اوضاع از این هم می‌تونه بدتر بشه!

اون قضیه گزمه‌های چماق‌به‌دست رو که یادتونه!

درست رای بدیم!



چهره کتاب یا کتاب چهره‌ها

آقا این فیس‌بوک هم بد کوفتیه ها.

چند روز بیشتر نیست که عوضش شدم. تا حالا پونصد تا دوست اضافه کردم و شونصد تا لینک و عکس و مطلب و کامنت و زهرمار دیگه فرستادم. خلایق هم که گر و گر اپلیکیشن می‌دند،‌ می‌گن بیا بازی و تست هوش و چقدر گوگول هستی و شماره کفشت رو اندازه بزن و اینا.


انتخابات هم که توش غوغا می‌کنه و سبزی‌ها همه جا رو گرفتند. بیچاره محمود هم دو سه تا مبلغ بیشتر نداره که بدجور در تقلاند که این از اون جدیده بهتره، چون بی‌تربیته و لو می‌ده!


خلاصه که نمی‌رسم بوبلاگم، یعنی وقت وبلاگیدن ندارم با این همه چرندی که تو فیس بوک می‌زنم و می‌خونم. فرهاد راست می‌گفت که آخر سرکاریه!

نشسته در دفتر خویش، می‌خورم باد گرم

الان تو دفترم نشستم و خیلی حالم بده. اوضاع خرابه و هیچ حال خوشی ندارم. اینجا هم گرمه و کولری نیست و منم و یه پنکه فکسنی!

کار مجله که خوابیده و نمی‌دونم بعد از این همه هزینه چی کارش کنم. البته یه سرمایه‌گذار پیدا شده، ولی اینقدر گرفتار و خسته‌ام که شک دارم ادامه بدم یا نه. هیچ یک از کارها خوب پیش نمی‌ره؛ هیچ کجا! عجیبه؟ نه نیست! اینجا ایرانه و ذات ایرانی انجام ناقص کار، گزارش ندادن، بی‌خیالی طی کردن، طفره رفتن و این جور چیزها است. البته، به گمونم همه مردم همه کشورها کم و بیش همین باشند. مساله اینجاست که کشورهای (دست کم از نظر صنعتی و اقتصادی) پیشرفته نظامی دارند که وادارشون می‌کنه کار کنند و طبق مقررات هم کار کنند. معادله ساده‌ایه: کار نکنی، سود نمی‌رسونی؛ سود نرسونی، اخراج می‌شی. به همین سادگی. ولی در ایران (و کشورهایی نظیر ایران) کل قضایا غیرجدی و سرسریه و مشمول هیچ مقرراتی نیست. چون خود مقررات هم بیشتر از یک هفته دوام ندارند. کسی هم ملزم به رعایتشون نیست. بنابراین وقتی قانونی وضع یا توافقی حاصل می‌شه، همه می‌دونن که اگه یه کم دندون رو جیگر بذارند، قضیه مشمول مرور زمان می‌شه و به قول معروف «حله»!

تو محل کارم هم همینه. الان تو لیستم 55 قلم فعالیت باز دارم که همه منوط به افراد دیگه است، که هیچ کدوم نه خودشون رو موظف می‌دونند جواب پس بدند و نه به موقع و درست کار می‌کنند. نمی‌دونم شاید نظر دیگران راجع به من هم همین باشه. خوب فرهنگ کاری غالب جامعه همینه.

ای بابا باز که شد درد دل! ولی خوب به خودم اینا رو نگم به کی بگم؟

ایران خندان برای همه ایرانیان

شعری بود از هادی خرسندی که روی سایت موسیو گلابی خواندم. یه چیزهایی به مغزم هجوم آورد، مجبور شدم سوپاپ‌ها رو باز کنم. این از اصل شعر ایران برای همه‎ی ایرانیان!

این هم مال من:


ناله‌هایت را شنیدم من به گوش
خنده می‌خواهد وطن هادی خموش

کار مردم گریه گشته سال سی
خنده شد فیلتر ز روی پارسی

خنده بر هر در بی‌درمان دواست
لیک کار ما همه آه و عزاست

بس که آب از چشم‌هامان شد روان
آب بسته شد به خنده‌های‌مان

هان مشو غمگین پنیرت «چیز» شد
در وطن جان کسان ناچیز شد

خوب شد رفتی از این محنت‌سرا
سوختند و سوخت آن که ماند جا

چند گویی جمعه‌ام یک‌شنبه شد
رشته خرسندی من پنبه شد

شعر ظنازت کمی نالان شده
بیت‌های آخرش سوزان شده

کار نالیدن به نی‌زن واگذار
خنده را در حسرتیم ای نامدار

چند بیتی گفته شد من باب حال
خرده‌ها و گاف‌ها را بی‌خیال