خيلي وقت‌ها دلت مي‌گيره، از چيزهاي ساده؛ ساده مثل ترکيدن مغز با زنگ در! زنگي که اگر به صدا در بيايد، مي‌تواند زندگي‌ات را بپاشاند، گويي زنگ سرنوشتي شوم است. زنگي که نبايد صدايش در بيايد. که صدا دادنش نشانه بي‌لياقتي و بي‌مبالاتي توست؛ اين که بي‌اعتنايي، که همکار نيستي، نمي‌بيني، نمي‌داني؛ اين که همه چيز با ديگري است و تو فقط هستي، براي خودت. زنگي که به جاي اين که از دستگاه چسبيده‌به‌ديوار در آيد، مستقيم توي مغزت صدا مي‌کند و تو مقصري.
 
خيلي وقت‌ها دلت مي‌سوزد، از اين که بايد تلخ بنويسي، چون تلخ مي‌بيني و تلخي، که تلخ شده‌اي. آن وقت يکي مي‌آيد و توضيح مي‌نويسد و مي‌پرسد که چرا اين‌گونه‌اي. چه بايد بگويي؟ چه بايد باشي؟ نبايد به طنز بنويسي؟ که طنز نه هجو گزنده‌اي بر روزمرگي‌ها و آزارنده‌ها و ناهنجاري‌ها، که بر عکس، شکري است در قهوه‌ي تلخ نگاهي بيننده! چطور مي‌توان برهنه در خارزار خزيد و زخم برنداشت؟ چطور مي‌توان زخم خورد و خون نريخت؟ چطور مي‌توان خون خشکيده‌برتن را با لبخند پوشاند؟

خيلي وقت‌ها دلت مي‌خواهد ساعت‌ها نوشتن را، که سوپاپ اطميناني است براي بخارات پرفشار مغزت. بخاري که شمشير دولبه‌اي است که اگر آن تو بماند مي‌ترکاند و اگر بيرون بيايد مي‌سوزاند؛ استخواني گيرکرده در گلوي ارتباط. پس بايد سوپاپ را باز کني، اما اندکي. اين است که مي‌شوي حوله‌ي فشرده‌اي که بايد گرفت زير آب! نشانه مي‌گذاري، آدرس مي‌دهي، ايما مي‌کني. گاهي هم که چاره‌اي نيست يا راهش را نمي‌داني يا فشار بخار چنان است که امان واژه‌يابي را از تو مي‌گيرد، گدازه‌ي تراويده از مغزت، انگشتانت را آموک‌وار روي صفحه‌کليد مي‌دواند، مثل جوکيان پابرهنه‌ي هند بر سفره‌اي از ذغال گداخته. انگشتانت آفريقايي‌هايي بدوي‌اي مي‌شوند که دور آتش برافروخته‌ي مغزت مي‌رقصد.

اما، خيلي وقت‌ها هم تنها به قاضي مي‌روي، چون تنهايي، چون قاضي خود تويي. مقصري؟ نمي‌داني. شاکي مقصر است؟ نمي‌داني. دادگاه صالح و عادل است؟ نمي‌داني. تنها مي‌داني که گاهي زنگ سوپاپت صدا مي‌کند و بخار کلمات بيرون مي‌آيد. البته، تظاهرات فيزيکي ديگري هم دارد که گناهش را بي‌هيچ‌بهانه‌اي، شخصا به عهده مي‌گيري. تو مقصري، اما نه هميشه و نه در همه چيز. سمباده‌ي زندگي چنان سيم‌هاي اعصابت را سابيده و نخ‌نما کرده است که با هر تلنگر کودکانه‌اي در مي‌رود و نوايي ناکوک مي‌سازد. اما، باور کن که تک‌نواز کنسرت تقصير نيستي! هستي؟