از خاطرات یک پروژه بیسرانجام
اما کلاس خالی بود. هیچیک از بچه نیامده بودند. مبصر به صندلیهای خالی نگاه میکرد و نمیدانست اسم کدام یک را باید روی تخته زیر «بدها» بنویسد!
اما کلاس خالی بود. هیچیک از بچه نیامده بودند. مبصر به صندلیهای خالی نگاه میکرد و نمیدانست اسم کدام یک را باید روی تخته زیر «بدها» بنویسد!
***
تالار بزرگ و تاریک را تنها نور اشباحی که حجم آن را پر کرده بودند روشن میکرد. اشباح در جنب و جوش بودند. نوسان هیجانشان رقص نوری میساخت که تالار را به یکی از دیسکوهای عهد عتیق شبیه میکرد. اشباح در گفتگو بودند و توی هم میلولیدند، اما هیچوقت از یک خط فرضی رد نمیشدند. خط سرخی که بعضی از اشباح را از دیگران جدا میکرد. افسانههای متفاوتی گرد این خط سرخ شکل گرفته بود. جوانترها میگفتند از جنس انرژی بازدارنده اشباح گرداننده است که هر سال در مراسم شکل میگیرد. میانسالها عقیده داشتند که طی قرون متمادی از خون ریخته شده اسپمرها به دست شبح داسبهدست لرد الروند درست شده است. پیرترها هم اساسا وجودش را انکار میکردند. میگفتند این یک خط روانی است که اشباح از خودشان درآوردهاند تا اشباح نجیبزاده را بدنام کنند.
کمکم هیجان بیشتر شد و تالار پرنورتر. در قسمت شمالی فرضی تالار هیبت اشباح هولناکی شکل میگرفت. اولین شبحی قابل رویت کایوتی پیر بود که از بس به اریکه قدرت تکیه زده بود، نشان آکادمی بین دو کتفش حک شده بود. پوزیترون همیشه با لحنی نیمهشوخی میگفت که کایوتی نشان را داغ کرده و چسبانده پشتش. کسی در حضور کایوتی این شوخی را تکرار نمیکرد. چون نتیجه این کار حذف مرموز اشباح از مختصات کیهانی بود. نگاه نافذ کایوتی به طور نگرانکنندهای به محلی دوخته شده بود که هر ساله شبح پوزیترون آنجا ظاهر میشد.
شبحی بعدی بلواستار و دوقلویش بود؛ شبحی که از خودش هم بزرگتر بود و از فرط بیخوابی چشمهایش را خون گرفته بود. میگفتند وجدان آکادمی است. اشباح دیگر گردانندگان هم به تدریج شکل گرفت. دارک هارت مثل همیشه با شبح جری آدامز آمده بود و شبح عر را با دست به او نشان میداد و میخندید؛ شبحی که حالا فقط دو تا پایش از قوزک به پایین از زیر یک کپه ریش دیده میشد و دارک هارت خائن در حساسترین لحظات زندگی تنها رهایش کرده بود. میگویند همان وقت بود که عر بعد از این که یک هفته تمام عر زد، تصمیم گرفت ریشش را تا دم مرگ نتراشد. چون مرگ هم منسوخ شده بود، نتیجه همین توپ پشمی بود که در فضای لایتناهی قل میخورد و همه جا معماهای وجودی طرح میکرد.
