Foxmarks




خدا خير بده اين دنيای Open Source‌ رو!

چون هميشه دنبال ابزاری می‌گشتم که بتونه Bookmark های من رو توی Firefox اين‌ور و اون‌ور ببره و نيازی نداشته باشم که فايلش رو بزنم روی فلش و موبايل و غيره.

البته، چند تا سايت برای اين کار درست شده ولی پلاگين Foxmark بهترين و راحت‌ترين اونهاست. باور نداری امتحان کن:

باز هم سوپاپیات!

خب، بعضی وقت‌ها (و این اواخر خیلی وقت‌ها) آدم بدجوری داغ می‌كنه، جوش می‌آره و بخارات فشار می‌آره به جدار مغز. این جاست كه سوپاپ اطمینان باز می‌شه و بخارات می‌زنه بیرون و فشار داخلی كاهش پیدا می‌كنه. از اسم وبلاگم پیداست كه من هم از این جوش‌ها می‌زنم، ولی خب خداییش همه‌اش رو هم نمی‌تونم بگذارم روی بلاگ؛ تبعات داره!

ولی بعضی‌ها مراعات زن و بچه مردم رو نمی‌كنند و خلایق رو می‌بندند به فحش و از دم ف... می‌گذرونند. مثل همین بنده خدا كه اتفاقا خیلی هم قشنگ و فیلتری نوشته! طرف از دیدن زندگی حماقت‌آلود به تنگ اومده و كیسه بابانوئل رو باز كرده و به هر كی یه شیشه عطر FCUK داده! می‌گی نه، خودت بخون:

 Reflection

 

حقوق ایز محفوظ!

خب، این هم یک برچسب «کپی‌رایت» از یکی از معروف‌ترین و پرکپی‌ترین محصولات فرهنگی‌تصویری کشور!





افتخاری به بلندای كوكو سبزی

 

افتخار مظاهر گوناگونی دارد. گلهای مباهات گاه در گلدانهای كریستال متجلی می‌شود، گاه در طعم غذا،  گاه در یك تكه فلز یا پلاستیك كه به شكل نام یا لوگو در پس و پیش خودرو چسبیده و گاه مجموعه حروفی چاپی كه نام شما را بر روی یك كتاب حك كرده است. اصلا مهم نیست كه گلها دست پرورده شما باشد یا غذا دست پخت خودتان یا كتاب، فی‌الواقع، ترجمه خودتان. خودرو هم كه حكایت خودش را دارد. مهم این است كه «مال» شما باشد! حتی مهم نیست كه شما پولش را داده باشید و به طور قانونی به نام شما باشد. آنچه اهمیت دارد این است كه دیگران فكر كنند كار شما و مال شماست.

 خیلی وقت‌ها كارهایی را كه دیگران می‌كنند به اسم خودمان تمام می‌كنیم و مباهات هم می‌كنیم و در این كار تقریبا هیچ بنی بشری مستثنی نیست! هر كسی زمانی كار كس دیگری را به نام خود كرده است و این ردخور ندارد! از مدیران پروژه گرفته تا كسانی كه كوكو سبزی را می‌دهند آشپز و بعد می‌گویند خودشان پخته اند! مثال نامفهوم است؟ اشكالی ندارد، برای من مفهوم است!

 من خودم هم چند بار این كار را كرده‌ام. ولی، از شما چه پنهان آن قدر روی كیفیت كار وسواس به خرج دادم و حك و اصلاح كردم كه در نهایت به این نتیجه رسیدم كه ای كاش از صفر خودم رویش كار می‌كردم!

 این كه دیگران به شما به عنوان «انجام دهنده» یك كار نگاه كنند و تحسینتان كنند، قابل درك است. از دیدگاه روانشناسی هم یك «نوازش» محسوب می‌شود. این هم كه انسان تنبل است و می‌خواهد هرچه سریعتر به این نوازش برسد هم قابل درك است. بنابراین، كش رفتن كار دیگران و مهر خود را بر آن زدن هم قابل درك است. وقتی یك یا چند بار كاری را كردی و به دهانت مزه كرد، ادامه‌اش می‌شود «عادت». پس دلیل این امر هم كه چرا مردم دایما این كار را می‌كنند، قابل درك می‌شود. خوب، پس كجاست؟

