اين هم داستان توپ از «استاد منوچهر احترامی، داستان‌نویس کودکان» و ارسالی همسربانو:


مارها قورباغه‌ها را می‌‌خوردند و قورباغه‌ها غمگین بودند.

قورباغه‌ها به لك‌لك‌ها شكایت كردند.

لک‌لک‌ها مارها را خوردند و قورباغه‌ها شادمان شدند.

لک‌لک‌ها گرسنه ماندند و شروع كردند به خوردن قورباغه‌ها.

قورباغه‌ها دچار اختلاف دیدگاه شدند.

عده‌ای از آنها با لک‌لک‌ها كنار آمدند و عده‌ای دیگر خواهان باز گشت مارها شدند.

مارها بازگشتند و همپای لک‌لک‌ها شروع به خوردن قورباغه‌ها كردند.

حالا دیگر قورباغه‌ها متقاعد شده‌اند كه برای خورده شدن به دنیا می‌‌آیند.

تنها یك مشكل برای آنها حل نشده باقی مانده است.

این كه نمی‌دانند توسط دوستانشان خورده می‌‌شوند یا دشمنانشان!