این روزها همه‌اش یاد «تهوع» سارتر می‌افتم. مال سارتر بود دیگه، نه؟ روسو؟ نه بابا! کلارک گیبل؟ نمی‌دونم شاید. دیپاک چوپرا؟ آره، ممکنه. ولی اون که تو کار تهوع نزده بود، زده بود؟ ... ها گرفتم. یعنی یاد اومد، مال این یارو آنتونی رابینزه! لعنتی چقدر به حافظه‌ام فشار آوردم.

با این حال نمی‌دونم چرا همیشه با تهوع عکس یه آدم بی‌ریخت عینکی می‌آد تو ذهنم! شاید از آدم‌های بی‌ریخت عینکی عقم می‌گیره. یا وقتی متهوع می‌شم می‌ریزه رو عینکم و می‌شم یه آدم بی‌ریخت. یا شاید بی‌ریخت‌ها فقط عینک می‌زنند. یا شاید فقط عینکی‌ها دچار تهوع می‌شند....


سه چهار شب پیش وقتی دستگیره در رو گرفتم، درست همون حال آقای آنتونی قصه بهم دست داد. بعد نگاه کردم دو و برم، دیدم همه‌چیز داره دچار اعوجاج می‌شه و من حالم به هم می‌خوره. خوشبختانه سریع خودم رو جمع کردم. بعد اخبار نگاه کردم. بعد یه شعر نوشتم که دادم یکی از بچه‌ها (که به نظر خیلی هم بچه نیست) یه نظر بهش بندازه. خدا رو چه دیدی، شاید شعر ما هم شد نظرکرده! بعد داشت حالم خوب می‌شد که یه دوست یه پست زد توی وبلاگش که باعث شد دوباره متهوع بشم. خیلی خودش و دیگران رو ضایع کرده بود و چه به‌حق! بعد دیدم پاکش کرده! خواستم پست بزنم و فحش بخورم، ولی حیف که پاکش کرده بود و حالا دارم این‌ها رو می‌نویسم یه کم حالم بده! برای همین هم دیگه چیزی نمی‌نویسم. احتمالا یکی از بچه‌ها که قرار بود بیاد وبلاگم رو بخونه که شاید نوری توش تابیده باشه، بدجوری حالش گرفته می‌شه از این همه تلخی و تهوع. ولی خوب، به من چه! دست من که نیست...

آه، جمع شیم بنویسیم. دور همی چه حالی وده (به فتح واو و کسر دال و سکون ها)