 چیزی كه برای من قابل درك نیست، اندازه این مصادیق باعث‌الافتخار است! چطور می‌توانم به نقش یا رنگ لباسم فخر بفروشم؟ یا به این كه در كدام شهر زندگی می‌كنم؟ یا به این كه هوادار كدام تیم، نویسنده یا بازیگر هستم؟ یا به این كه به چه اعتقاد دارم؟ تمام اینها چیزهایی هستند كه یا به من وصلند یا من بهشان وصلم. چطور می‌توانم به یك «پیوست» افتخار كنم؟ آن هم یك پیوست ناچیز؟ البته، هنوز در مورد این كه «بهترین آشپز جهان»، «پرفروش ترین نویسنده فانتزی»، «سریع ترین دونده صد متر» و ... افتخارآمیز است یا نه، به نتیجه‌ی خاصی نرسیدم! مشكل این قضیه این است كه اگر همین طور پیش برویم، آیا اصولا كار افتخارآمیزی در جهان باقی خواهد ماند؟ هنوز نمی‌دانم آیا اصولا به چیزی می‌شود مباهات كرد؟ یا این‌ها صرفا دست‌آویزهایی هستند برای دریافت «نوازش»؟ كسی چیزی می‌داند؟

دفعه‌ی بعد می‌خواهم كمی در مورد «واقعی» و «دوام» این حس غرور فكر كنم و بنویسم و این كه چطور می‌توان یك حس واقعی را از دروغین تشخیص داد!

دشمن دشمن

 

فردريك نيچه: "بهترين سلاح در برابر دشمن، يك دشمن ديگر است."

بلندپروازي

گاهي اوقات بايد بري روي بلندي، تا يكي هولت بده!

تصوير از : گاهنامه يا سالشمار خر! دقيقا يادم نيست!

شوء لباس





به گمانم مظفرالدین شاه بود که به کمال‌الملک گفت: «همه چیزمان باید به همه چیزمان بیاید.» خدا بیامرزدش، چه مرد ایرانی‌شناسی بوده!

 

تشتت و اعمال سلیقه‌ی شخصی و مقطعی را همه جای این مملکت می‌توان دید، در تمام شئونات و زوایای فرهنگی-سیاسی-اجتماعی-اقتصادی- و الخ. با این اوصاف، چرا الفبایمان باید از این قاعده مستثنا باشد؟ در کشوری که همه در همه‌ی زمینه‌ها صاحب‌نظرند و نظر متخصصان را به هیچ می‌گیرند، «شو» هم می‌شود «شوء»! رسم‌الخط و شیوه‌ی نگارش هم از همین قانون صاحب‌نظریت (!) تبعیت می‌کند و حتی فرهنگستان هم «مرجع» شمرده نمی‌شود. هر نویسنده و هر مجله و هر سایتی برای خودش رسم‌الخطی ابداع می‌کند که غالبا دنباله‌روی هیچ خط فکری خاصی نیست. بلکه، بیشتر تابع سلیقه‌ی و حب و بغض مبدع آن نسبت به زبان‌های بیگانه و میزان آشنایی و یا ناآشنایی او با زبان مادری و مولفه‌های آن است. این طوری است که یک کلمه‌ی انگلیسی را می‌گیریم، «ء» عربی تهش می‌گذاریم، جایی که اصلا نیازی بهش نیست. بعد هم در سطح شهر پخشش می‌کنیم. بعضی از نمونه‌های این تشتت را ببینیم:

 

مثلا، کسره‌ی اضافه پس از حرف «ه» را گاه با «ء» می‌نویسند، گاه با «ی» و گاه بی‌هیچ نشانه‌ای. کلمات تنوین‌دار عربی گاه با تنوین و گاه بدون آن نوشته می‌شود و حتی گاهی به جای آن «ن» گذاشته می‌شود. کلمات عربی هم که به «ی» ختم ولی «الف» تلفظ می‌شوند (مثل موسی) گاهی با «الف» نوشته می‌شوند (مثل حتا). یکی می‌آید واژگان پارسی ناشناخته را به جای لغات مالوف عربی می‌گذارد و در عین حال برای خواناتر شدن کلمات از اعراب عربی استفاده می‌کند. یکی دیگر می‌گوید اعراب به این صورت در کامپیوتر و اینترنت مشکل‌ساز است، پس بیایید حروفی برای آنها درست کنیم و دست به دست هم دهیم و طول کلمات را دو برابر کنیم. آن دیگری حرف «و» بلند را (مثل کدو) برای آن که با «و» کوتاه (مثل رهرو) اشتباه نشود، آن را به صورت «وو» می‌نویسد.