دیگر تمام گردانندگان حاضر بودند. هیجان اشباح اوج میگرفت و بالای تالار میچرخید. تالار آماده انفجار بود. اشباح از هیجان میلرزیدند و رقص نور هم با آنها میلرزید. مراسم انتخاب «برترین شبح روایتگر خیال» در شرف آغاز بود. شبح مجری برنامه در میانه صف گردانندگان شکل گرفت. حسنیوس شهرابیوس با انبوه مویی که تا چندین متر پشت سرش کشیده میشد و خورجینی که از سنگینی تعادلش را به هم میزد، جلوی خط سرخ آمد و نگاهی دوستانه به سرتاسر تالار انداخت. سالی یک بار میآمد و همیشه همین طور نگاه میکرد. هیجان به حدی بود که انفجارش میتوانست مهبانگ دنیای موازی دیگری باشد. شهرابیوس دستهایش را بالا برد که مراسم را اعلام کند. همزمان با پایین آمدن دستهای شهرابیوس، وینکی کوچولو جلویش ظاهر شد. دستهای مجری در نیمه راه و نگاهش روی وینکی منجمد شد. شبح آمرانیتو ببروفسکی آمادئوس گویکوچهآ ملقب به زیگوتاروس چنان غرید که برای چند ثانیه تمام فوتونهای وینکی تا شعاع پنجاه متری پراکنده شد. «چه میخواهی؟»
وینکی با زحمت فوتونهای لرزانش را جمع و جور کرد و آهسته گفت «داستانکم را آوردهام!» بعد تا یک دهم حجم اولیهاش فشرده شد. زیگوتاروس در حالی که سرش ببریاش را تکان میداد که حالا تمام خطهای سیاهش هم از پیری سفید شده بود و دیگر چندان شباهتی به ببر نداشت، پرسید: «الان؟ مهلت مسابقه یک هفته پیش تمام شده!» وینکی که کمکم حجمش بیشتر میشد گفت «یک هفته پیش به وقت کجا؟» این سوال چنان زیگوتاروس را از کوره به در برد که بسته انرژی فشرده زیر چنگالهایش برای دریدن جسم اثیری وینکی شروع به تابیدن کرد. مخمل که احساس خطر کرده بود، در آمد که «وینکی جان، پسرم! تا چند هزار سال دیگه من باید مسایل را برایت توضیح بدهم؟ تمام رویدادهای آکادمی به زمان چارچوب سیاره فانتازیو برگزار میشند.» بعد نعره زد «تو رو به خدا این یکی یادت باشه! من سال گذشته آخرین تار از موهام رو هم از دست تو کندم!»
هیجان اشباح فروکش کرده بود. گردانندگان نگاهی از سر بیچارگی به هم انداختند. ناگهان دو جسم مدور و سرخ در تنها بخش تاریک تالار درخشید. بعد جسمی که با وجود سیاهی درون تاریکی قابل تشخیص بود، به صدا در آمد. دارک لرد، که هنوز با وجود تمام مخالفتهای گروههای اپوزیسیون همچنان پدر معنوی آکادمی بود، گفت: «بیخیال! بذارید داستانش رو بخونه!» اشباح دیگری هم دم دادند که «بذارید بخونه!» 444444 که این بار بدون مح آمده بود، شبح شمشیرزن، لرد اعظم آرکنیا، و دانیل را که هنوز شکل روباتی خودش را حفظ کرده بود میشد بین آنان تشخیص داد. آرتاس نامیرا هم غرید که «بذارید بخونه!»
و وینکی خواند «علی سوار سفینه شد.»
جمعیت مدتی انتظار کشید. وقتی دیگر صدایی از وینکی نیامد، یکی از اشباح که به سام جدی معروف بود، پرسید «همین!؟ این کجاش ع.ت.ف بود؟» وینکی توضیح داد که «سفینه! قرنهاست از چنین وسیلهای استفاده نشده. پس در حوزه علم باستانشناسی قرار میگیره.» شبح دراکولای حاضر در تالار که دندانهایش از اشتهای تحریکشدهاش با پرتو فروسرخ میتابیدند، ادامه داد «خوب کجاش تخیلی بود؟» قبل از این که وینکی توضیح بدهد، شبحی که در این گیرواگیر کسی متوجه حضورش نشده بود، دستش را به علامت سکوت بالا برد. آرمانینو ابسنتا کلاسیوس با صدایی مناسب برای آگهیهای تجاری، ریسهکنان گفت «همین که علی سوار سفینه میشه، خودش تخیلیه دیگه!»
