Just for laugh یا یک داستان تکراری
تازه مرده بود. جسد شاهانهاش هنوز به جای تنگ و تاریک جدیدش عادت نکرده بود که صدایی مثل باز شدن یک در شنید. اول شک کرد، ولی بعد که باریکهی نوری به درون تابید و همهمهای مثل تهماندهی خندهای دستجمعی به گوشش رسید، مطمئن شد اشتباهی در کار نبوده. از در رد شد. نور چشمش را زد. در انبوه نور هیکلهایی سفید را میدید که او را میپاییدند. به نظر مشغول کاری گروهی بودند. هیکل بلندبالایی پیش آمد و در حالی که سعی میکرد محترمانه خندهاش را فرو بدهد، کنار او ایستاد. دست راستش را روی شانهی او گذاشت و با دست چپش به چیزی اشاره کرد که مثل بوق بود. با خندهای دوستانه در گوشش گفت: «شما در مقابل دوربین مخفی قرار گرفتهاید!»
گفتني است که اين داستان را اول بار در تالار داستانکهاي آکادمي فانتزي گذاشته بودم.
+ نوشته شده در دوشنبه دهم تیر ۱۳۸۷ ساعت 10:56 توسط امير
|