 

خلاصه، بلبشویی است و «خط» صاحبش را نمی‌شناسد. در این میان، آدمی بی‌سوادی مثل من هم نمی‌داند کدام شیوه را باید انتخاب کند. یعنی، راهی برای دانستن نیست. ولی از آنجایی که به هر حال باید نوشت، باید شیوه‌ای را هم انتخاب کرد، ولو با شیریاخط! گمان می‌کنید یک سکه قضیه را حل کرده است؟ خوب، اشتباه می‌کنید! مشکل اول این است که این آدم جاهای مختلفی می‌نویسند که هر کدامشان احتمالا شیوه‌ی متفاوتی دارند؛ یکی «می‌شود»، یکی «نمیشود»، سومی اصلا «نمی شود»! یک جا «مسایل» است و جای دیگر «مسائل» و جای سوم حتی «مسیولیت» است و «ریالیسم جاودیی»! نویسنده‌ای «کباب‌‌شان» می‌نویسد و ویراستاری آن را خط می‌زند و می‌کند «کبابشان» و سرویراستار هم، هم «کبابم» و هم «کباب‌ام» را می‌کند «کباب‌م». آدم جگرش کباب می‌شود! البته، هر یک استدلالات خود را دارند و داعیه‌ی «عجم زنده کردم بدین پارسی»!

 

این است که فردی مثل من که هم در شرکت گزارش فنی می‌نویسد، هم وبلاگش را بی‌خودی پر می‌کند، هم برای یک سایت کار ترجمه می‌کند و هم این‌وو آن‌ور پست و کامنت می‌گذارد و هم مجبور است نامه‌ی اداری بنویسد، حسابی «قاط» می‌زند و خطش می‌شود ملغمه‌ای ناشناس! هر چه هم که سعی کند به اصلح‌ترین شیوه بنویسد، باز هم «مرجع معتبری» هست که قبولش نداشته باشد.

 

بالاخره، ما چه کنیم؟ فکر کنم باید هر طوری که شد امروز «بنویسیم» وگرنه فردا مجبور می‌شویم «بنوی‌سی‌م»!


چشمم روشن!


چشمم روشن!
My eye bright


کلاش پس معرکه است!
His hat is behind the show

هوا ورت نداره، خبري نيست ها!
The air don't take you, there's no news

غم نان فانتزی

 


 

قرن‌هاست كه سلاح‌های لیزری و پرتابه‌های انژری منسوخ شده است. اكنون بشر ماده و انرژی تاریك را به خدمت گرفته و كیهان‌گشایان هنوز می‌جنگند.

 

قرن‌هاست كه چرخی در صنعت نمی‌چرخد و مصرف ماده به حداقل رسیده است. اكنون بشر بیشتر در جهان مجازی «ابرنانومتفكر» زندگی می‌كند و نیازمندان هنوز كار می‌كنند.

 

قرن‌هاست كه  خط محو شده و كتاب و قرائت بر افتاده است. اكنون بشر سیلوی كیهانی اطلاعات را برای ذخیرهی اندیشه همزمان با تولید آن به كار می‌گیرد و ژرف اندیشان هنوز بی چیزند.

 

قرن‌هاست كه سرگرمی در اوج و گونه‌ها از سلامتی سرخ است. اكنون هیچ ویروسی بی اذن فناوری نمی‌تواند در تن هیچ بشری لانه كند و مردم هنوز غمناكند.

 

قرن‌هاست كه زمین و كره‌های منظومه‌اش جمعیت صادر می‌كنند. اكنون بشر همسایگی‌اش را تا چند كهكشان آن سوتر گسترش داده و هنوز آدم‌ها تنها هستند.

 

و هنوز بشر، با تمام دانسته‌ها و داشته‌هایش، نتوانسته روح غمگین عظیم كیهان را فرموله كند. روحی كه در تمامی یازده بعد شناخته شده و دیگر ابعاد ناشناخته رسوخ كرده و مثل لعابی روی همه چیز، از كوارك تا ستاره، كشیده شده است. هنوز نتوانسته این مانترای نازدودنی را از لبهای كم تحرك بشر برچیند؛ این «غم نان اگر بگذارد» را.


روز بلاگ مبارک!




روز جهاني بلاگ بر تمام بلاگ‌نويسان اين کره‌ی آبی‌خاکی مبارک باد!

اما چرا ۳۱ آگوست برای این مناسبت در نظر گرفته شده است؟
تاریخ سی و یکم ماه هشتم میلادی یعنی آگوست (3108) با نگاهی گرافیکی بسیار شبیه کلمه انگلیسی Blog بوده و این بازی با اعداد و حروف، دلیل ساده این نامگذاری است.

متن اصلی خبر فارسی در اينتا

مترو مشاغل 2

باز هم از متروی مشاغل پیاده شدم! اما این بار نمی‌دونم چرا دیگه از متروسواری خسته‌ام!

مثل همیشه مسئول كنترل خیره شده به بلیط و نمی‌دونه كه می‌خواد سوارم كنه یا نه؛ نمی‌دونه كه صندلی خالی داره یا نه؛ نمی‌دونه باید من رو كنار پنجره بشونه یا روی زمین! البته، خوب این چیزها بیشتر به اتوبوس و قطار بين‌شهری می‌خوره تا مترو، ولی خوب حالا بی خیال! با این حال، حسنش اینه كه وقتی سوار شدی، تا زمان پیاده شدن، دیگه مسئولیت با تو نیست. می‌تونی چشمت رو ببندی و وقتی رسیدی بازش كنی. بعضی وقت ها هم كه قطار خراب می‌شه و نرسیده به ایستگاه پیاده‌ات می‌كنند!

حقیقتش اینه كه خودم هم نمی‌دونم كه باید سوار شم یا برم یك ماشین شخصی بخرم. خوب، هزینه‌اش خیلی بالاست و نگهداری اش هم سخت. مزایایی هم داره. مثل این كه خودت راننده ای و مسئول كنترل. تازه می‌تونی تو راه هم مسافر بزنی! از طرف دیگه، بنزین روزبه‌روز داره گرون میشه، برای بنزین زدن باید دم مسئول تلمبه رو دید، تو بنزین آب می‌بندند و هزار كوفت دیگه. قطعات هم كه مزخرفه و گرون.

ترافیك و هوای گرم و آلوده و رانندگی وحشیانه مردم هم كه غوغا می‌كنه. خلاصه این كه نه مترو جواب می‌ده و نه ماشین شخصی حال! ولی مگه می‌شه جایی نرفت؟ می‌شه خونه موند و تكون نخورد؟ هر چند، اتوبوس هم هست. ولی خیلی كنده و صبر زیادی می‌خواد.

همین جور موندم دم در قطار مترو؛ بلیط به دست، مردد، گرفته! یكی از عقب هلم می‌ده كه حالا این دفعه رو هم سوار شو، اوضاع خرابه، فردا همین مترو رو هم از دست می‌دی و پیاده می‌مونی ها! خوب، بنده خدا راست هم می‌گه. اوضاع شیرتوشیره و سگ صاحابش رو نمی‌شناسه. شاید هم می‌شناسه و بروز نمی‌ده. سگ ها هم آب زیركاه شدند!

چی كار كنم؟ تحلیل؟ مراقبه؟ فال حافظ؟ ای چینگ؟ سكه؟
(البته، راستش رو بخواهید، از همین الآن آخر كار رو دارم می‌بینم، ولی به روی خودم نمی‌آرم. كسی كه سال ها متروسوار بوده، پشت رل نشستنش خیلی سخته. تازه باید قطعات ماشین رو هم خودم بخرم و سوار كنم!)

مرگ فرشته


می‌جوشد از درون

         حسی گنگ و بی‌شكل

         بی‌شباهت به هر چه در یاد داری

         بی‌رابطه با هر چه در گذر است

چنگ می‌زند سخت

دیواره دردناك سینه را

می‌كشد بالا تا گلوگاه

می‌بندد راه نفس

كف می‌آورد به لب

خون می‌آورد به جوش

پا می‌آورد به رقص

در بزم رزم خشم

می‌خروشد چو رعد

می‌سوزدت چو برق

می‌لرزدت چو ترس

چون آذرخش مرگ

اكنون، ز پای افتاده‌ای

بی‌حس و گنگ و خاموش

یارای نفس، تا آستانه زنده ماندن

چشم خیره به سیاهی درون

عرق‌ریزان و گردآلود درد

نشسته‌ای و هیچ نمی‌بینی

چون سنگ، در خود فروخفته

یخ‌بسته، چون آه فرومرده

لب می‌گزی و خون خشك

می‌دوزد لب‌های تشنه را

دیگر كلامی از شامگاه گلو

نخواهد رفت به معراج گفتگو

كه جبراییل مرده است!

