دلا خو كن به تنهایی ...

ز ازدحام خلایق دلم به جان آید
شود دریده جگر آه با فغان آید

        میان كتف چو بشنود كوبه خنجر
        گشود خوان وفا را كه میهمان آید

رسد ز دوست بسی زخم‌های ناپیدا
گهی ز گوشه چشم و گه از زبان آید

        چو قند و نقل و نبات است حرص و آز و حسد
        بساط فخرفروشی چو در میان آید

تهوع است مرا حاصل از نظر كردن
ز ناتوانی خود شرم بی‌كران آید

        ز مردمان زمین آتشی نمی‌خیزد
        مگر كه صاعقه عشق زآسمان آید

وطن

وطن یعنی صف نون و صف شیر
وطن یعنی همش درگیر و در گیر

وطن یعنی همین بنزین همین نفت
همین نفتی که توی سفره ها رفت


این هم باقی‌اش از مهدیس


این هم باقی باقی‌اش از خودم:

وطن یعنی سراب ناب تشنه
وطن یعنی حدیث پشت و دشنه

وطن یعنی مداوم برجهیدن
ز اخبار جهان در خود خزیدن

وطن یعنی تورم رو به بالا
همین چند بیت بسه جون مولا...

گوگل بر دل می‌نشیند!

چون همه می‌دونند من چقدر گوگل رو دوست دارم، یه بخش گوگلیات باز کردم که گاهی چیز جدیدی از گوگل دیدم، پرت کنم توش. این هم برای شروع:


 آخرین اخبار حاکی از آن است که شرکت  Dellاز سیستم عامل جدید گوگل به نام Android در نوت بوک هایش استفاده میکند، این خبر سوالات بسیاری را در مورد این وسیله و اینکه آیا میتوان از این سیستم عامل در گوشی های هوشمند استفاده کرد، ایجاد کرده است.کمپانی فروش نرم افزار Bsquare روز جهارشنبه خبری را در مورد پیشرفت Dell در تولید نوت بوکی مبتنی برAndroid منتشر کرد.این خبر بر روی وب سایت Bsquare آمده بود و Dell هیچ توضیحی در مورد این خبر اراﺋه نکرده است.Android سیستم عاملی مبتنی بر لینوکس میباشد که توسط گوگل برای استفاده در موبایل و خصوصا″ گوشیهای هوشمند عرضه شده و شامل یک سیستم عامل، یک میان افزار و چند کاربرد مقدماتی است و کیت ابزاری دارد که کاربران میتوانند بوسیله آن برنامه های دیگری را بسازند. کمپانی Hewlett-Packard هم قبلا″ اعلام کرده بود که در حال آزمایش Android بر روی نوت بوک هایش میباشد.دلیل روی آوردن شرکتهای تولید کننده کامپیوتر به این سیستم عامل کاملا″ مشخص است؛ استفاده از Android رایگان است و شرکتها مجبور نیستند برای دریافت مجوز استفاده از این سیستم عامل پولی بپردازند.


منبع: فاوانیوز

کیفیت یا کمیت... انتقال از آکادمی به این ور

این هم یکی از اون پست‌هایی بود که یه روز تو آکادمی شد و من داغ کردم و زدم. تاپیکی بود به اسم «کمیت یا کیفیت» که بحثش طولانی بود و طبق معمول به جایی هم نرسید. داشتم شخم می‌زدم که این رو دیدم. حال کردم اینجا هم بگذارمش.


***


عارضم حضور انورتون که بنده هیچ‌رقم تو کتم (به فتح کاف) نمی‌ره. لطفا به من نگید.

به من نگید که زمان‌ پدربزرگ‌هامون که بچه‌هاشون از نبود بهداشت از ده تا هفت تاشون جلو چشاشون پرپر می‌زدند و از بیماری‌های که الآنه با یک قرص و کپسول حل‌اند، می‌مردند، زندگی بهتر از الآن بوده!
به من نگید وقتی پنسیلین نبود مردم خوش‌روزتر از امروز بودند!
به من نگید کسایی که برای یک کوزه آب باید سه فرسنگ راه می‌رفتند، احساس خوشبختی بیشتری می‌کردند تا اینهایی که شیر آب دم دستشونه!
به من نگید کشورهایی که امنیت اجتماعی‌شون تامین‌‌تره، خودکشی هم بیشتره، پس زنده باد ناامنی!
به من نگید «من افسرده‌ام چون کامپیوتر و موبایل دارم، ولی جد اکبرم شنگول بود چون چرتکه و تارهای صوتی کلفت داشت!»

