این روزها اون‌قدر حالم گرفته است که خدا می‌دونه. البته زیاد مطمئن نیستم، چون خیلی‌ها خیلی حال‌شون از من بدتره و اگه خدا می‌دونست لابد یه کاری می‌کرد. شاید هم اگه کاری نمی‌کنه حکمتی هست و ما نمی‌دونیم. شاید هم هیچ حکمتی نیست و ما فکر می‌کنیم که هست و ما نمی‌دونیم. شاید هم کاری می‌کنه و ما نمی‌بینیم. شق‌های قضیه زیادند. گزینه‌ها و امکانات همین طور قطار شدند جلوم. زنجیره احتمالات درست کردند، از راه  آهن تا تجریش. تجریش همون جاییه که من وقتی دانشجو بودم، اولین بار اعدام سه نفر منافق‌اللقب رو که یه جایی بمب‌گذاری کرده بودند، به چشم دیدم. دیدم که مثل مصالح ساختمانی با جرثقیل کشیدن‌شون بالا و دیدم که یکی‌شون دودستی طناب رو چنگ زده و خودش رو می‌کشه بالا، تا چند ثانیه بیشتر ریه‌هاش دی اکسید کربن پس بدن و هوای آلوده حاکمیت رو تیره‌تر کنند. نزع‌شون مثل پیچ و تاب ماهی تازه از آب گرفته به قلاب بود. هنوز هم از یادآوری اون صحنه اشک تو چشام جمع می‌شه. اشکی که نه برای یه خاطره، که برای رفتگان همین چند روز باید ریخته شه، کسایی که رفتند و حتی فرصت اشک ریختن پیدا نکردند. کسایی که نه مثل ماهی‌های به قلاب، که مثل ماهی‌های روی خاک افتاده نزع کردند. کسایی که با چشم باز رفتند و به دوربین خیره شدند، نه به دوربین که به مردم، چشم انتظارشون به مردمه که ندا سر بدند ... الله اکبر!