جمعیت اشباح وارفت. انفجاری در کار نبود. یک جن کوچک کائنات را از یک جهان موازی دیگر بیبهره کرده بود. اشباح کمکم ناپدید میشدند. بلواستار با گریه میگفت «من دیگه نیستم. تمام دسترسیهای منو بگیرید!» دارک هارت از خنده بیحال شده بود. الروند با داسش انگشتهایش را میبرید. زیگوتاروس و کایوتی هم یک گوشه مینالیدند. شهرابیوس که بالاخره از بهت در آمده و دستهایش را پایین آورد بود، با صدایی که انگار از ته یک سیاهچاله در میآمد گفت: «شما بفرمایید! تندیس برنده را میفرستیم ...» بعد گلولههای سبزرنگی از محل چشمهای بیرون ریخت و کمکم تمام تالار سبز شد.
مایل بودید باقی داستانکها رو هم بخونید، یه سر بزنیم اینجا:
مسابقه داستانکنویسی04 - مسابقه ع.ت.ف آکادمی 2000 سال بعد از این!
***
تنها نیمکت است که میماند
دورتادور نیمکت همهمهای به پا است. هر کس از چیزی میگوید. پنج یا شش رشته حرف همزمان در جریان است و گاهی با هم تلاقی میکند. در این جریانهای متقاطع گاهی چندین تکه اطلاعات گم و نتیجهاش سردرگمی حاضرین میشود. هنوز رییس بزرگ نیامده است. مشخص نیست که استاد معظم خواهد آمد یا نه. غیر از این دو، نمایش هولوگرافیک کاپیتانها روی نیمکت، روی میز وسط و کنار درختان حضور دارد. هر یک کاپیتانها، که به سنتی دیرینه و با سرچشمهای نامعلوم «ممد گروه» نام گرفتهاند، سربندی با نشان کهکشان و سیاره خود را به سر بسته است.
یکیشان، همین طور که داس و چکشی در دستانش میچرخاند، میگوید: «باز هم از اشرافزادهها خبری نیست. سر کار رفتیم ناجور! من که دیگه نیستم...» سرمهندس گروه خشمآلود نگاهش میکند که «ساکت شو!» که اولی ککش هم نمیگزد. از سر شوخی با چکش میزند توی سر کاپیتان دیگری که ریشی توپی به بزرگی کل هیکل یکی از بانوکاپیتانهای حاضر در جلسه دارد. بانو هم که لباسی از مخمل راهراه خاکستری و بنفش به تن دارد به کاپیتانی که از ستاره آبی آمده میگوید: «آخ! این مردها هیچ وقت بزرگ نمیشند، حتی اگر دوهزار ساله شده باشند.»
بالاخره تصویر رییس بزرگ در یک محل خالی دور نیمکت وسط جنگل استوایی آرام آرام شکل میگیرد. سرش پایین است و در دستانش چیزی مثل خردههای چوب یا برگ را درون صفحهای سفید، گویا از جنس کاغذ یا چیزی مثل آن، میریزد و میپیچید. کمی طول میکشد که متوجه شود تصویرش کامل شده. سرش را بالا میآورد و سلام میکند. همهمه کمی آرام میگیرد. همه بیصبرانه منتظر اخبارند. رییس که آتشی کوچک برای چند ثانیه چهرهاش را روشن میکند، به آرامی و نیمهجدی میگوید: «چیه؟ چرا همه زل زدین به من؟» دودی آبیخاکستری پف میکند و بعد از کمی مکث ادامه میدهد: «تندیس را دادیم یک کپی از کله یک بزمچه افسانهای و از جنس ملغمه تیتانیوم و کواترز پوک بسازند که سبک و کم حجمه و تلهپورتش ارزان تمام میشه. البته خودش کمی بیشتر از نرمال آب میخوره ولی خوب اسپانسرهای خوبی داریم. هرچند البته هنوز با هیچکدامشان به توافق نهایی نرسیدیم!»
