سربالایی آخر کلک‌چال نفسم را بند آورده بود. آفتاب لاکردار روی طبل شقیقه‌ام می‌کوبید. صورت آسمان شش‌تیغه شده بود. نشستم که گلویی تر کنم. از سر دلخوری نگاهی یک بری به سایه‌ام انداختم که بی‌خیال روی سنگ‌ریزه‌ها ولو شده بود. زیر لب زمزمه کردم «نامرد! تمام عمر سپر بلات بودم جلوی تیر خورشید. نشد یه بار تلافی کنی!» دراز که کشیدم، ستون فقراتم چهارشنبه‌سوری راه انداخت. کلاه را گذاشتم روی صورتم و از سوراخ وسطش دیدم که آسمان تیره شد. کمی خنک شدم. کلاه را برداشتم. سایه‌ام تمام قد بالای سرم و پشت به آفتاب ایستاده بود.