خیلی چیزهای دیگه رو هم نگید که تو کتم نمی‌ره!
ادامه نوشته

سایه


سربالایی آخر کلک‌چال نفسم را بند آورده بود. آفتاب لاکردار روی طبل شقیقه‌ام می‌کوبید. صورت آسمان شش‌تیغه شده بود. نشستم که گلویی تر کنم. از سر دلخوری نگاهی یک بری به سایه‌ام انداختم که بی‌خیال روی سنگ‌ریزه‌ها ولو شده بود. زیر لب زمزمه کردم «نامرد! تمام عمر سپر بلات بودم جلوی تیر خورشید. نشد یه بار تلافی کنی!» دراز که کشیدم، ستون فقراتم چهارشنبه‌سوری راه انداخت. کلاه را گذاشتم روی صورتم و از سوراخ وسطش دیدم که آسمان تیره شد. کمی خنک شدم. کلاه را برداشتم. سایه‌ام تمام قد بالای سرم و پشت به آفتاب ایستاده بود.

دیوار


صاف و بی‌حرکت به اتاقم خیره شده‌ام. مدت‌ها است که به وسایلش خیره می‌شوم. از آخرین باری که ترکش کرده‌ام هیچ چیز عوض نشده، حتی تکان هم نخورده. زمان لایه‌ای گرد روی‌شان کشیده. مرا یاد ملافه‌هایی می‌اندازد که مادرم روی وسایل اتاق پذیرایی می‌کشید. چه کشیده‌هایی که از چروک کردن‌شان نمی‌خوردم. آخرین بشقاب نیم‌نشسته هنوز در سینک ظرفشویی است. الان دیگر حتی کپک‌هایش هم پوسیده و خاک شده. اما گل‌های نقش بشقاب هنوز آشنا است. گل‌هایی که فرصت پاک شدن از چربی ماسیده را پیدا نکرده‌اند. وقتی رفت انگار همه چیز روی خانه ماسید. مدت‌ها بود می‌خواست برود. می‌گفت نمی‌شنوم. می‌گفت نمی‌بینم. می‌گفتم نیستم، کرم، کورم، سختم، سنگم، دیوارم.....


ادامه نوشته

مسابقک‌های آکادمی

یه سری مسابقه داستانک‌نویسی راه انداختم توی آکادمی فانتزی که کمی از درد ناشی از پست قبلی کم کنه! این جوری سرم شلوغ می‌شه و کم‌مویی‌ام رو فراموش می‌کنم. یه جور پرت کردن حواس، یا به قول خارجی‌های بی‌ادب diversion.
یه داستان هم از دوست عزیزم علیرضا ملقب به عر در حال ترجمه به انگلیسی دارم که اینجا است و خواندنی است. بیایین بخونین و بنویسین، خوبه ها حواس شما هم پرت می‌شه!

خستگی به تن ماند

این هفته دیگه مجله رو تقریبا جمع کردیم! خستگی‌اش به تنمون موند.

خداییش سخته کار کردن با کسایی که نه حرف‌تو گوش می‌دند و نه تعهدی باطنی به کار دارند. ظاهرا همه‌ چی خوبه ها. ولی به تهش که می‌رسی، می‌بینی همه گاف دادند. یکی مقاله رو سه هفته دیرتر از تعهدش می‌ده، یکی قراردادی می‌بنده که گفتی نبنده، یکی پول باید بده که نمی‌ده.

این وسط من هم مقصر نیستم اصلا. چون نبودم و اون طور که باید مدیریت نکردم، به همه اجازه دادم که گاف بدند. گفته بودند که نکن، ولی کردم ، چون باید می‌کردم. وظیفه‌ام نسبت به خودم بود....

راستش خیلی خسته‌ام و زیاد نای نوشتن ندارم. مهم هم نیست. چون یه درد دل مختصره و احتمالا هم کسی نمی‌خوندش.