آه به طور کاملا همزمان از نهاد همه حضار بلند و در فضای بینکهکشانی پخش میشود. موج بعضی از این آهها روی هم میافتد و انرژی مضاعفی ایجاد میکند و برد بیشتری نسبت به حد معمول یک آه به آن میدهد که در نتیجه در جلسات دیگری که روی سیارکهای مجاور در جریان است اخلال ایجاد میکند. رییس بزرگ چشمانش را گرد میکند که «چه خبره؟» و قبل از این که بتواند چیزی بگوید، یک کاپیتان ریزنقش در میآید که «از سالن هم هنوز خبری نیست! چون بعضی از مدعوین چندین ماه نوری با هم فاصله دارند، باید سالنی گیر میآوردیم که هم حدودا در مرکز فضای بینابین آنها باشد و هم به دستگاه تلهپورتینگ پرانرژی و دقت بالا مجهز باشد. یک سالن خوب با این مشخصات گیر آوردهایم که اگه از نظر فضازمانی اوکی نشد، باید بریم سالن فرمانروایان کهنسال. ولی خوب اگه اولی بشه بهتره.» تصاویر رنگارنگ حضار شروع میکند به سر و دست تکان دادن و تولید انرژیای که گرچه طبق اصل بقای ماده و انرژی از بین نمیرود، ولی بیخودی به شکل انرژی اعصابخردکن دیگری تبدیل میشود. یکیشان که سیاهی شنلش بخش اعظم تصویرش را پر کرده، خندهکنان میگوید: «ایول، مراسم امسال در حد تیم ملیه!»
ناگهان، چشم هولوگرافیک یکی از ممدها به هیکل حجیمی میافتد که کمکم در نقطهای دورتر از دور نیمکت شکل میگیرد، با سری گرد و انبوهی مو که سه جوجه قناری درونش گیر افتادهاند. تصویر تازهوارد چنان سایه متافیزیکی سنگینی روی جمع میاندازد که همه بیاختیار زیر بارش زانو خم میکنند. زمزمه بلند میشود که «استاد! استاد!...»
استاد الکتروچپقش را، که آخرین مدل و بهشدت کمیاب و البته دودزا است، از دهانش در میآورد و انبوهی دود بیرون میفرستد. چشمانش را تنگ میکند و با صدایی به شدت بم و کوبنده کلماتی را با سرعت شلیک میکند: «خداییش نمیدونم چرا هی زرت و زرت اینجا جمع میشید؟ مگه از سیارههاتون نمیتونین کار رو هدایت کنین؟ مسابقهای که کلا سه کهکشان بیشتر توش شرکت نکردند، این همه اهن و تلپ نمیخواد. صدبار گفتم مراسم رو بندازین تو بیابون جلوی کاخ من تو سیاره مهندسیساز سلسیانو. هم جاداره، هم باصفا، هم مجانی. اوه، راستی داستانهای این دوره چقدر مزخرف بود! داورای بدبخت دور اول کیا بودند؟» بعد بدون این که منتظر جواب بماند رو میکند به یکی از ممدهای مسن جلسه و با خنده میگوید «خیلی چاکریم!» و بعد هم با سرمهندس گروه گرم میگیرد.
جمعیت شرمنده و افسرده و بعضا خشمگین، نمنمک متفرق میشوند. میروند هر طور شده مراسم را برگزار کنند. هیچ کس متوجه نشده تصویر رییس بزرگ کی غیب شده! سه چهار نفر باقی مانده آرام و خندان کنار هم جمع میشوند و تصویر و صدایشان به اتفاق و به سبکی کاملا دراماتیک محو میشود! دیگر دور نیمکت ساکت و خالی است. دیگر همهمهای نیست. نیمکت تنها به جا مانده است. منتظر میماند تا تصاویر افرادی در جلسههای دیگر بیایند و از تنهایی درش آورند. جلسههایی که نیمکت تنها حضور فیزیکی آنها است.
سربالایی آخر کلکچال نفسم را بند آورده بود. آفتاب لاکردار روی طبل شقیقهام میکوبید. صورت آسمان ششتیغه شده بود. نشستم که گلویی تر کنم. از سر دلخوری نگاهی یک بری به سایهام انداختم که بیخیال روی سنگریزهها ولو شده بود. زیر لب زمزمه کردم «نامرد! تمام عمر سپر بلات بودم جلوی تیر خورشید. نشد یه بار تلافی کنی!» دراز که کشیدم، ستون فقراتم چهارشنبهسوری راه انداخت. کلاه را گذاشتم روی صورتم و از سوراخ وسطش دیدم که آسمان تیره شد. کمی خنک شدم. کلاه را برداشتم. سایهام تمام قد بالای سرم و پشت به آفتاب ایستاده بود.
