آه ای صفحه کلید

«من می‌نویسم. پس وبلاگ هست!»


آه ای صفحه کلید

چرا یاریم نمی‌کنی، زمانی که زمان از من پیشی می‌گیرد؟

چرا آن چه در ذهن دارم نمی‌نویسی؟

چرا به جای انگشتانم نمی‌دوی؟

مگر ادب نداری؟


نوشتم که مرده فرض نشوم :)

تعریف ایده‌آلیستی متفکر

متفکر واقعی کسی است که همه مداخل یک واژه‌نامه برایش اهمیت داشته باشد.

ازم رو برنگردون ....

حالا که خدا ازمون رو برگردونده، کاشکی می‌دونستیم کجا رو نگاه می‌کنه، بریم همون جا بشینیم!

بودن یا نبودن. اصلا مساله این نیست!

این روزها همه‌اش یاد «تهوع» سارتر می‌افتم. مال سارتر بود دیگه، نه؟ روسو؟ نه بابا! کلارک گیبل؟ نمی‌دونم شاید. دیپاک چوپرا؟ آره، ممکنه. ولی اون که تو کار تهوع نزده بود، زده بود؟ ... ها گرفتم. یعنی یاد اومد، مال این یارو آنتونی رابینزه! لعنتی چقدر به حافظه‌ام فشار آوردم.

با این حال نمی‌دونم چرا همیشه با تهوع عکس یه آدم بی‌ریخت عینکی می‌آد تو ذهنم! شاید از آدم‌های بی‌ریخت عینکی عقم می‌گیره. یا وقتی متهوع می‌شم می‌ریزه رو عینکم و می‌شم یه آدم بی‌ریخت. یا شاید بی‌ریخت‌ها فقط عینک می‌زنند. یا شاید فقط عینکی‌ها دچار تهوع می‌شند....


سه چهار شب پیش وقتی دستگیره در رو گرفتم، درست همون حال آقای آنتونی قصه بهم دست داد. بعد نگاه کردم دو و برم، دیدم همه‌چیز داره دچار اعوجاج می‌شه و من حالم به هم می‌خوره. خوشبختانه سریع خودم رو جمع کردم. بعد اخبار نگاه کردم. بعد یه شعر نوشتم که دادم یکی از بچه‌ها (که به نظر خیلی هم بچه نیست) یه نظر بهش بندازه. خدا رو چه دیدی، شاید شعر ما هم شد نظرکرده! بعد داشت حالم خوب می‌شد که یه دوست یه پست زد توی وبلاگش که باعث شد دوباره متهوع بشم. خیلی خودش و دیگران رو ضایع کرده بود و چه به‌حق! بعد دیدم پاکش کرده! خواستم پست بزنم و فحش بخورم، ولی حیف که پاکش کرده بود و حالا دارم این‌ها رو می‌نویسم یه کم حالم بده! برای همین هم دیگه چیزی نمی‌نویسم. احتمالا یکی از بچه‌ها که قرار بود بیاد وبلاگم رو بخونه که شاید نوری توش تابیده باشه، بدجوری حالش گرفته می‌شه از این همه تلخی و تهوع. ولی خوب، به من چه! دست من که نیست...

آه، جمع شیم بنویسیم. دور همی چه حالی وده (به فتح واو و کسر دال و سکون ها)

نفی بلد

امروز داشتم به معنی این اصطلاح فکر می‌کردم.

اولین چیزی که به ذهن می‌آید - که همان معنای رایج آن هم هست - «تبعید از وطن» است.

خب، این یک روی سکه است. دقیق‌تر که شدم در معنا، دیدم ای دل غافل! «بلد» نه به معنای عربی آن که «وطن»، که همان «بلد» خودمان است؛ یعنی بلد بودن، دانستن، فهمیدن، و غیره.


بنابراین استدلال بسیار متقن، «نفی بلد» یعنی «نفی کردن دانش و افراد کاربلد»! یعنی جامعه‌ای که خبرگان را از خودش می‌راند و طرد می‌کند.


خب، این هم برداشتی است!

اوضاع از این هم می‌تونه بدتر بشه!

اون قضیه گزمه‌های چماق‌به‌دست رو که یادتونه!

درست رای بدیم!



صدای مهیب محبت

اگه مثل یه دیوار پایه‌پوسیده شمع‌دار تکیه زدی به یکی، وقتی جاخالی می‌ده، اگه گوشی باشه، گرومبت شنیدنیه؛ اگه چشمی باشه، رمبیدنت دیدنیه. منتظر نباش فردا تو خرابه‌هات کسی بیاد دنبال گنج. خونه پُرش سگ می‌شاشه رو خاکت!

حکایت من و شب و حکایت

در افسانه‌ها آمده است که کودکی بود که ...

کل افسانه اهمیت چندانی ندارد. چیزی که واقعا افسانه است، بخش آخر آن است:

«... و مادر مهربان به آرامی کلمات آخر داستان را خواند. چشم‌های کودک بسته بود. سینه‌اش به‌نرمی بالا و پایین می‌رفت. مادر لختی نگاهش کرد. بعد پیشانی او را بوسید و پاورچین از اتاق بیرون رفت...»

