بوها و آدمها
امروز وسط قهوه هم زدن بود که به «دلقک - هاینریش بل» فکر میکرد. یکهو فکری به ذهنم رسید. تقریبا یک جور کشف و شهود بود، شاید هم اختراع. هنوز توی اینترنت دنبالش نگشتم، از ترس این که قبلا یکی توی ویکیپدیا مدخلش را زده باشد! خوب، آدم دلخور میشود.
برگردیم سر مطلب. همین طور که قهوه را هم میزدم و بوی لذتبخشش در مشامم میپیچید، به نظرم آمد که بوها هم مثل آدمها دارای شخصیت هستند و البته بعضیهاشان هم به همان اندازه بیشخصیت. درست مثل بوی همین برنجهای باسماتی هندی و پاکستانی که خوردنشان با جویدن کاه هیچ فرقی ندارد، غیر از آن که گرانتر تمام میشود.
مثلا، همین چای جوشیده که درست مثل آدمهای عنق و بیحوصله است. هر وقت از در میآید تو، آدم میفهمد که وقت اداری یکی دو ساعتی است تمام شده و آبدارچی دیرمانده، یک لیوانیاش را جلویت میگذارد که مثل زنگ پایان اضافهکار مجاز توی گوش آدم صدا میکند. یا مثلا همین قهوه ایدهپرور مورد بحث. یک بوی عجیبی دارد. یک جور بوی قهوهایرنگی که لذت حضورش را به تو تحمیل میکند. مخت را توی فرغون میگذارد، اما آنقدر خوشصحبت است که دل نمیکنی. یا وخیمتر از آن، بوی شکلات که مثل آدمهای حشری چشمک میزند، هی دو رو برت میچرخد و خودش را به تو میمالد. سهکنج گیرت میاندازد و آخرش هم سرت خراب میشود. بوی شکلات تلخ اما؛ از آن لوندهایی است که همیشه فاصله را حفظ میکند. به قول خودمان با دست پس میزند و با پا پس میکشد. بگذریم که بعضی این قدر بیذوقند که با اولین پس زدن اول، چنان لب پایینشان کش میآید که از بوی تلخ و شیرین یک لذت ممنوع بیبهره میمانند.
بعضی بوها سرد ولی خوشایندند و البته سربزنگاه آبروبر؛ مثل بوی خیار. بوی خیار هم مثل بوی سیر از آن بوهایی است که نمیتوان همنشینیاش را منکر شد، اما برخلاف سیر، وجودش داغ آدم را خنک میکند، به خصوص بوی خیار نمکی که پیچیدنش در بینی حال دیگری دارد. مسلما آبروبریاش به اندازه سیر نیست. این یکی بوی داشمشتیها را میدهد. شاید به موقعش خیلی هوایت را داشته باشد، اما به هر حال مردم به چشم دیگری بهت نگاه میکنند.
بوهایی هم هستند که مثل آدمهای پررو، وقیح و بددهن تحملشان ممکن نیست، مگر به ضرورت مصلحت. همین بوی زیربغل یا بوی جوراب دو روز در کفش مانده. در اجباریترین حالت، دایم چشمت دنبال مفری محترمانه میگردد. یا برعکس بوی کالباس که مثل تازه به دوران رسیدهها، به ضرب و زور وفور ژل و ادکلن و مارک خوشایند است.
خلاصه خوب که بو کنی، همه جور شخصیتی بین بوها تشخیص میدهی، که همهشان هم مثل قهرمانهای داستانهای کلاسیک همین طوری مسطح و تکوجهی نیستند. مثل بوی چای دارچین که آراسته و دروغگو است یا این قهوههای جدید نعناعی که دوشخصیتی است یا بوی پرافاده مدفوع که صرف این که غالبا در یک اتاقک تمام سفید و براق متصاعد میشود، دچار شبهه خودخوشبوبینی شده یا مثلا بوی قرمهسبزی که بسته به خانگی و کترینگی بودنش متفاوت است و اگر از کله بلند شود که کلا حکم دیگری دارد، مثل آدمهایی که تکلیفشان با خودشان روشن نیست؛ همرنگ جماعتند. برای همین هم گاهی (خیلی کم) جوگیر میشوند و سرشان را به باد میدهند. یا بوی کاغذ که عین حقارت، جذاب و چسبنده است. کنارش که مینشینی، نمیخواهی بلند شوی...
زعفران، لاستیک، پشم شیشه، بستنی، سیب، فولاد؛ همه اینها شخصیتهایی دارند که همانقدر نیاز به کشف شدن دارند که آدمهای دور و برمان. کمی بو بکشیم!