در اوج خستگی از تلاشی به ظاهر بی‌حاصل، عزیزی این شعر را برایم فرستاد که کل خستگی‌ام را پودر کرد! دلم نیامد با دیگران به اشتراک نگذارم. هر چند آخرش این حسرت به دلم ماند که چه طور آدم‌های بزرگی پیدا می‌شوند که چنین نکات عمیقی را این قدر زیبا بیان می‌کنند.

اما شعر:


هرگز نگرد ، نیست

در پشت چار‌چرخه فرسوده‌ای کسی
خطی نوشته بود:
«من گشته‌ام نبود. تو دیگر نگرد، نیست!»

این آیه ملال در من هزار مرتبه تکرار گشت و گشت.
چشمم برای این همه سرگشتگی گریست.
چون دوست در برابر خود می‌نشاندمش.
تا عرصه بگو و مگو می‌کشاندمش.

- در جستجوی آب حیاتی؟ در بیکران این ظلمت آیا؟
در آرزوی رحم؛ عدالت، دنبال عشق؟
دوست؟…
ما نیز گشته‌ایم
«و آن شیخ با چراغ همی‌گشت»
آیا تو نیز - چون او - انسانت آرزوست؟

گر خسته‌ای بمان و اگر خواستی بدان:
ما را تمام لذت هستی به جستجوست.
پویندگی تمامی معنای زندگی است.

«هرگز نگرد نیست»
سزاوار مرد نیست…

فریدون مشیری