تنها نیمکت است که میماند
مایل بودید باقی داستانکها رو هم بخونید، یه سر بزنیم اینجا:
مسابقه داستانکنویسی04 - مسابقه ع.ت.ف آکادمی 2000 سال بعد از این!
***
تنها نیمکت است که میماند
دورتادور نیمکت همهمهای به پا است. هر کس از چیزی میگوید. پنج یا شش رشته حرف همزمان در جریان است و گاهی با هم تلاقی میکند. در این جریانهای متقاطع گاهی چندین تکه اطلاعات گم و نتیجهاش سردرگمی حاضرین میشود. هنوز رییس بزرگ نیامده است. مشخص نیست که استاد معظم خواهد آمد یا نه. غیر از این دو، نمایش هولوگرافیک کاپیتانها روی نیمکت، روی میز وسط و کنار درختان حضور دارد. هر یک کاپیتانها، که به سنتی دیرینه و با سرچشمهای نامعلوم «ممد گروه» نام گرفتهاند، سربندی با نشان کهکشان و سیاره خود را به سر بسته است.
یکیشان، همین طور که داس و چکشی در دستانش میچرخاند، میگوید: «باز هم از اشرافزادهها خبری نیست. سر کار رفتیم ناجور! من که دیگه نیستم...» سرمهندس گروه خشمآلود نگاهش میکند که «ساکت شو!» که اولی ککش هم نمیگزد. از سر شوخی با چکش میزند توی سر کاپیتان دیگری که ریشی توپی به بزرگی کل هیکل یکی از بانوکاپیتانهای حاضر در جلسه دارد. بانو هم که لباسی از مخمل راهراه خاکستری و بنفش به تن دارد به کاپیتانی که از ستاره آبی آمده میگوید: «آخ! این مردها هیچ وقت بزرگ نمیشند، حتی اگر دوهزار ساله شده باشند.»
بالاخره تصویر رییس بزرگ در یک محل خالی دور نیمکت وسط جنگل استوایی آرام آرام شکل میگیرد. سرش پایین است و در دستانش چیزی مثل خردههای چوب یا برگ را درون صفحهای سفید، گویا از جنس کاغذ یا چیزی مثل آن، میریزد و میپیچید. کمی طول میکشد که متوجه شود تصویرش کامل شده. سرش را بالا میآورد و سلام میکند. همهمه کمی آرام میگیرد. همه بیصبرانه منتظر اخبارند. رییس که آتشی کوچک برای چند ثانیه چهرهاش را روشن میکند، به آرامی و نیمهجدی میگوید: «چیه؟ چرا همه زل زدین به من؟» دودی آبیخاکستری پف میکند و بعد از کمی مکث ادامه میدهد: «تندیس را دادیم یک کپی از کله یک بزمچه افسانهای و از جنس ملغمه تیتانیوم و کواترز پوک بسازند که سبک و کم حجمه و تلهپورتش ارزان تمام میشه. البته خودش کمی بیشتر از نرمال آب میخوره ولی خوب اسپانسرهای خوبی داریم. هرچند البته هنوز با هیچکدامشان به توافق نهایی نرسیدیم!»
آه به طور کاملا همزمان از نهاد همه حضار بلند و در فضای بینکهکشانی پخش میشود. موج بعضی از این آهها روی هم میافتد و انرژی مضاعفی ایجاد میکند و برد بیشتری نسبت به حد معمول یک آه به آن میدهد که در نتیجه در جلسات دیگری که روی سیارکهای مجاور در جریان است اخلال ایجاد میکند. رییس بزرگ چشمانش را گرد میکند که «چه خبره؟» و قبل از این که بتواند چیزی بگوید، یک کاپیتان ریزنقش در میآید که «از سالن هم هنوز خبری نیست! چون بعضی از مدعوین چندین ماه نوری با هم فاصله دارند، باید سالنی گیر میآوردیم که هم حدودا در مرکز فضای بینابین آنها باشد و هم به دستگاه تلهپورتینگ پرانرژی و دقت بالا مجهز باشد. یک سالن خوب با این مشخصات گیر آوردهایم که اگه از نظر فضازمانی اوکی نشد، باید بریم سالن فرمانروایان کهنسال. ولی خوب اگه اولی بشه بهتره.» تصاویر رنگارنگ حضار شروع میکند به سر و دست تکان دادن و تولید انرژیای که گرچه طبق اصل بقای ماده و انرژی از بین نمیرود، ولی بیخودی به شکل انرژی اعصابخردکن دیگری تبدیل میشود. یکیشان که سیاهی شنلش بخش اعظم تصویرش را پر کرده، خندهکنان میگوید: «ایول، مراسم امسال در حد تیم ملیه!»
ناگهان، چشم هولوگرافیک یکی از ممدها به هیکل حجیمی میافتد که کمکم در نقطهای دورتر از دور نیمکت شکل میگیرد، با سری گرد و انبوهی مو که سه جوجه قناری درونش گیر افتادهاند. تصویر تازهوارد چنان سایه متافیزیکی سنگینی روی جمع میاندازد که همه بیاختیار زیر بارش زانو خم میکنند. زمزمه بلند میشود که «استاد! استاد!...»
استاد الکتروچپقش را، که آخرین مدل و بهشدت کمیاب و البته دودزا است، از دهانش در میآورد و انبوهی دود بیرون میفرستد. چشمانش را تنگ میکند و با صدایی به شدت بم و کوبنده کلماتی را با سرعت شلیک میکند: «خداییش نمیدونم چرا هی زرت و زرت اینجا جمع میشید؟ مگه از سیارههاتون نمیتونین کار رو هدایت کنین؟ مسابقهای که کلا سه کهکشان بیشتر توش شرکت نکردند، این همه اهن و تلپ نمیخواد. صدبار گفتم مراسم رو بندازین تو بیابون جلوی کاخ من تو سیاره مهندسیساز سلسیانو. هم جاداره، هم باصفا، هم مجانی. اوه، راستی داستانهای این دوره چقدر مزخرف بود! داورای بدبخت دور اول کیا بودند؟» بعد بدون این که منتظر جواب بماند رو میکند به یکی از ممدهای مسن جلسه و با خنده میگوید «خیلی چاکریم!» و بعد هم با سرمهندس گروه گرم میگیرد.
جمعیت شرمنده و افسرده و بعضا خشمگین، نمنمک متفرق میشوند. میروند هر طور شده مراسم را برگزار کنند. هیچ کس متوجه نشده تصویر رییس بزرگ کی غیب شده! سه چهار نفر باقی مانده آرام و خندان کنار هم جمع میشوند و تصویر و صدایشان به اتفاق و به سبکی کاملا دراماتیک محو میشود! دیگر دور نیمکت ساکت و خالی است. دیگر همهمهای نیست. نیمکت تنها به جا مانده است. منتظر میماند تا تصاویر افرادی در جلسههای دیگر بیایند و از تنهایی درش آورند. جلسههایی که نیمکت تنها حضور فیزیکی آنها است.