البته، همه چی هم تموم نشده، خیلی! یه تیر ته ترکش مونده. ببینیم چیزی از توش در می‌آد!


فکرها را باید شست!

یه یارویی بود که می‌گفت «چشم‌ها را باید شست، جور دیگر باید دید....»

خوب حالا سال‌ها گذشته و پیشرفته‌تر و تجاری‌تر شدیم. حالا دیگه می‌شه گفت «فکرها را باید شست. جور دیگر باید اندیشید...»


اندر نامزدی مهندس در ریاست مملکت

این هم یک شعر باحال (مثل همیشه) از طناز گرامی آقای خلیل جوادی. چند بیتش رو این جا می‌ذارم، باقی‌اش رو برید تو وبلاگش بخونید. من که مشعوف شدم، بعد از این همه تلخ‌نگاری. شما هم انشاالله ایضا.


تو کشــور چهـــــا ر چر خ پنـچر
میخوای بیای چیکـار کنی بــرادر؟

چه می کنی با این همه کراکی؟
اینایی کـه زدن به جــاده خــاکی

چـه می کنی بـا اقتصـاد خسته؟
بـا این همـه شرکت ورشکسته؟

زبـــان بد بـــریده چشم بـد کـــور
اگـه بـــازم شدی رئیس جمهــور

نذار کسی ســــوار مـــردم بشه
نذار دلار هـــای مـــــا گـــم بشه

این هم باقی‌اش

صدای مهیب محبت

اگه مثل یه دیوار پایه‌پوسیده شمع‌دار تکیه زدی به یکی، وقتی جاخالی می‌ده، اگه گوشی باشه، گرومبت شنیدنیه؛ اگه چشمی باشه، رمبیدنت دیدنیه. منتظر نباش فردا تو خرابه‌هات کسی بیاد دنبال گنج. خونه پُرش سگ می‌شاشه رو خاکت!

ویلیام والاس یادت به خیر

احتمالا دارم مجله رو می‌بندم!

خوب، چون کسی اینجا رو نمی‌خونه خیلی راحت می‌تونم حرف‌هامو بزنم و نگران هم نباشم!

شاید ببندم! نه فقط به دلایل مالی، که خستگی. نه این که خسته کار باشم، همیشه خدا خرکار بودم، که خستگی ماسیده به تنم، از بی‌اعتنایی دیگران. وقتی به دوستی که خودش دستش تو آتیشه گفتم، خیلی بدیهی و ساده از کنارش گذشت. علامت تعجب نمی‌ذارم، چون هیچ علامتی میزان شگفتی من رو از این برخورد اون نمی‌رسونه. بعضی وقت‌ها تو زندگی عجیب یاد نگاه ویلیام والاس شیردل (با بازی مل گیبسون) میوفتم، وقتی بهش خیانت شد. ولو شد روی زمین، از نفس افتاد و خیره شد به چشم رفیق خائن، فقط چند ثانیه، بعد نگاهش سرگردان شد تو بیابون تعجب. می‌گشت دنبال یه جرعه اعتنا، یه چیکه تعهد، به گمونم.
ماجرای من نه اون قدر دراماتیکه، نه اون قدر خیانت‌بار. اما خوب منم والاس نیستم. راستش خیلی قضیه حاد نیست. شاید من دیگه پیمونه‌ام پره. بنده خدا اون هم لابد درد خودش رو داشته تو اون لحظه. کسی چه می‌دونه. چاپ نشدن یه مشت کاغذ رنگی چه اهمیتی داره برای کسی که تو کارتنک ذهن خودش گیر افتاده و عنکبوت نگرانی شروع کرده ریشه مخچه‌اش رو جوییدن!

خلاصه که خسته‌ام و خستگی‌ام مال خودمه. به کسی چه! همون طور که درد دیگران به من چه. مگه من خبر دارم از کلاف زندگی دور و بریام؟ ماها گاهی بیشتر از یک سوم شبانه‌روز رو پیش همیم و از هم هیچی نمی‌دونیم. غیر از این که فلانی تو طراحی خبره است و بهمانی عجب قلمی داره؟

بگذریم، گفتم از تنهایی می‌نویسم. خوب می‌نویسم دیگه. صبر داشته باش. تو که نمی‌خونی چه فرقی برات می‌کنه کی بنویسم. ولی می‌نویسم...

