آه ای صفحه کلید
آه ای صفحه کلید
چرا یاریم نمیکنی، زمانی که زمان از من پیشی میگیرد؟
چرا آن چه در ذهن دارم نمینویسی؟
چرا به جای انگشتانم نمیدوی؟
مگر ادب نداری؟
نوشتم که مرده فرض نشوم :)
آه ای صفحه کلید
چرا یاریم نمیکنی، زمانی که زمان از من پیشی میگیرد؟
چرا آن چه در ذهن دارم نمینویسی؟
چرا به جای انگشتانم نمیدوی؟
مگر ادب نداری؟
نوشتم که مرده فرض نشوم :)
با این حال نمیدونم چرا همیشه با تهوع عکس یه آدم بیریخت عینکی میآد تو ذهنم! شاید از آدمهای بیریخت عینکی عقم میگیره. یا وقتی متهوع میشم میریزه رو عینکم و میشم یه آدم بیریخت. یا شاید بیریختها فقط عینک میزنند. یا شاید فقط عینکیها دچار تهوع میشند....
سه چهار شب پیش وقتی دستگیره در رو گرفتم، درست همون حال آقای آنتونی قصه بهم دست داد. بعد نگاه کردم دو و برم، دیدم همهچیز داره دچار اعوجاج میشه و من حالم به هم میخوره. خوشبختانه سریع خودم رو جمع کردم. بعد اخبار نگاه کردم. بعد یه شعر نوشتم که دادم یکی از بچهها (که به نظر خیلی هم بچه نیست) یه نظر بهش بندازه. خدا رو چه دیدی، شاید شعر ما هم شد نظرکرده! بعد داشت حالم خوب میشد که یه دوست یه پست زد توی وبلاگش که باعث شد دوباره متهوع بشم. خیلی خودش و دیگران رو ضایع کرده بود و چه بهحق! بعد دیدم پاکش کرده! خواستم پست بزنم و فحش بخورم، ولی حیف که پاکش کرده بود و حالا دارم اینها رو مینویسم یه کم حالم بده! برای همین هم دیگه چیزی نمینویسم. احتمالا یکی از بچهها که قرار بود بیاد وبلاگم رو بخونه که شاید نوری توش تابیده باشه، بدجوری حالش گرفته میشه از این همه تلخی و تهوع. ولی خوب، به من چه! دست من که نیست...
آه، جمع شیم بنویسیم. دور همی چه حالی وده (به فتح واو و کسر دال و سکون ها)
اولین چیزی که به ذهن میآید - که همان معنای رایج آن هم هست - «تبعید از وطن» است.
خب، این یک روی سکه است. دقیقتر که شدم در معنا، دیدم ای دل غافل! «بلد» نه به معنای عربی آن که «وطن»، که همان «بلد» خودمان است؛ یعنی بلد بودن، دانستن، فهمیدن، و غیره.
بنابراین استدلال بسیار متقن، «نفی بلد» یعنی «نفی کردن دانش و افراد کاربلد»! یعنی جامعهای که خبرگان را از خودش میراند و طرد میکند.
خب، این هم برداشتی است!
اون قضیه گزمههای چماقبهدست رو که یادتونه!
درست رای بدیم!

کل افسانه اهمیت چندانی ندارد. چیزی که واقعا افسانه است، بخش آخر آن است:
«... و مادر مهربان به آرامی کلمات آخر داستان را خواند. چشمهای کودک بسته بود. سینهاش بهنرمی بالا و پایین میرفت. مادر لختی نگاهش کرد. بعد پیشانی او را بوسید و پاورچین از اتاق بیرون رفت...»
باور کنید این یک داستان معمولی نیست، افسانهای است که فقط در فیلمها و کتابها دیده یا خوانده میشود. یا شاید هم عادتی که دیگر بر افتاده است. چندین سال است که من و همسرم تلاش وافری برای اثبات افسانه نبودن این افسانه میکنیم و چنانچه انتظار میرود همچنان ناموفقیم. هر شب پس از خاتمه داستان، مراسم فشار از بالا و چانهزنی از پایین شروع میشود و بسته با گنجایش عصبی بالاییها و قوت چانه آن تکپایینی دردانه قضیه ادامه مییابد. در این مراسم، که طرفین مصرانه پایندش هستند، نه تنها بسیاری از نورونهای ما جویده میشوند، بلکه بار حسرت ناشی از افسانه ماندن داستان هم بر دوش نورونهای بازمانده سنگینی میکند. به این منوال، تلفات نورونها هر شب بیشتر میشود و نمیدانم عصاره محبتی که مهربانی را به صورت مادر مهربان افسانه میچسباند، چقدر دیگر چسب دارد!
تصوير از : گاهنامه يا سالشمار خر! دقيقا يادم نيست!
از وقتی یک رقیب جدی برایم در خانه پیدا شده، بد جوری احساس بیمصرفی
میکنم. ماشین ظرفشویی لعنتی!