من و اینترنت خانگی

بالاخره بعد از بوق و اندی ما موفق شدیم در مخابرات نزدیک خانه‌مان یک پورت خالی پیدا کنیم و یک عدد اینترنت فوق سریع (در حد 128 کیلوبابت) با یک مودم‌/روتر بی‌سیم استقراضی راه بیاندازیم و لپ‌تاپ‌مان را بگذاریم روی لپ‌مان (به فتح لام) و مفتخرانه اینترنت‌بازی کنیم!

این که می‌گویم بالاخره، یعنی این که کلی تو این در و آن در زدیم، تا بالاخره یک شرکتی که یک نفر در مخابرات معرفی کرد و گفت که پورت خالی دارند و خالی می‌بندند اگر می‌گویند که ندارند، یک لیوان شیر پاک خورد و به ما اینترنت مرحمت کرد! البته، ناگفته نماند که ما 18 اسفند پارسال ثبت نام کردیم و پول واریز کردیم، ولی 14 فروردین امسال، بعد از کلی پی‌گیری و زنگ و بحث و التماس و استغاثه، دست آخر حضرت اینترنت بر ما نازل شد.

اما، بشنوید از آن طرف که به محض اوکی گرفتن از آن شرکت (که به رسم حفظ حرمت محترم در فرهنگ غنی‌مان، از آوردن نامش معذورم) شرکت‌های دیگری (ایضا) یک‌به‌یک زنگ زدند و همه ابراز مودت بابت سرویس جدید و اظهار ندامت از سرویس نداده و این‌ها... ولی چه سود که من الان نشسته‌ام پای صحبت حضرت اینترنت کبیر فوق سریع (همان 128 کیلو یا شاید هم پیکسل، چه می‌دانم) و دارم بی‌نگرانی قطعی دایال‌آپ و هول هزینه هدررفت بی‌خودی آن (مثل وضعیت سابق یارانه‌ها) دارم فرت و فرت تایپ می‌کنم.

تا کور شود هر که ندارد سرویس!

پروژه ایرانی

هر جای دنیا پروژه‌ها را به سبک فرهنگی خودشان تعریف، زمان‌بندی و اجرا می‌کنند. ما در ایران روش منحصربه‌فردی داریم. من کل عوامل انجام پروژه رو در هم جمع و ضرب کردم و ماحصل رو به صورت انرژی صرف شده برای انجام پروژه به قرار زیر محاسبه کردم:

انرژی مصرفی به تفکیک مراحل کار با تقریب خیلی دقیق (به درصد):

1- تعریف پروژه و برآورد منابع و مقاصد : یک دهم
2- شکست کار و تخصیص منابع: یک دهم دیگه
8- مرافعه بر سر تصدی مسئولیت‌ها و تقسیم منابع مالی: 40
4- انجام کار: 10
5- کنترل و گزارش مدیریتی: یک دهم
5- تحمل زجر ناشی از نارضایتی از شرایط کار: 30
6- مرافعه پس از خاتمه کار: 40
11- درس‌های آموخته شده برای پروژه‌های بعد: یک دهم درصد
8- پس‌لرزه‌های خشن: 50
9- ریکاوری عصبی بعد از پروژه: 20
10- همین جوری که لیست پر شه: 15

جمع کل : 100 درصد


ترتیب، درصدها و جمع نهایی کاملا علمی محاسبه شده و اسنادش هم موجوده و هیچ جای بحثی نیست!
الان هم با مقامات PMBOK در حال گفتگو هستم که تعریف پروژه رو با چیزی که ما دوست داریم عوض کنند. بسته پیشنهادی هم دادم، که البته کاغذ کادوش خیلی مرغوب نبود، ولی اصل کار محتواشه که یه مشت محکمه به دهن بی‌سواتان پروجه‌نشناس!

نشسته در دفتر خویش، می‌خورم باد گرم

الان تو دفترم نشستم و خیلی حالم بده. اوضاع خرابه و هیچ حال خوشی ندارم. اینجا هم گرمه و کولری نیست و منم و یه پنکه فکسنی!

کار مجله که خوابیده و نمی‌دونم بعد از این همه هزینه چی کارش کنم. البته یه سرمایه‌گذار پیدا شده، ولی اینقدر گرفتار و خسته‌ام که شک دارم ادامه بدم یا نه. هیچ یک از کارها خوب پیش نمی‌ره؛ هیچ کجا! عجیبه؟ نه نیست! اینجا ایرانه و ذات ایرانی انجام ناقص کار، گزارش ندادن، بی‌خیالی طی کردن، طفره رفتن و این جور چیزها است. البته، به گمونم همه مردم همه کشورها کم و بیش همین باشند. مساله اینجاست که کشورهای (دست کم از نظر صنعتی و اقتصادی) پیشرفته نظامی دارند که وادارشون می‌کنه کار کنند و طبق مقررات هم کار کنند. معادله ساده‌ایه: کار نکنی، سود نمی‌رسونی؛ سود نرسونی، اخراج می‌شی. به همین سادگی. ولی در ایران (و کشورهایی نظیر ایران) کل قضایا غیرجدی و سرسریه و مشمول هیچ مقرراتی نیست. چون خود مقررات هم بیشتر از یک هفته دوام ندارند. کسی هم ملزم به رعایتشون نیست. بنابراین وقتی قانونی وضع یا توافقی حاصل می‌شه، همه می‌دونن که اگه یه کم دندون رو جیگر بذارند، قضیه مشمول مرور زمان می‌شه و به قول معروف «حله»!

تو محل کارم هم همینه. الان تو لیستم 55 قلم فعالیت باز دارم که همه منوط به افراد دیگه است، که هیچ کدوم نه خودشون رو موظف می‌دونند جواب پس بدند و نه به موقع و درست کار می‌کنند. نمی‌دونم شاید نظر دیگران راجع به من هم همین باشه. خوب فرهنگ کاری غالب جامعه همینه.

ای بابا باز که شد درد دل! ولی خوب به خودم اینا رو نگم به کی بگم؟

خستگی به تن ماند

این هفته دیگه مجله رو تقریبا جمع کردیم! خستگی‌اش به تنمون موند.

خداییش سخته کار کردن با کسایی که نه حرف‌تو گوش می‌دند و نه تعهدی باطنی به کار دارند. ظاهرا همه‌ چی خوبه ها. ولی به تهش که می‌رسی، می‌بینی همه گاف دادند. یکی مقاله رو سه هفته دیرتر از تعهدش می‌ده، یکی قراردادی می‌بنده که گفتی نبنده، یکی پول باید بده که نمی‌ده.

این وسط من هم مقصر نیستم اصلا. چون نبودم و اون طور که باید مدیریت نکردم، به همه اجازه دادم که گاف بدند. گفته بودند که نکن، ولی کردم ، چون باید می‌کردم. وظیفه‌ام نسبت به خودم بود....

راستش خیلی خسته‌ام و زیاد نای نوشتن ندارم. مهم هم نیست. چون یه درد دل مختصره و احتمالا هم کسی نمی‌خوندش.

البته، همه چی هم تموم نشده، خیلی! یه تیر ته ترکش مونده. ببینیم چیزی از توش در می‌آد!