اشك ظلمت

آتش مقدس بر پا بود؛ بر داري تنومند، در ميانه‌ي آتشكده، بر صخره‌اي ايستاده چون ستوني عظيم. آتشي چنان سترگ كه بلنداي بالايش از كنگره‌هاي آتشكده بس فراتر مي‌رفت، چنان خيره كه دشنه نورش در تن ظلمت بزرگ فرو مي‌رفت، چنان رقصان كه جمعيت تنگاتنگ ايستاده را به رقصي ناهشيار و روان وامي‌داشت. جمعيتي چنان فشرده كه يك تن مي‌نمود، چنان سيال كه به مايعي چسبناك مي‌مانست، چنان يك‌رنگ كه گويي خود آتشكده بود. هر تكاني از آتش، تكاني هم‌سو در جمعيت بر مي‌انگيخت، انگار جمعيت نه انجمن ستايش‌گران آتش، كه خود آتش است. هيچ‌كس با خود نبود. هر كس پيوسته با ديگري و فرو شده در شور آتشكده و مستحيل در آتش.

گروهي در ميانه بودند، چنان شيدا كه خويش بر دار مي‌افكندند، بالا مي‌رفتند و تن خويش به پاكي آتش فرو مي‌شستند. از اينان خاكستري نيز نمي‌ماند. به گرماي آتش فرا مي‌رفتند و سهمي از نور مي‌شدند. اينان را موسمِ شهادت بود و جشن مرگ ظلمت.

دسته‌اي در تب و تاب رفتن و ماندن، موج‌وار مي‌گشتند و مي‌خروشيدند و باز مي‌ماندند. اينان را نه ياراي آتش معصيت‌سوز بود و نه گريزي به سردي لاقيدي. نه در آتش بودند و نه دور از آن. عرق‌ريزان از هرم آتش و هيبت ظلمت، مي‌لوليدند و به رقص شعله مي‌رقصيدند. ليك مي‌ماندند، كه سلحشوران فردا بودند.

خائنين اما، بر كرانه بودند، به رفتار چنان پيوسته با انجمن كه عضوي با تن، به پندار چنان ديده بر ظلمت دوخته كه تيري بر چله. اينان را نيز تن مي‌جنبيد، اما نه به رقص شيدايي، كه به لرز رسوايي. ليكن به رغم ناهماهنگي، معصيتي بر آنان نبود، روحي شفاف در تني سيال بودند. تنها، رو به سويي ديگر داشتند و آرزويي ديگر در سر. نشسته بر لبه پرتگاهي هراس‌انگيز، به اميد نوري از دل ظلمت، از گونه‌اي ديگر. براستي، خيانت جز اين است؟

يكي‌شان كه سست‌تر بود از اين سو و اميدبسته‌تر به آن سو، چشم بر هم نهاد و خويش رها كرد. هيهات، كه سقوط نه پرواز رهايي، كه سايشي بود دردآلود بر پوست سخت و خاردار صخره. پيمودن هر فاصله‌اي، با كندن تكه‌اي از جان توام بود كه بر تن صخره جا مي‌ماند. رد پاي خوني زلال بود كه از لرزش دستي محتضر بر دامان صخره مي‌ماسيد.

گرماي آتش، اندك‌اندك رخت بر مي‌بست و سردي برهنه‌ي ظلمت بر تن مي‌نشست. جلاي روح در كدورت مرگ مدفون مي‌شد و جنبش زيستي به سكون نيستي رنگ مي‌باخت.

نيمه‌راه سقوط، از جنبش باز ماند، سرد و صلب بر پوست صخره چنگ زد، بر جا ماند و جزيي از صخره شد. قطره مرد. داستان نخستين اشك شمع سر آمد.