باز هم از
متروی مشاغل پیاده شدم! اما این بار نمیدونم چرا دیگه از متروسواری خستهام!
مثل همیشه مسئول كنترل خیره شده به بلیط و نمیدونه كه میخواد سوارم كنه یا نه؛ نمیدونه كه صندلی خالی داره یا نه؛ نمیدونه باید من رو كنار پنجره بشونه یا روی زمین! البته، خوب این چیزها بیشتر به اتوبوس و قطار بينشهری میخوره تا مترو، ولی خوب حالا بی خیال! با این حال، حسنش اینه كه وقتی سوار شدی، تا زمان پیاده شدن، دیگه مسئولیت با تو نیست. میتونی چشمت رو ببندی و وقتی رسیدی بازش كنی. بعضی وقت ها هم كه قطار خراب میشه و نرسیده به ایستگاه پیادهات میكنند!
حقیقتش اینه كه خودم هم نمیدونم كه باید سوار شم یا برم یك ماشین شخصی بخرم. خوب، هزینهاش خیلی بالاست و نگهداری اش هم سخت. مزایایی هم داره. مثل این كه خودت راننده ای و مسئول كنترل. تازه میتونی تو راه هم مسافر بزنی! از طرف دیگه، بنزین روزبهروز داره گرون میشه، برای بنزین زدن باید دم مسئول تلمبه رو دید، تو بنزین آب میبندند و هزار كوفت دیگه. قطعات هم كه مزخرفه و گرون.
ترافیك و هوای گرم و آلوده و رانندگی وحشیانه مردم هم كه غوغا میكنه. خلاصه این كه نه مترو جواب میده و نه ماشین شخصی حال! ولی مگه میشه جایی نرفت؟ میشه خونه موند و تكون نخورد؟ هر چند، اتوبوس هم هست. ولی خیلی كنده و صبر زیادی میخواد.
همین جور موندم دم در قطار مترو؛ بلیط به دست، مردد، گرفته! یكی از عقب هلم میده كه حالا این دفعه رو هم سوار شو، اوضاع خرابه، فردا همین مترو رو هم از دست میدی و پیاده میمونی ها! خوب، بنده خدا راست هم میگه. اوضاع شیرتوشیره و سگ صاحابش رو نمیشناسه. شاید هم میشناسه و بروز نمیده. سگ ها هم آب زیركاه شدند!
چی كار كنم؟ تحلیل؟ مراقبه؟ فال حافظ؟ ای چینگ؟ سكه؟
(البته، راستش رو بخواهید، از همین الآن آخر كار رو دارم میبینم، ولی به روی خودم نمیآرم. كسی كه سال ها متروسوار بوده، پشت رل نشستنش خیلی سخته. تازه باید قطعات ماشین رو هم خودم بخرم و سوار كنم!)