مرد ایمانت کجاست؟

این روزها بدجوری دنبال اعتقادم! باور کن تقصیر من نیست. چیز دندون‌گیری برای اعتقاد پیدا نمی‌کنم. خیلی دور برم رو می‌پام. نه. نیست. خیلی حسودیم می‌شه به اونهایی که دارند. کاشکی من هم یکی داشتم. یه چیزی، یه کسی، یه ایده‌‌آلی که بشه بهش چنگ بزنم و همه خطوط زندگی‌ام رو به طرف اون بکشم. تمام کلمات زندگی‌ام رو تو قاموس اون معنا کنم. تمام رنگ‌های زندگی‌ام رو با سایه‌روشن اون بعد ببخشم. لذتم از اون باشه و نفسم واسه اون...
البته هستند چیزها و کسایی که تو زندگی‌ام خیلی باارزشند؛ چه بدونند چه ندونند؛ چه بگم چه نگم. ولی «خیلی باارزش» برای اعتقاد کافی نیست. یه خصوصیتی باید داشته باشه که بِکشدتت... اما نه، سوژه‌های ایمان کم نیستند. این خصوصیت اون‌ها نیست که مردم باورشون می‌کنند. برعکس، این نداری خصوصیت از منه، نه از اون‌ها. این منم که باید خصوصیت «باورمندی» رو داشته باشم. این منم که از ایمان فقیرم. خالی‌ام.
چیزهای زیادی از اولین روزهایی که تو حافظه‌ام هست تا حالا جلو روم نشسته‌اند که روشنم کردند و پا رو گازم گذاشتند. اما نمی‌دونم موتور انگیزه‌ام چشه که بعد یه مدت به پت‌پت افتاده و زرتی خاموش شده! شاید بنزینم آب داره؟ شایدم مخم تاب داره! هر چی که هست از خودمه. باید به یه چیزی بند بشم. باید یه چیزی رو تموم کنم. باید با یه چیزی باشم تا تهش. تا جایی که یا من تموم شم یا اون. تموم شم، نه این که کم بیارم. خیلی وقت‌ها کم آوردم، خیلی وقت‌ها کم گذاشتم. باید یه چیزی باشه که به پاش بشینم. هر چند تنهایی رو می‌پسندم، اما این یکی رو تنهایی نمی‌تونم. باید یکی هلم بده. یکی نذاره کم بیارم... اگه عمری بود یه روزی از تنهایی می‌نویسم. تنهایی می‌نویسم...

پستوی زیبای شعر

در جهانی كه نان
به هیزم آزادی می‌پزند و
به نرخ روز می‌خورند
آنچه می‌بینی و هست
این‌چنین است:

انحراف شعر از راه شعور
امتداد بلاهت تا افق دور

عكس نعش بر نطع مرگ
نقش پاییز بر بوم برگ

بوسه دشنه بر پشت دوست
غربت جان از تن و پوست

میخ‌كوب پروانه به سردی سوزن
هجرت قاصدك از كوی و برزن

كوچ آخرین لبخند به اخمستان
نصب اندوه به درگاه دبستان

حذف زنجیره‌ای شمع و نور
تبعید به بهشت با ضرب و زور

سلاخی كلام به ساتور امنیت
حبس لذت به زندان غیرت

ذبح معنا از متن درس
درج ایمان با میخ ترس

كسب حلال به سكه ریا
جلوس دروغ بر مخملین بوریا

...

ختم كلام با نقطه‌ای سیاه

دفن امید در گور اشك و آه

ببریات

چند روز پیش داشتم به این آواتاری که برای خودم تو آکادمی فانتزی و یکی دو جای دیگه انتخاب کردم، فکر می‌کرد که یهو شاعرانگی‌ام آمد و یاد آن ژولیده ملخ‌دوست را گرامی داشتم:


من چه ببرم امروز
و چه اندازه تنم می‌خارد
تن من لانه مور و کنه‌ها است
باید امشب بدوم
بچپم در غاری که به اندازه اوضاع وطن تاریک است
سرنوشت همگان، بسته بر تکه نخی باریک است
باید امشب بدوم
....

این هم عکس مورد نظر: