي اي دوست
يا اين که نوشته‌ات چرا آبله‌روست
            گويم چو فلک زهر به کامم ريزد
            "از کوزه همان برون تراود که در اوست"

ژاندارک

پريشب جلسه‌اي داشتيم که داستان يکي از دوستان را براي فرستادن بالاي سايت بررسي مي‌کرديم. به روايت دوستاني که خوانده بودندش خيلي «خفن» بود! حتما بايد مي‌رفت روي سايت. تنها ايرادي که داشت، اين بود که از کلمات و تصاويري استفاده کرده بود که در عرف دولتي ايران مقبول نبود. جدل روي اين بود. اثري بسيار زيبا که طبق قوانين جاري کشور قابل انتشار نبود.

در عمل کسي مخالف با خود داستان نبود، ولي خوب، کسي هم دوست نداشت به خاطر چند کلمه و يک پاراگراف تصويري سايت فيلتر شود. يکي از دوستان خيلي روي قضيه تاکيد داشت که با کمي سانسور مي‌شود داستان را بالا برد. دست‌برقضا، خود نويسنده هم حضور داشت و آن دوستمان داشت مجابش مي‌کرد که اجازه دهد داستانش سانسور شود و جالب‌تر اين که مي‌خواست خود نويسنده اين کار را بکند!

من با کليت قضيه مخالف بودم. به اين معني که يا به همين صورت، يا حداکثر با «سه نقطه» کردن کلمات کاربرجذب‌کن (!) داستان منتشر شود، يا اصلا منتشر نشود. نويسنده هم همين عقيده را داشت. اما دوستمان اصرار مي‌کرد که نويسنده رويش کار کند و يک نسخه‌ي «مخالف شرع و قانون اساسي» از داستان بدهد.

گرچه، تصميم نهايي اين شد که کلا از داستان صرف نظر کنيم، ولي شب قبل از خواب که به اين موضوع فکر مي‌کردم، عجيب ياد ژاندارک افتادم و تمام بي‌چاره‌هايي که در طول زمان به دليل «عدم هم‌خواني» با عرف و شرع جامعه مجبور به سانسور يا حذف مي‌شدند. کساني که يا صليب را مي‌بوسيدند، يا ادعاي «الهام‌شدگي» را پس مي‌گرفتند، يا دامن اسقف را مي‌بوسيدند و يا اين که فرياد freedom سر‌مي‌دادند و بعد هم در تاريخ ثبت مي‌شدند.

تا جايي که به تاريخ مربوط مي‌شود، هميشه «ژاندارک‌سوزان» داشته‌ايم و ظاهرا تا ابد خواهيم داشت! متاسفانه، اين عمل ويرانگر هيچ محدوده‌ي جغرافيايي، زماني، فرهنگي خاصي ندارد و کاملا مستقل از ابعاد جمعيتي جامعه هم هست. به دليل الزام تبعيت جوامع کوچکتر درون جوامع بزرگتر از قوانين برادر بزرگتر، اين قانون به هر گروهي شمول مي‌يابد. شايد حتي بتوان گفت تا حد «نفر» هم پايين مي‌آيد و در نسوج «مرکز خلاقيت قابل انتشار» فرد نفوذ مي‌کند. وقتي قانوني پذيرفته شد، ذهن خلاق خود را مي‌سانسورد، يا بعد از خلق شخص خلاق به سلاخي مخلوق خود مي‌پردازد. البته، هميشه فردي دلسوز هم بالاي سر هست که در صورت تخطي خالق، فداکارانه اين مهم را انجام دهد.

خوب، گمان کنم بيشتر از اين نياز به سانسور داشته باشد. ترجيح مي‌دهم، خودم انگشتم را ببرم!

