غربت شلوغ


چه غریبم در این ازدحام
برادران عزیزتر ز جانم
دست یاری در جیب هم کرده
در پی چرک کف دست می‌گردند

چه مهربانانه سر گذاشته‌اند
بر گریبان یکدیگر و
از شاهرگ غیرت هم
چرکابه حیات می‌خورند

چه صمیمانه در چشم یکدگر
لبخند زهرآگین همدلی می‌ریزند
و شامه‌شان را می‌آکنند
از کافور عاطفه

چه دردمندانه خواهران سوگوارم
بر مزار برادران زنده به گور
گل حسادت می‌ریزند
و گلاب حسرت

چه فروتنانه این مردم کوچه مصفا
تا همتی کنند اعتلای وطن را
لای چرخ زندگی
چوب پیشرفت می‌گذارند

برادران عزیزم فوج‌اند و فوج
مهربان و دردمند
چون خواهرانم که سیل‌اند و موج
فروتن و غم‌زده

در این فوج و موج غم
همه آشنایان بیگانه پرورند
چه بیگانه است این آشنایی
چه غریبم در این ازدحام

فرهاد بی‌نوا

آمده در داستان، خسرو شیرین ببرد
تیشه ز عشق رخش بر سر فرهاد خورد
بس که شکرریز بود مه‌رخ شیرین بیان
تیشه مقصر نبود از مرض قند مرد   

ترجمه شعر

این یک شعر است وسط یک داستان که دوست عزیزم مهدی باید ترجمه‌اش می‌کرد به فارسی:

Slumber, watcher, till the spheres
Six and twenty thousand years
Have revolv’d, and I return
To the spot where now I burn.
Other stars anon shall rise
To the axis of the skies;
Stars that soothe and stars that bless
With a sweet forgetfulness:
Only when my round is o’er
Shall the past disturb thy door.”


خودش این جوری ترجمه کرده بود و نظر خواسته بود:


بخسب ای ناظر تا که افلاک           
بیست و شش هزار سال دیگر           
گردیده باشند و من بازگردم           
به آن نقطه که اینک می‌درخشم           

ستارگان دیگر اینک خواهند برآمد           
بر محور افلاک               
ستارگان استمالت‌جوی و ستارگان مُبَّرک       
با فراموشی‌ای دل‌پذیر:               
آن گاه هست که دور من پایان می‌پذیرد       
و گذشته درگاه تو را بلرزاند.           


من هم نظرم رو این جوری ارایه کردم:


بخسب ای ناظر انجم که افلاک
شش و دوده هزاران سال دیگر

بگردیده است و من هم باز گردم
همان جایی که اینک می‌درخشم

دمی دیگر برآیند انجمی نو
به دور محور گردون گردان

ستاره‌های دلجو یا مقدس
یکی شیرین نسیانی به همراه

دمی که نوبتم پایان بگیرد
بلرزاند گذشته درگهت را

بعد پستش کردم تو آکادمی. ولی چون آن جا بازخوردی نگرفتم، همین جوری گذاشتم اینجا که خلاقیتم ضایع نشود. :)

آی ای عدل...

بر دروازه بی‌درز محکمه می‌کوفت
گوشش ناشنیده گفته بزرگی
که

«گزمه‌ها قدیسان‌اند*»


*بیتی از دشته در دیس، احمد شاملو

در ستایش هفت گناه كبیره

زندگی نآورد كلك و بوم و رنگ
خوابگاه صلح و هم میدان جنگ
كی توانی نقش با ابیض زدن
زندگی زیباست با این هفت رنگ

وطن یعنی ...

یه ترانه‌ای هست که این خواننده صداکفلته می‌خونه، عطاره، عصاره، کیه؟ همون علیرضاهه! که همش می‌گه «وطن یعنی همه بلبل و چه‌چه... الخ». یکی هم بود تو وبلاگش - که یادم رفته - افاضاتی منفی بر اون رفته بود، که باعث شد من هم اضافاتی در امتدادش بزنم! حاصل این شد:

وطن یعنی سراب ناب تشنه
وطن یعنی حدیث پشت و دشنه

وطن یعنی حماقت تا به گردون
خرافات و جهالت در رگ و خون

وطن یعنی مداوم برجهیدن
سپس زافسردگی در خود خزیدن

وطن یعنی چماق و چوب در دست
خس و خاشاک تاراندن به بن‌بست

وطن یعنی تورم رو به بالا
چه گویم، ته کشیدم جان مولا

....

ایران خندان برای همه ایرانیان

شعری بود از هادی خرسندی که روی سایت موسیو گلابی خواندم. یه چیزهایی به مغزم هجوم آورد، مجبور شدم سوپاپ‌ها رو باز کنم. این از اصل شعر ایران برای همه‎ی ایرانیان!

