یک داستان مبتذل


اسمم رقیه است. رقیه جباری. شناسنامه جلدقرمز توی دستم این را می‌گوید. صفحه اولش با خودکار آبی و خطی کج این طور نوشته‌اند.

روبروی آیینه ایستاده‌ام و به خودم زل زده‌ام. صورتم پر از چین و چروک است، پر از لک و پیس، با چند تا جوش چرکی. سال‌ها است به خودم نمی‌رسم. چند سال اخیر حتی بند هم نینداخته‌ام. زشت شده‌ام. دیگر خودم هم حالم به هم می‌خورد.

مقنعه را کمی پایین می‌آورم که موهای روی پیشانی‌ام خیلی پیدا نباشد. نه این که نگاه دیگران برایم مهم باشد. دیگران نگاهم نمی‌کنند، مگر از سر اجبار و با نفرت. مشکل زشتی من نیست، مشکل تعمدی بودن این زشتی است. سال‌ها است که اصرار عجیبی به کریه شدن دارم. هم مشکل است و هم عجیب، اما برای دیگران. خودم می‌دانم که نانم در آن است. زشتیم پول‌ساز است؛ کار شلوغ‌بازی تردست‌ها را می‌کند، تا بیننده به راز کار پی نبرد. نفهمد چطور سکه‌ها جلوی چشمش لای انگشتان تردست ناپدید می‌شوند.
سی سال است کارم تردستی است. مدت‌ها دست‌یار بوده‌ام. با غیب کردن یکی دو سکه شروع کردم. اما الان دسته‌دسته اسکناس غیب می‌کنم، درست جلوی چشم تماشاگرها. بعضی وقت‌ها دستم رو می‌شود، اما ککم هم نمی‌گزد. اگر لازم باشد، هوچی‌هایم لای جمعیت شلوغش می‌کنند تا پرده عوض شود. کلی هوچی دارم. الان برای خودم کسی شده‌ام. دست کم خودم این طور فکر می‌کنم. دیگران آدم هم حسابم نمی‌کنند، من هم دیگران را. تا وقتی پول از کلاه جادو پایین و از دسته پارو بالا می‌رود، دیگران چه اهمیتی دارند. چه اهمیتی دارد که چه فکر می‌کنند. واقعیت این است که خیلی‌هاشان اصلا فکر نمی‌کنند. یاد نگرفته‌اند، نمی‌دانند، نمی‌فهمند. چنان سرگم‌شان کرده‌ام که هیچ حواس‌شان نیست که زندگی فقط تماشا نیست. من بازی می‌کنم و آنها خیره می‌شوند. هر حقه‌ای که سوار کنم، کف می‌زنند. من سوارم و آنها پیاده. من بادم و آنها خاشاک کنار جاده. چنان به سرعت از کنارشان می‌گذرم که می‌کنم‌شان و پرت‌شان می‌کنم دورترها. قل می‌خورند و روی هم کپه می‌شوند.

چادر را روی سرم درست می‌کنم. باز یک بری می‌ماند. دیگر نخ‌نما شده ولی دل نمی‌کنم. نمی‌توانم. نمی‌شود که نو بشود. کج می‌ماند. درست مثل صورتم. نمی‌دانم قیافه من این قدر کج شده یا این آیینه دق. شده مثل صورت سکته‌ای‌ها. انگار یک نصفه‌اش نمی‌تواند دیگر با جاذبه مقابله کند و آن نصفه دیگر جورش را می‌کشد. یک نصفه صورتم موم است جلوی آتش. نصفه دیگر سنگ خارا است. هیکلم هم هماهنگ با صورتم کج شده. یک شانه‌ام از دیگری ده دوازده سانتی پایین‌تر است. نگاهم آرام از شانه‌ام به دستم سر می‌خورد. دست زمخت و پرمویی که انگشت‌های بی‌حالتی از آن آویزان است.

شکم آماسیده‌ام بلافاصله نگاهم را از دستم می‌دزدد. همان طور که آرامشم را دزدیده. همان طور که می‌خواهد زندگی‌ام را بدزدد. در عمق این دمل بزرگ چیزی می‌خزد، تکان می‌خورد، لگد می‌زند. چیزی که خودش را به مرکز ثقلم تحمیل می‌کند. چیزی که نمی‌خواستمش، ولی هست. قبلا هم پیش آمده بود. نخواسته بودم که باشد و دیگر نبود. کهنه‌قابله‌های زشت‌تر از خودم با سیخ تکه‌تکه بیرون کشیده بودندش. ریخته بودندش توی فاضلاب. چه دردی داشت، اما مانده بودم. هر بار مانده بودم. اما این بار او می‌خواهد بماند. می‌خواهد بیاید و پاره‌ام کند. نمی‌خواهمش، اما حتی زشت‌ترین ماماهای پوسیده‌ترین دخمه‌ها هم جوابم کرده‌اند. حرفش را می‌زنند، اما پای عمل که می‌رسد، زه می‌زنند. می‌ترسند. بدجوری بگیر و ببند است. درمانده شده‌ام. فقط سر خودم و دیگران را با تردستی‌های جدید و پرهیاهو گرم می‌کنم. شاید فرجی شود.
ناگهان چنان لگدی می‌زند که درد روده‌هایم را به هم می‌پیچد. چنگ می‌زند و از سینه بالا می‌کشد. از گلو می‌گذرد. تندتر از آن که بتواند فریاد بشود می‌گذرد. پشت چشمم متراکم می‌شود و می‌زند بیرون. می‌چکد روی میز آرایش، جلوی آیینه. چشمم نگاهش می‌کند. به زاییده خود نگاه می‌کند که روی میز ولو شده است. اشک نوزاده روی میز کج‌تر از خودم می‌خزد. می‌رود لبه میز. سر می‌خورد توی کشو. بازش می‌کنم ببینم عاقبت نوزاد چه می‌شود. چشمم می‌خورد به یک تکه مقوای سبز. دست سالم‌ترم را دراز می‌کنم. برش می‌دارم. کهنه شده، اما هنوز شیرازه‌اش قرص است. بازش می‌کنم. روی برگ زرد کم‌رنگش عکس یک دختربچه است. از پشت موترک‌های عکس، موی بافته و روبان‌خورده، روپوش مدرسه و گیپور یقه‌ ارزان‌قیمتش را می‌شود دید. چشم‌های شادش را هم. کسی چه می‌داند با سال‌ها سوءتغذیه و توسری عاقبتش چه شده. کسی یادش نمی‌آید. هیچ کس حافظه‌اش کار نمی‌کند. سال‌ها تردستی کرده‌ام که چشم‌شان را به بازی بگیرم و حافظه‌شان را پاک کنم. حالا دیگر کسی نمی‌داند که این همان شناسنامه قدیمی من است. شاید چند نفری هنوز یادشان باشد. اما مهم نیست، لای دست و پای جمعیت له می‌شوند. از پشت پرده اشک عکس ترک‌خورده دخترک روی شناسنامه را نگاه می‌کنم.

