می‌جوشد از درون

         حسی گنگ و بی‌شكل

         بی‌شباهت به هر چه در یاد داری

         بی‌رابطه با هر چه در گذر است

چنگ می‌زند سخت

دیواره دردناك سینه را

می‌كشد بالا تا گلوگاه

می‌بندد راه نفس

كف می‌آورد به لب

خون می‌آورد به جوش

پا می‌آورد به رقص

در بزم رزم خشم

می‌خروشد چو رعد

می‌سوزدت چو برق

می‌لرزدت چو ترس

چون آذرخش مرگ

اكنون، ز پای افتاده‌ای

بی‌حس و گنگ و خاموش

یارای نفس، تا آستانه زنده ماندن

چشم خیره به سیاهی درون

عرق‌ریزان و گردآلود درد

نشسته‌ای و هیچ نمی‌بینی

چون سنگ، در خود فروخفته

یخ‌بسته، چون آه فرومرده

لب می‌گزی و خون خشك

می‌دوزد لب‌های تشنه را

دیگر كلامی از شامگاه گلو

نخواهد رفت به معراج گفتگو

كه جبراییل مرده است!