این هم مال من:


ناله‌هایت را شنیدم من به گوش
خنده می‌خواهد وطن هادی خموش

کار مردم گریه گشته سال سی
خنده شد فیلتر ز روی پارسی

خنده بر هر در بی‌درمان دواست
لیک کار ما همه آه و عزاست

بس که آب از چشم‌هامان شد روان
آب بسته شد به خنده‌های‌مان

هان مشو غمگین پنیرت «چیز» شد
در وطن جان کسان ناچیز شد

خوب شد رفتی از این محنت‌سرا
سوختند و سوخت آن که ماند جا

چند گویی جمعه‌ام یک‌شنبه شد
رشته خرسندی من پنبه شد

شعر ظنازت کمی نالان شده
بیت‌های آخرش سوزان شده

کار نالیدن به نی‌زن واگذار
خنده را در حسرتیم ای نامدار

چند بیتی گفته شد من باب حال
خرده‌ها و گاف‌ها را بی‌خیال

دلا خو كن به تنهایی ...

ز ازدحام خلایق دلم به جان آید
شود دریده جگر آه با فغان آید

        میان كتف چو بشنود كوبه خنجر
        گشود خوان وفا را كه میهمان آید

رسد ز دوست بسی زخم‌های ناپیدا
گهی ز گوشه چشم و گه از زبان آید

        چو قند و نقل و نبات است حرص و آز و حسد
        بساط فخرفروشی چو در میان آید

تهوع است مرا حاصل از نظر كردن
ز ناتوانی خود شرم بی‌كران آید

        ز مردمان زمین آتشی نمی‌خیزد
        مگر كه صاعقه عشق زآسمان آید

پستوی زیبای شعر

در جهانی كه نان
به هیزم آزادی می‌پزند و
به نرخ روز می‌خورند
آنچه می‌بینی و هست
این‌چنین است:

انحراف شعر از راه شعور
امتداد بلاهت تا افق دور

عكس نعش بر نطع مرگ
نقش پاییز بر بوم برگ

بوسه دشنه بر پشت دوست
غربت جان از تن و پوست

میخ‌كوب پروانه به سردی سوزن
هجرت قاصدك از كوی و برزن

كوچ آخرین لبخند به اخمستان
نصب اندوه به درگاه دبستان

حذف زنجیره‌ای شمع و نور
تبعید به بهشت با ضرب و زور

سلاخی كلام به ساتور امنیت
حبس لذت به زندان غیرت

ذبح معنا از متن درس
درج ایمان با میخ ترس

كسب حلال به سكه ریا
جلوس دروغ بر مخملین بوریا

...

ختم كلام با نقطه‌ای سیاه

دفن امید در گور اشك و آه

ببریات

چند روز پیش داشتم به این آواتاری که برای خودم تو آکادمی فانتزی و یکی دو جای دیگه انتخاب کردم، فکر می‌کرد که یهو شاعرانگی‌ام آمد و یاد آن ژولیده ملخ‌دوست را گرامی داشتم:


من چه ببرم امروز
و چه اندازه تنم می‌خارد
تن من لانه مور و کنه‌ها است
باید امشب بدوم
بچپم در غاری که به اندازه اوضاع وطن تاریک است
سرنوشت همگان، بسته بر تکه نخی باریک است
باید امشب بدوم
....

این هم عکس مورد نظر:

مرگ فرشته


می‌جوشد از درون

         حسی گنگ و بی‌شكل

         بی‌شباهت به هر چه در یاد داری

         بی‌رابطه با هر چه در گذر است

چنگ می‌زند سخت

دیواره دردناك سینه را

می‌كشد بالا تا گلوگاه

می‌بندد راه نفس

كف می‌آورد به لب

خون می‌آورد به جوش

پا می‌آورد به رقص

در بزم رزم خشم

می‌خروشد چو رعد

می‌سوزدت چو برق

می‌لرزدت چو ترس

چون آذرخش مرگ

اكنون، ز پای افتاده‌ای

بی‌حس و گنگ و خاموش

یارای نفس، تا آستانه زنده ماندن

چشم خیره به سیاهی درون

عرق‌ریزان و گردآلود درد

نشسته‌ای و هیچ نمی‌بینی

چون سنگ، در خود فروخفته

یخ‌بسته، چون آه فرومرده

لب می‌گزی و خون خشك

می‌دوزد لب‌های تشنه را

دیگر كلامی از شامگاه گلو

نخواهد رفت به معراج گفتگو

كه جبراییل مرده است!

 

روزگاری خواهد بود

هرچه جلوتر می‌ريم، نوشته‌های قدیمی‌تری رو می‌گذارم اينجا:



روزهای خوشی در پیش است

 و شب‌هایی که لباس‌كار تشویش

 از تن به در کرده،

سر به بالین فراغت توان گذاشت

 

آسمانی خواهد بود، آبی آسمانی

 که زیر سقفش

 تک‌تک سلول‌هایت

 هوای بی‌سرفه تنفس کنند

 

بازاری گشوده خواهد شد

 که متاع مایحتاج

 بفروشند به سکه نیاز

 به حجره‌های بی‌اجاره

 

صنعت‌گرانی خواهند بود

 که کالا به عشق بسازند

 بی‌نیاز از آمار تولید

 بی‌عنایت به بهای تمام شده

 

مردمانی زاده خواهند شد

 که اخم ندانند که چیست

 حرفه اصلی‌شان دلشادی است

 آموزه‌شان، لذت زندگی

 