باور کنید این یک داستان معمولی نیست، افسانه‌ای است که فقط در فیلم‌ها و کتاب‌ها دیده یا خوانده می‌شود. یا شاید هم عادتی که دیگر بر افتاده است. چندین سال است که من و همسرم تلاش وافری برای اثبات افسانه نبودن این افسانه می‌کنیم و چنان‌چه انتظار می‌رود هم‌چنان ناموفقیم. هر شب پس از خاتمه داستان، مراسم فشار از بالا و چانه‌زنی از پایین شروع می‌شود و بسته با گنجایش عصبی بالایی‌ها و قوت چانه آن تک‌پایینی دردانه قضیه ادامه می‌یابد. در این مراسم، که طرفین مصرانه پایندش هستند، نه تنها بسیاری از نورون‌های ما جویده می‌شوند، بلکه بار حسرت ناشی از افسانه ماندن داستان هم بر دوش نورون‌های بازمانده سنگینی می‌کند. به این منوال، تلفات نورون‌ها هر شب بیش‌تر می‌شود و نمی‌دانم عصاره محبتی که مهربانی را به صورت مادر مهربان افسانه می‌چسباند، چقدر دیگر چسب دارد!
خلاصه افسانه‌ای است این افسانه که هر شب دل ما را می‌سوزاند. اما امیدی در دوردست سوسو می‌زند. چه می‌دانم، شاید کرم شب‌تاب باشد!

دیوانه منم من كه روم خانه به خانه

این روزها شدم یهودی سرگردان. محل كار اصلی‌ام یك جاست. محل فعالیت پروژه یك جاست، هنوز مسئول نرم افزار شركت قبلی هستم و كار خودم هم كه جدیدا هست شده!

صبح می‌رم محل كار اصلی، كارت می‌زنم ، با مدیر هماهنگ می‌كنم و بعد می‌رم محل پروژه ، منتظر می‌شم اذن ورود بدهند. بعد كه رفتم تو باید صبر كنم یكی بیاید كامپیوترش رو ردیف كنه و در اختیارم بگذاره، به رسم امانت. برای دستشویی رفتن هم لازم دارم كه یكی همراهیم كند تا دم در تا در را با access card بزند. وقتی هم كه برمی گردم باید زنگ بزنم تا در رو باز كنند برم تو. خلاصه همیشه گیر یكی هستم. بعد بر می‌گردم شركت و كمی سین جیم و كمی اینترنت بازی و گزارش‌نویسی، بعد اعزام به دفتر مجله. اون جا هم تازه اول كاره و باید هزار چیز را هماهنگ كرد و به فكر همه چیز بود. از چاپ و پخش بگیر تا صفحه‌بندی و گرافیك. مطلب هم كه جای خود را دارد. معمولا تا دیروقت آنجا هستم. گهگاهی هم از محل كار قبلی زنگ می‌زنند كه گیر كردیم یا جلسه داریم با كاربرا و ...
تازه كارهای آكادمی هم هست و ترجمه و جلسه نقد و شب این و آن و ...

خلاصه روزانه پشت 4-5 كامپیوتر مختلف می‌نشینم و چند جا اصلا جای مشخصی ندارم و به قول جیسون (رییس یكی از دوستانم) تنها جای ثابتی كه رویش می‌نشینم باسنم است. كم‌كم درك می‌كنم كه بی‌وطنی یعنی چه و چرا بعضی‌ها هجوم می‌آورند تا جایی را غصب كنند.

جای شكرش باقی است كه اهالی خانه این سرگردانی مرا تحمل می‌كنند! قوت قلبی است.

بلندپروازي

گاهي اوقات بايد بري روي بلندي، تا يكي هولت بده!

تصوير از : گاهنامه يا سالشمار خر! دقيقا يادم نيست!

رقیب


از وقتی یک رقیب جدی برایم در خانه پیدا شده، بد جوری احساس بی‌مصرفی می‌کنم. ماشین ظرف‌شویی لعنتی! 

تولدت مبارک!

جعبه كوچكی پر از سكوت بهترین هدیه تولدی است كه می‌توان گرفت.


عینك واقعیت

واقعیت‌های زندگی مثل عینك هستند؛ همیشه جلوی چشم‌اند و به‌ندرت متوجه‌شان می‌شوی. البته، گاهی قابش توجه را جلب می‌كند.

روزه بی‌اعتقاد

وقتی به كسی كه اعتقاد نداره می‌گن، "تو كه نمی‌تونی روزه‌تو در ملا عام بخوری، خوب چرا روزه نمی‌گیری؟" مثل این میمونه كه به كسی كه زیر آب داره خفه میشه بگی: "بابا تو كه به هر حال نمی‌تونی نفس بكشی، چرا یه دفعه نمی‌میری؟"

مترو مشاغل

بعد از مدتی، تغییر محل كار می‌شه مثل سوار و پیاده شدن از قطار مترو؛ یه برنامه عادی و پیش‌بینی شده است. وقتی سوار می‌شی ذوق نمی‌كنی، وقتی پیاده می‌شی دلتنگ نمی‌شی!

تکرار تاريخ

تاریخ غالبا خودش را تكرار می‌كند؛ چراكه ما آنقدر خلاقیت نداریم كه تاریخ تازه‌ای بیافرینیم!

تعلق

احساس خوب حاصل از تعلق، انگیزشی است که انژری عظیمی تولید می‌کند.

افعال بچگانه

به محض اینكه فرزندتان شروع به راه رفتن می‌كند، میزان استفاده از دو فعل به صورت نمایی افزایش می‌یابد: نكن، بیا!

متن زندگی

اشتباه ناگزیر است. بسته به توست که بخواهی متن زندگی‌ات پر از غلط باشد یا پر از لاک غلط‌گیر!

مراقب بزرگراه‌ها باش

اشتباهات و فرصت‌های زندگی مثل ورودی‌ها و خروجی‌های بزرگراه‌ها هستند؛ اگر یکی رو رد کنی، باید کیلومترها بری تا به بعدی برسی. تازه معلوم هم نیست که به درد بخورد. از طرف دیگه، اگه یکی رو اشتباه بگیری، ممکنه بیچاره‌ات کنه! ـ