 

نشسته بر پرچين


دست و پایش به رعشه افتاده بود. چشمانش در حدقه گردیده بود و تنها سفیدی‌اش دیده می‌شد، با مویرگ‌هایی که طرح زیبای دهشت‌ناکی را ساخته بود. مثل نبرد پایان‌یافته‌ای روی برف بود که هر زخمی‌ای خود را به گوشه‌ای کشیده باشد. گلویش در دستی چرکین فشرده می‌شد، چنان که ریه‌اش در عطش اکسیژن ناله می‌کرد. ناخن‌های زرد نوک‌تیزی در گوشت گردنش می‌خلید. لب‌های کبود لرزانش مثل دهانه‌ی آتشفشانی بود که خِرخِر تف می‌کرد. گویی در انتظار گشایشی بود تا کربن گیرکرده در ریه‌ها را بیرون بریزد. انگشتان بی‌خون دست راستش دور مچ آهنین قاتل حلقه شده بود. دست مرتعش دیگرش بر ردای سیاهِ زمخت او گیره شده بود. به سه‌کنج دیوار منگنه شده بود؛ چنان فشرده که گردنش در آستانه‌ی شکستن بود. روی نوک پا باله‌ی مرگ می‌رقصید و بر صحنه جز سیاهی نمی‌دید.


آرام آرام صحنه با نوری خاکستری و محو روشن می‌شد. زبانش دیگر مثل دستی نبود که در تمنای هوا به آسمان دهانش بلند شده باشد. حلقه‌ی انگشتان کرختش باز می‌شد. رخوتی سرطانی به تنش می‌خزید. پرده‌ی اپرای مرگ پایین می‌افتاد. چشمانش درون سیاهی را می‌کاوید تا چهره یا هر دیدنی دیگری از مرگ را ببیند. معجونی از تلاشی بیهوده آمیخته با امیدی دوباره به زندگی، به حرکت، به اکسیژن، به رنگ. چشمانش چرخید و یک آن بر آیینه‌ی دیوار کناری خشکید. آیینه‌ای که در برابرش هیچ موجودی را، از جن و انس و جماد، گریزی نبود از بازتابیدن. اما هرچه خیره‌تر نگاه می‌کرد، تنها خودِ به‌دیوار‌میخکوب‌شده‌اش را می‌دید و چهره‌ی ازریخت‌افتاده‌اش را. دستانش را که در آستینی ژنده هوا را چنگ زده بود.


گوشه‌ی لبش به تقلید وقیح و ناراستی از لبخند باز می‌شد که باز فشاری جانگیر گلویش را فشرد. امان ذخیره‌ی اکسیژن برداشتن هم نیافت. مثل پرنده‌ای که در آستانه‌ی پرواز مردد شده باشد، تنها نوک شست پایش بر زمین ساییده می‌شد و مثل مسافری لبِ مرزِ جلای وطن، خاک را می‌بوسید. آیینه محو می‌شد، اما نمی‌رفت. گویی در انتظار بازگشتی بود که تصویری از بی‌چارگی خودخواسته‌اش را نشانش دهد؛ تا صحنه‌ی رعشه و سوزشِ بی‌هوایی و بعد خلسه و امید بی‌جنبشِ عادت‌شده‌اش را پیش چشمش بازی کند؛ تا نیم‌بیتی از شعری قدیمی را به یادش بیاورد؛ «چون نیک نظر کرد پر خویش...»


اين داستانک از اين حقیر، اول بار در آکادمی فانتزی (کارگاه داستان‌نویسی) در معرض دید قرار گرفت!

رقیب


از وقتی یک رقیب جدی برایم در خانه پیدا شده، بد جوری احساس بی‌مصرفی می‌کنم. ماشین ظرف‌شویی لعنتی!