صاف و بیحرکت به اتاقم خیره شدهام. مدتها است که به وسایلش خیره میشوم. از آخرین باری که ترکش کردهام هیچ چیز عوض نشده، حتی تکان هم نخورده. زمان لایهای گرد رویشان کشیده. مرا یاد ملافههایی میاندازد که مادرم روی وسایل اتاق پذیرایی میکشید. چه کشیدههایی که از چروک کردنشان نمیخوردم. آخرین بشقاب نیمنشسته هنوز در سینک ظرفشویی است. الان دیگر حتی کپکهایش هم پوسیده و خاک شده. اما گلهای نقش بشقاب هنوز آشنا است. گلهایی که فرصت پاک شدن از چربی ماسیده را پیدا نکردهاند. وقتی رفت انگار همه چیز روی خانه ماسید. مدتها بود میخواست برود. میگفت نمیشنوم. میگفت نمیبینم. میگفتم نیستم، کرم، کورم، سختم، سنگم، دیوارم.....
It was mid day prayer. Everybody was silently praying to bring absolute
peace to Earth. Every soul was in harmony and connected to other.
Out of the blue, the thunder cracked, planets started to collide, fireballs poured down, Earth jumped up and down…
Then it appeared on the sky: “Runtime Error No.2013!”

روزی بر در حجرهی عزیزی نشسته بودم كه درویشی درآمد ژندهپوش. آهسته میرفت و ذكر میگفت و
فراخفراخ گام برمیداشت. گفتمش «درویش، سبب آهستگی و ذكرت را دانم، اما فراخی گامت از چیست؟».
گفت «مپرس، كه حكایتی است غریب!» به پیالهای چای خواندمش. نشست و در دم گفت «آخ!». گفتم «خدا بد ندهد.» گفت «او ندهد. بد
را بنده دهد!» پس حكایت چنین آغاز كرد:
درویشیام سرگردان آفاق. از بلادی
به بلادی و از دیاری به دیاری روم و ذكر گویم سائلی حق كنم و روزگار گذرانم. روزی
به بلادی درآمدم كه طاهران میخواندندش. دیدم صفی طویل از خلایق در خودروهای خود بر دروازه ایستاده و به نوبت پیش میروند و
ركوع میكنند. پس گزمهای بر دروازه، با وسیلهای ابریقگون به ایشان و بعد به
خودروشان نزدیك میگردد. سپس سوار بر خودور از دروازه میگذرند و داخل شهر میشوند.
عجبم آمد از كردهی گزمه. پس، از فرد پیشینم پرسیدم «این صف برای چیست و گزمه چه میكند؟» مرد در دم دست بر عضو پسین خود نهاد و آهی
سوزناك كشید كه «آخ، درویش كجای كاری!» گفتمش «همین جا كه بینی! غرایب بسیار دیدهام و تفاسیر بسیار
كردهام. اما هر چه كردم این ندانستم.» پس حكایت چنین آغاز كرد:
بازرگانم و
دیرزمانی است كه در این بلاد میزیم. به سبب پیشهام ورود و خروج از دروازه بسیار كنم. طاهران بلادی است
بازرگانی و پرنفوس و بسیاری از آنان پیشهی مرا دارند. متاع و نفوس میبرم و میآرم
و روزگار میگذارنم. كارم با همین 405 است كه میبینی. شهر را حاكمی است بیخیال و او را وزیری است فكور! طاهران را مردمی است سربهزیر كه
حكم حاكم هرچه باشد، گردن مینهند. سالها بازرگانان و عوام علیق خودرو در شهر
تامین میكردند، تا این كه جایگاه علیق از درون شهر به دروازه آوردند تا علیق خودروی بازرگانان را از عوام جدا كنند و خراج ببندند. مدتی
بر این منوال گذشت تا داروغه از دادن یك ثلث علیق ابا كرد. مدتی بر این منوال نیز
گذشت. آن ثلث دگر نیز ابا شد. مدتی دیگر گذشت تا این كه ... مخلص كلام این كه اكنون كه در محضر شمایم یك دهك علیق میدهند و هر بار