یک موقعیت ناجور علمی‌تخیلی

یادم افتاد که توی یک تالار گفتگوی آن‌لاین علمی‌تخلیلی در شبکه‌ی کیهانی یونی‌نت یک تاپیک ایجاد کرده بودم به نام «ناجورترین موقعیت‌های ع.ت.ف». بعد از سی و سه سال و دو ماه و چهار روز و پنج ساعت و سی و شش دقیقه و بیست و دو ثانیه که چکش کردم، 1.502.543 موقعیت توسط 793.120 عضو تالار ثبت شده بود. آخرین پست مربوط به شش ماه و نوزده دقیقه‌ی پیش بود! فکر کردم یعنی موقعیت ناجور دیگری وجود نداره. البته، انصافا موقعیت‌های آخرین پست‌ها خیلی شبیه به هم شده بود. پس خودم دست‌به‌کار شدم. سر در گریبان تفکر فرو بردم و بالاخره یک موقعیت بدیع خلق و آن را ضبط کردم و به میکروفن‌سرخود کامپوتر دستور «ارسال پاسخ» را دادم. به محض این که صفحه ریفرش شد، دیدم یک پست دیگه به فاصله 3/7 ثانیه بعد از من ثبت شده. هم‌زمانی نسبی جالبی بود. پست را خواندم. خیلی آشنا بود. بله، شکی نبود! همان موقعیت ارسالی من در پست قبلی بود، با کمی تغییر در شخصیت‌ها، مکان‌ها و کمی هم در مضمون. ولی کلیت همان بود. کمی دمغ شدم، ولی سریع به خودم آمدم و دوباره شروع کردم به تایپ با صفحه‌کلید نوری. این یکی خیلی بهتر بود. پست کردم. باز هم یک پست مشابه از همان کاربر. این بار به فاصله‌ی 2/1 ثانیه! بلند شدم کمی راه رفتم. قضیه هم عجیب بود و هم جالب... بعد از یک ساعت و چهل و هفت دقیقه بالاخره توانستم یک موقعیت دیگر را راهی مخزن خلاقیت‌های دنیا بکنم! ... باز همان قضیه و این بار کمتر از 1 ثانیه. دیگه کفرم درآمده بود. فکری به ذهنم رسید. چند دقیقه صبر کردم و موذیانه بدون اینکه چیزی نوشته باشم، فقط دستور ریفرش را صادر کردم... یک پست جدید ثبت شده بود. دقیقا هم‌زمان. نوشته‌ی توی هولوگرام را خواندم. خیره ماندم. نوشته بود: «تذکر آیین‌نامه‌ای: ایده‌ی و مضمون جدید برای نوشتن وجود ندارد. فقط تکنیک‌های داستان‌نویسی است که داستان‌ها را متفاوت جلوه می‌دهد! ناظر تالار.» منفعلانه یک ثانیه روی آیکون اسکرول به بالا خیره شدم. اول صفحه ظاهر شد. با حروف درشت و سیاه نوشته‌ای سه‌بعدی جلوی چشمم می‌چرخید: «این تاپیک در همین لحظه قفل شد!»

روزه بی‌اعتقاد

وقتی به كسی كه اعتقاد نداره می‌گن، "تو كه نمی‌تونی روزه‌تو در ملا عام بخوری، خوب چرا روزه نمی‌گیری؟" مثل این میمونه كه به كسی كه زیر آب داره خفه میشه بگی: "بابا تو كه به هر حال نمی‌تونی نفس بكشی، چرا یه دفعه نمی‌میری؟"

زنگ سرنوشت

خيلي وقت‌ها دلت مي‌گيره، از چيزهاي ساده؛ ساده مثل ترکيدن مغز با زنگ در! زنگي که اگر به صدا در بيايد، مي‌تواند زندگي‌ات را بپاشاند، گويي زنگ سرنوشتي شوم است. زنگي که نبايد صدايش در بيايد. که صدا دادنش نشانه بي‌لياقتي و بي‌مبالاتي توست؛ اين که بي‌اعتنايي، که همکار نيستي، نمي‌بيني، نمي‌داني؛ اين که همه چيز با ديگري است و تو فقط هستي، براي خودت. زنگي که به جاي اين که از دستگاه چسبيده‌به‌ديوار در آيد، مستقيم توي مغزت صدا مي‌کند و تو مقصري.
 
