نشسته بر پرچين
دست و پایش به رعشه افتاده بود. چشمانش در حدقه گردیده
بود و تنها سفیدیاش دیده میشد، با مویرگهایی که طرح زیبای دهشتناکی را ساخته بود. مثل نبرد پایانیافتهای روی برف بود
که هر زخمیای
خود را به گوشهای کشیده باشد. گلویش در دستی چرکین فشرده میشد، چنان که ریهاش در عطش اکسیژن ناله میکرد. ناخنهای
زرد نوکتیزی در گوشت گردنش میخلید. لبهای کبود لرزانش مثل دهانهی آتشفشانی بود که خِرخِر تف میکرد. گویی در انتظار گشایشی
بود تا کربن گیرکرده
در ریهها را بیرون بریزد. انگشتان بیخون دست راستش دور مچ آهنین قاتل حلقه شده
بود. دست مرتعش دیگرش بر ردای سیاهِ زمخت او گیره شده بود. به سهکنج
دیوار منگنه شده بود؛ چنان فشرده که گردنش در آستانهی شکستن بود. روی نوک پا بالهی
مرگ میرقصید و بر صحنه جز سیاهی نمیدید.
آرام
آرام صحنه با نوری خاکستری و محو روشن میشد. زبانش دیگر مثل
دستی نبود که در تمنای هوا
به آسمان دهانش بلند شده باشد. حلقهی انگشتان کرختش باز میشد.
رخوتی سرطانی
به تنش میخزید. پردهی اپرای مرگ پایین میافتاد. چشمانش درون سیاهی
را میکاوید تا چهره یا هر دیدنی دیگری از مرگ را ببیند. معجونی از تلاشی
بیهوده آمیخته با امیدی دوباره به زندگی، به حرکت، به اکسیژن، به رنگ.
چشمانش چرخید و یک آن بر آیینهی دیوار کناری خشکید. آیینهای که در برابرش
هیچ موجودی را، از جن و انس و جماد، گریزی نبود از بازتابیدن. اما هرچه
خیرهتر نگاه میکرد، تنها خودِ بهدیوارمیخکوبشدهاش را میدید و چهرهی
ازریختافتادهاش را. دستانش را که در آستینی ژنده هوا را چنگ زده بود.
گوشهی لبش به تقلید وقیح و ناراستی از لبخند باز میشد که باز
فشاری جانگیر گلویش را فشرد. امان ذخیرهی اکسیژن برداشتن هم نیافت. مثل پرندهای که
در آستانهی پرواز مردد شده باشد، تنها نوک شست پایش بر زمین ساییده میشد و مثل مسافری لبِ مرزِ جلای وطن، خاک را میبوسید.
آیینه محو
میشد، اما نمیرفت. گویی در انتظار بازگشتی بود که تصویری از بیچارگی
خودخواستهاش را نشانش دهد؛ تا صحنهی رعشه و سوزشِ بیهوایی و بعد
خلسه و امید بیجنبشِ عادتشدهاش را پیش چشمش بازی کند؛ تا نیمبیتی از
شعری قدیمی را به یادش بیاورد؛ «چون نیک نظر کرد پر خویش...»
اين داستانک از اين حقیر، اول بار در آکادمی فانتزی (کارگاه داستاننویسی) در معرض دید قرار گرفت!