ابریق سوخت بر ماتحت صاحب خودرو مینهند و پس آنگاه از دروازه میگذرانند. من نیز چون دیگران
صبر پیشه كردم و دورهای به بیخیالی گذراندم تا طاقتم تاق شد. از دوستی سبب پرسیدم. در دم دست بر ماتحت گذاشت و گفت «آخ،
برادر مپرس كه دلم و هم جای دیگرم خون است!» پس حكایت چنین آغاز كرد:
شهر را،
چندان كه دانی، حاكمی است و وزیری و داروغهای و گزمگانی. همیشه هر حكم حاكم واجبتر از لازمالاجرا بوده و كس دم نزده. تا آن كه حاكم
از وزیر پرسا شد كه «چرا این مردم هیچ دم نزنند؟ نكند جور چندان شود كه صبرشان سرآید
و عارض شوند به درگاه سلطان؟» وزیر با خندهای گفت «حاكم به سلامت باد. هرچه كنیم اینان دم نزنند!» گفت «از چه دانی؟» گفت «دانم!» گفت «نگمانم!»
گفت «آزمایم تا بدانی!» پس داروغه حاضر كرد و بر او دستورات خواند و مرخص كرد. گفت «چه گفتیش؟» گفت «بینی!» پس چنین شد كه اول علیق
دوثلث كردندند و سپس یك ثلث و الخ... تا به عشری بسنده كردند. پس چون كسی دم نزد، امر
شد هر كه علیق خواهد باید جور ابریق برد! مردم نیز چنین كردند! حال، ای بازرگان تو نیز یا چنین كنی و یا راه بلادی دیگر در پیش گیری.
این حكایت این
شهر است و آن چه دانستم با تو گفتم تا بدانی كه چه در پیش داری. حال ای درویش، اگر بلاد دیگری در سر داری، طاهران را بگذار و
بگذر، كه ما دربندیم و علیقلازم! تو نیز گرچه خودرو نداری و بر حماری سواری، اما
بسته به لطف گزمهای و خلق امروزش!
حكایت چون شنیدم، چندان در شگفت
شدم كه ندانستم زمان و هم صف چگونه پیش رفت. تا گزمهای بر دوشم زد و گفت «اخوی،
كارت سوخت!» گفتمش «ای برادر مرا از دار دنیا حماری است كه جو خورد و به سوخت
نیازش نباشد.» گفت «مرا گفتهاند هر كه آید، در خودرویی آید و هر كه باشد، جز خواص، در كارتش نگرم و ماتحتش ردیف كنم. آن گاه راهش
دهم.» گفتم «این ابریق چیست؟» گفت «ای درویش هالو. نازل سوخت است این یارو.» گفتم «هر چه هست، از من
درگذر كه پیرم و فرتوت. تاب نیاورم و خونم گردن تو باشد.» گفت «شرمنده! مگر این كه نیمهشب بیایی و پیت بیاوری و چهارصد
سكه!» گفتم «ندارم!» گفتا «پس ابریق گذارم!» ... بلادی در همسایگی نبود و من درمانده
و بی راه بازگشت. چنین شد كه از دروازه گذشتم و در شهر شدم. شب در سرایی بخسبیدم و چون صبح شد برخاستم. انبانم را نیافتم. سوال
كردم. گفتند «نداشتی.» گمان كردم شبرویی برده است. لیكن به یاد آوردم كه پس از ركوع از حال برفتم و گویا
مردمان دل بسوزانده و مرا این سوی دروازه آوردهاند. دریافتم كه انبان به جا مانده است. به دروازه رفتم و نزد گزمه
شدم. گفتم «انبانم!» گفت «ندانم.» گفتم «رحمتی بر من مسكین بیار!» گفت «مرا تنها با
ابریق و كارت است كار.» گفتم «چه كنم؟» گفت «برون شو و انبان خود برگیر.» چنان كردم. چون بازگشتم، گزمه گفت «اخوی، كارت سوخت!» ... پس
باز همان حكایت رفت و همین است كه فراخ گام بردارم. پس ای برادر، در حیاتت چنان
كن كه گذرت به طاهران نیافتد، كه چون افتد، همان افتد كه گفتم و دانی!