خيلي وقت‌ها دلت مي‌سوزد، از اين که بايد تلخ بنويسي، چون تلخ مي‌بيني و تلخي، که تلخ شده‌اي. آن وقت يکي مي‌آيد و توضيح مي‌نويسد و مي‌پرسد که چرا اين‌گونه‌اي. چه بايد بگويي؟ چه بايد باشي؟ نبايد به طنز بنويسي؟ که طنز نه هجو گزنده‌اي بر روزمرگي‌ها و آزارنده‌ها و ناهنجاري‌ها، که بر عکس، شکري است در قهوه‌ي تلخ نگاهي بيننده! چطور مي‌توان برهنه در خارزار خزيد و زخم برنداشت؟ چطور مي‌توان زخم خورد و خون نريخت؟ چطور مي‌توان خون خشکيده‌برتن را با لبخند پوشاند؟

خيلي وقت‌ها دلت مي‌خواهد ساعت‌ها نوشتن را، که سوپاپ اطميناني است براي بخارات پرفشار مغزت. بخاري که شمشير دولبه‌اي است که اگر آن تو بماند مي‌ترکاند و اگر بيرون بيايد مي‌سوزاند؛ استخواني گيرکرده در گلوي ارتباط. پس بايد سوپاپ را باز کني، اما اندکي. اين است که مي‌شوي حوله‌ي فشرده‌اي که بايد گرفت زير آب! نشانه مي‌گذاري، آدرس مي‌دهي، ايما مي‌کني. گاهي هم که چاره‌اي نيست يا راهش را نمي‌داني يا فشار بخار چنان است که امان واژه‌يابي را از تو مي‌گيرد، گدازه‌ي تراويده از مغزت، انگشتانت را آموک‌وار روي صفحه‌کليد مي‌دواند، مثل جوکيان پابرهنه‌ي هند بر سفره‌اي از ذغال گداخته. انگشتانت آفريقايي‌هايي بدوي‌اي مي‌شوند که دور آتش برافروخته‌ي مغزت مي‌رقصد.

اما، خيلي وقت‌ها هم تنها به قاضي مي‌روي، چون تنهايي، چون قاضي خود تويي. مقصري؟ نمي‌داني. شاکي مقصر است؟ نمي‌داني. دادگاه صالح و عادل است؟ نمي‌داني. تنها مي‌داني که گاهي زنگ سوپاپت صدا مي‌کند و بخار کلمات بيرون مي‌آيد. البته، تظاهرات فيزيکي ديگري هم دارد که گناهش را بي‌هيچ‌بهانه‌اي، شخصا به عهده مي‌گيري. تو مقصري، اما نه هميشه و نه در همه چيز. سمباده‌ي زندگي چنان سيم‌هاي اعصابت را سابيده و نخ‌نما کرده است که با هر تلنگر کودکانه‌اي در مي‌رود و نوايي ناکوک مي‌سازد. اما، باور کن که تک‌نواز کنسرت تقصير نيستي! هستي؟

وبلاگ انگليسی برای ادبيات علمی‌تخيلی و فانتزی (ع.ت.ف) ايرانی

خوب چند وقتي است که در آکادمی فانتزی مشغول به فعاليت هستم و سعی می‌کنم اين سايت رو با کمک ديگر دوستانی که پيشتر از من اونجا بودند، ارتقا بدم.

يکی از اين تلاش‌ها راه‌اندازی بخش «انگليسی» اين سايت است که کار ترجمه‌ی آثار منتشر شده‌ی نويسندگان ايراني روی سايت رو بر عهده داره. بالاخره، يکی بايد يک حرکتی می‌کرد تا گوشه‌ای از ادبيات اين خاک هم به اون‌ور مرز بره! گرچه شايد قابل رقابت با بازار اون‌ور نيست، ولی انصافا داستان‌هایی که بچه‌ها نوشتند، شروع بسيار خوبی است در اين دو ژانر.

علاقه‌مند شديد؟ خوب، اين هم لينکش! خوشحال میشم نظرتون رو بدونم! راستی، کسی اينجا هست؟ الو....


مترو مشاغل

بعد از مدتی، تغییر محل كار می‌شه مثل سوار و پیاده شدن از قطار مترو؛ یه برنامه عادی و پیش‌بینی شده است. وقتی سوار می‌شی ذوق نمی‌كنی، وقتی پیاده می‌شی دلتنگ نمی‌شی!

تکرار تاريخ

تاریخ غالبا خودش را تكرار می‌كند؛ چراكه ما آنقدر خلاقیت نداریم كه تاریخ تازه‌ای بیافرینیم!

تعلق

احساس خوب حاصل از تعلق، انگیزشی است که انژری عظیمی تولید می‌کند.