روزگاری خواهد بود

 که آزادی مادرزاد است

 بانک‌ها تعطیل‌اند

 افسران بیکارند

 

در چنان دورانی

 شاعران، دیگر خواب نخواهند دید

 

جلجتای خاطرات


با لمس گزنه‌های خاطرات خوش

پوست روح به خارش می‌افتد

 

برهنه‌پا در کوچه‌های تاریک حافظه

کورمال، دست بر نقش‌های خوش می‌کشد

 

نوازش خنکای نسیم حسرت را

مرهمی نمی‌یابد بر تب یادآوری

 

انتهای بن‌بست ناممکن‌ها

دست بر ناکرده‌ها می‌ساید

 

دست کودکانه واقعیت، می‌کوبد

کوبه‌ی بی‌ملاحظه‌ی بیداری را

 

...

کوله‌بار حماقت‌های سرنوشت‌ساز

بندهایی ناگشودنی دارد

 

پاندورا


هق‌هق واژگان و تکان شانه‌ی قلم

بهمن اندوه بر سفیدی کاغذ

نگاه سرد مردمی انسان‌دوست

که صندلی خویش به پیرمردی نمی‌سپارند

 

ترافیک گره بر ابروان و دست‌اندازهای پیشانی

ترا از آغاز کلام باز می‌دارد،

به احترام‌شان کلاه كه از سر برداری

ظن کلاه‌برداری برانگیخته‌ای

 

جیب‌ها پر است از احکام صادره

به محکومیت هر آن که می‌خندد،

دلمردگی را به رنگ‌های شاد

به دیوارها نقش کرده‌اند،

پیش از عید، ترقه‌های افسردگی می‌فروشند،

در جعبه‌های خالی پاندورا

آينده‌بيني!

جایی که عمق نگاه تا نوک بینی است
آینده‌ای در دیدرس نیست
نه شیرها برای شكار برنامه‌ریزی می‌کنند
نه کلاغ‌ها برای دزدیدن صابون

بزن توی صف حق دیگران
بپیچ جلوی آزادی این و آن
جایزه بزرگ نفر اول
عینک ذره‌بینی است، با شیشه مشجر!

در سرزمین بادخیز
همیشه یك دست به کلاه است
دست دیگر، نگهبان جیب خویش
یا در کاسه‌ی درویش

در شاهراه تنازع
من از ما می‌گذرد
بی‌نیم‌نگاهی از روی شفقت
به پنچری رفاه همگانی!


تلخي

گويند مرا چرا تو تلخي اي دوست
يا اين که نوشته‌ات چرا آبله‌روست
            گويم چو فلک زهر به کامم ريزد
            "از کوزه همان برون تراود که در اوست"

خانه‌ای از شن و مه!

چشم در چشم آیینه

نگاهش را نمی‌شناسی

صورتی سنگی، قلبی نیز، اما ترك خورده

 

پشت مرد سنگی

بی‌چهره‌ای آشناتر

نسبتی است او را با تو؟

اوهام‌زاده‌ی خاطرات خوش

 

آن سوتر، گستره‌ی سبز بی‌قیدی است

پیك‌نیك لحظه‌های لذیذ

آجیل فراغت در جیب

برای اوقات خستگی از شادی

 

نگاه از آیینه برمی‌گیری

گوشه اتاق، سبد خالی خنده‌های خرد و ریز

جعبه‌ابزار مصیبت اما دم دست

 

ظرف‌های نشسته‌ی شام دیشب

زندگی نیم‌جویده‌ی ماسیده

ردیف‌ردیف كریستال‌های نكبت

تابلوهای پوچی به دیوار

 

همه خوابند

به زور قرص

یا به ضرب سیلی

 

نگاه مرد سنگی به توست

سردی دستش بر گلویت

سوزش ناگفتنی‌ها به سینه

بغض خشم است و درد كینه

 

این خانه در ندارد!

 

كودك

ضرباهنگ خشم هیزم‌شكن،

تیزی خطای تبر،

شكست بی‌صدای نهال،

لذت قدرت بی‌رقیب

 

اشك تنهایی باغبان،

چشم بر ستبری تبر،

مهر مرد و عشق نهال،

ایست در مرز ناتوانی

 

زمزمه امید یا نفرت:

"دیده بر دسته تبر دار،

تكه‌ای از نهالی كهن!"

شكیبایی و دیگر هیچ

توهم پيشرفت

گاه آنانکه در توهم پيشرفت‌‌اند
خاشاک‌اند به دام افتاده
در گرداب پس سنگ

پيله‌ی جنون


آنگاه كه در دادگاه عشق، بی‌مهرت می‌خوانند
بوده یا نبوده
بیگانه‌ای هستی بر جایگاه متهم
هر كلامت مدركی است
و نیز هر خنده‌ای در تاریكی تماشاخانه

كتاب جرم است
تنهایی شرك است
و نوشتن كفر،
گفتن و نگفتن حكمش یكی است

عشق خودخواهی‌ای است مشترك،
در سپیده‌دمان علایق فردی
خورشید را از میان حلقه دار خواهی دید