در شگفت
شدم، چندان كه رفتن درویش ندانستم. نیم روزی بگذشت كه سر از جیب حیرت برون آوردم. از درویش پرسیدم. یار حجرهدارم گفت «سوی
دروازه رفت.» شتافتم تا او را بر دروازه یافتم. تا به او برسم از دروازه گذشته بود. در
بلاد ما كارت و ابریقی مستقر نبود، پس گرچه هراسیدم لیك از دروازه گذشتم. ندایش دادم تا ایستاد. نفسزنان گفتمش «با چنین جوری هنوز خلایق
طاهران دم نزدهاند؟» گفت «زدهاند!» گفتم «حكایت كن!» گفت «جوان، نه پای ایستادن دارم و نه ماتحت
نشستن! پس مختصر كنم. روزی حاكم و وزیر به دروازه درآمدند، با خدم و حشم. حاكم سوار بر پرادویی ابلق پیش آمد و
دستی بر سر جوانی كشید و گفت «مشكلی نداری، فرزند؟» ترسان و لرزان گفت «قبلهی
عالم به سلامت باد، معضلی نیست جز كمبود گزمگان و زنگزدگی ابریقها!»
این بار سه
شبانهروز در شگفت بودم و هیچ نخوردم و هیچ نیاشامیدم. تا یكی ندا در داد «برادر، برخیز كه چندان به جای بودهای كه
گنجشكان بر دستارت لانه كردهاند.» هراسان برخاستم. چندان كه نگریستم، دیدم بر
دروازه آلاتی بنا كردهاند و گزمگانی بگماردهاند. سر به زیر انداختم و راه شهر در پیش گرفتم كه دستی بر شانهام زد. از جا جستم و
گفتم «از من چه خواهی؟» به طعنه گفت «اخوی، كارت سوخت!»
دست و پایش به رعشه افتاده بود. چشمانش در حدقه گردیده
بود و تنها سفیدیاش دیده میشد، با مویرگهایی که طرح زیبای دهشتناکی را ساخته بود. مثل نبرد پایانیافتهای روی برف بود
که هر زخمیای
خود را به گوشهای کشیده باشد. گلویش در دستی چرکین فشرده میشد، چنان که ریهاش در عطش اکسیژن ناله میکرد. ناخنهای
زرد نوکتیزی در گوشت گردنش میخلید. لبهای کبود لرزانش مثل دهانهی آتشفشانی بود که خِرخِر تف میکرد. گویی در انتظار گشایشی
بود تا کربن گیرکرده
در ریهها را بیرون بریزد. انگشتان بیخون دست راستش دور مچ آهنین قاتل حلقه شده
بود. دست مرتعش دیگرش بر ردای سیاهِ زمخت او گیره شده بود. به سهکنج
دیوار منگنه شده بود؛ چنان فشرده که گردنش در آستانهی شکستن بود. روی نوک پا بالهی
مرگ میرقصید و بر صحنه جز سیاهی نمیدید.
آرام
آرام صحنه با نوری خاکستری و محو روشن میشد. زبانش دیگر مثل
دستی نبود که در تمنای هوا
به آسمان دهانش بلند شده باشد. حلقهی انگشتان کرختش باز میشد.
رخوتی سرطانی
به تنش میخزید. پردهی اپرای مرگ پایین میافتاد. چشمانش درون سیاهی
را میکاوید تا چهره یا هر دیدنی دیگری از مرگ را ببیند. معجونی از تلاشی
بیهوده آمیخته با امیدی دوباره به زندگی، به حرکت، به اکسیژن، به رنگ.