اسمش ایران است. ایران امیدوار. شناسنامه جلدسبز توی دستم این را می‌گوید. صفحه اولش با خودنویس جوهرمشکی و خطی خوش این طور نوشته‌اند.

قانون بقای ماده و انرژی

قانون بقای ماده و انرژی
بازگشت به نسخه سی و دو صدم

روابط عمومی دانشمندان جوان کشورمان اعلام کردند که در حال تبدیل تعداد معینی از افراد یک گروه آزمون که میزان معتنابهی ماده مفسده اقتصادی در ایشان (کجای‌شان، خدا می‌داند) به انرژی پاک و مقدس هستند. این عملیات تا حدود زیادی انجام شده است و حدود زیادی نیز باقی است! از سوی دیگر، برای حفظ تعادل در کیهان و حراست از حرمت قانون بقای ماده و انرژی، طبیعتا باید گروهی - تا کنون پاک - را نیز ناپاک کنند. گروه سومی نیز به عنوان گروه شاهد و به دور از هر گونه فعل و انفعال شیمیایی نگه داشته شده‌اند که در صورت بروز هر گونه خطا و به فناوری رفتن هر دو گروه، از آنها استفاده شود.

این روابط عمومی آن دانشمندان همچنین اعلام کرد که این فرآیند به شدت گرمازا است و طی آن حجم عظیمی از خاشاک - به عنوان بهترین کاتالیزور آلی با صرفه اقتصادی - مصرف خواهد شد. ضمن این که این دانشمندان جوان احتمال به‌کارگیری عملیات کانی را تقبیح کردند و مواد آلی را به آن ترجیح دادند.

باز هم از سوی دیگر، زعمای گروه دوم اعلام کرده‌اند که اصولا نیازی به تبدیل ماده به انرژی نیست و انرژی فی‌نفسه پاک است و چه منتش به خاک است و در نهایت این که «ماده همان به که ز تقصیر خویش عذر به درگاه خدای آورد» که در غیر این صورت در اختیار گروهی ضدماده قرار داده خواهند شد که در ادغامی جانسوز انرژی‌شان مصادره و در اختیار آزمایشگاه مرکزی قرار گیرد تا در غایت امر قانون خیلی فوق‌الذکر مجددا به اصل بقای ماده تبدیل و تثبیت شود.

حالا ببین کی گفتم!

اه از این روزها

این روزها اون‌قدر حالم گرفته است که خدا می‌دونه. البته زیاد مطمئن نیستم، چون خیلی‌ها خیلی حال‌شون از من بدتره و اگه خدا می‌دونست لابد یه کاری می‌کرد. شاید هم اگه کاری نمی‌کنه حکمتی هست و ما نمی‌دونیم. شاید هم هیچ حکمتی نیست و ما فکر می‌کنیم که هست و ما نمی‌دونیم. شاید هم کاری می‌کنه و ما نمی‌بینیم. شق‌های قضیه زیادند. گزینه‌ها و امکانات همین طور قطار شدند جلوم. زنجیره احتمالات درست کردند، از راه  آهن تا تجریش. تجریش همون جاییه که من وقتی دانشجو بودم، اولین بار اعدام سه نفر منافق‌اللقب رو که یه جایی بمب‌گذاری کرده بودند، به چشم دیدم. دیدم که مثل مصالح ساختمانی با جرثقیل کشیدن‌شون بالا و دیدم که یکی‌شون دودستی طناب رو چنگ زده و خودش رو می‌کشه بالا، تا چند ثانیه بیشتر ریه‌هاش دی اکسید کربن پس بدن و هوای آلوده حاکمیت رو تیره‌تر کنند. نزع‌شون مثل پیچ و تاب ماهی تازه از آب گرفته به قلاب بود. هنوز هم از یادآوری اون صحنه اشک تو چشام جمع می‌شه. اشکی که نه برای یه خاطره، که برای رفتگان همین چند روز باید ریخته شه، کسایی که رفتند و حتی فرصت اشک ریختن پیدا نکردند. کسایی که نه مثل ماهی‌های به قلاب، که مثل ماهی‌های روی خاک افتاده نزع کردند. کسایی که با چشم باز رفتند و به دوربین خیره شدند، نه به دوربین که به مردم، چشم انتظارشون به مردمه که ندا سر بدند ... الله اکبر!