چشمانش چرخید و یک آن بر آیینهی دیوار کناری خشکید. آیینهای که در برابرش
هیچ موجودی را، از جن و انس و جماد، گریزی نبود از بازتابیدن. اما هرچه
خیرهتر نگاه میکرد، تنها خودِ بهدیوارمیخکوبشدهاش را میدید و چهرهی
ازریختافتادهاش را. دستانش را که در آستینی ژنده هوا را چنگ زده بود.
گوشهی لبش به تقلید وقیح و ناراستی از لبخند باز میشد که باز
فشاری جانگیر گلویش را فشرد. امان ذخیرهی اکسیژن برداشتن هم نیافت. مثل پرندهای که
در آستانهی پرواز مردد شده باشد، تنها نوک شست پایش بر زمین ساییده میشد و مثل مسافری لبِ مرزِ جلای وطن، خاک را میبوسید.
آیینه محو
میشد، اما نمیرفت. گویی در انتظار بازگشتی بود که تصویری از بیچارگی
خودخواستهاش را نشانش دهد؛ تا صحنهی رعشه و سوزشِ بیهوایی و بعد
خلسه و امید بیجنبشِ عادتشدهاش را پیش چشمش بازی کند؛ تا نیمبیتی از
شعری قدیمی را به یادش بیاورد؛ «چون نیک نظر کرد پر خویش...»
یادم افتاد که توی یک تالار گفتگوی آنلاین علمیتخلیلی در شبکهی کیهانی یونینت یک
تاپیک ایجاد کرده بودم به نام «ناجورترین موقعیتهای ع.ت.ف». بعد از سی و سه سال و
دو ماه و چهار روز و پنج ساعت و سی و شش دقیقه و بیست و دو ثانیه که چکش کردم، 1.502.543
موقعیت توسط 793.120 عضو تالار ثبت شده بود. آخرین پست مربوط به شش ماه و نوزده دقیقهی
پیش بود! فکر کردم یعنی موقعیت ناجور دیگری وجود نداره. البته، انصافا موقعیتهای
آخرین پستها خیلی شبیه به هم شده بود. پس خودم دستبهکار شدم. سر در گریبان تفکر
فرو بردم و بالاخره یک موقعیت بدیع خلق و آن را ضبط کردم و به میکروفنسرخود
کامپوتر دستور «ارسال پاسخ» را دادم. به محض این که صفحه ریفرش شد، دیدم یک پست دیگه
به فاصله 3/7 ثانیه بعد از من ثبت شده. همزمانی نسبی جالبی بود. پست را خواندم. خیلی
آشنا بود. بله، شکی نبود! همان موقعیت ارسالی من در پست قبلی بود، با کمی تغییر در
شخصیتها، مکانها و کمی هم در مضمون. ولی کلیت همان بود. کمی دمغ شدم، ولی سریع
به خودم آمدم و دوباره شروع کردم به تایپ با صفحهکلید نوری. این یکی خیلی بهتر
بود. پست کردم. باز هم یک پست مشابه از همان کاربر. این بار به فاصلهی 2/1 ثانیه!
بلند شدم کمی راه رفتم. قضیه هم عجیب بود و هم جالب... بعد از یک ساعت و چهل و هفت
دقیقه بالاخره توانستم یک موقعیت دیگر را راهی مخزن خلاقیتهای دنیا بکنم! ... باز
همان قضیه و این بار کمتر از 1 ثانیه. دیگه کفرم درآمده بود. فکری به ذهنم رسید.
چند دقیقه صبر کردم و موذیانه بدون اینکه چیزی نوشته باشم، فقط دستور ریفرش را
صادر کردم... یک پست جدید ثبت شده بود. دقیقا همزمان. نوشتهی توی هولوگرام را
خواندم. خیره ماندم. نوشته بود: «تذکر آییننامهای: ایدهی و مضمون جدید برای
نوشتن وجود ندارد. فقط تکنیکهای داستاننویسی است که داستانها را متفاوت جلوه میدهد!
ناظر تالار.» منفعلانه یک ثانیه روی آیکون اسکرول به بالا خیره شدم. اول صفحه ظاهر
شد. با حروف درشت و سیاه نوشتهای سهبعدی جلوی چشمم میچرخید: «این تاپیک در همین
لحظه قفل شد!»