دیوار
صندلی پشت میزم هنوز با همان زاویه ایستاده که وقتی آخرین بار از رویش
بلند شدم داشت. تکانی دیده بودم. فکر کرده بودم چیزی روی دیوار جنبیده
بود. یک جور غده که میخزید و ور میآمد. بزرگ میشد و شکل میگرفت. قالبی
آشنا پیدا میکرد. دستی گچی که از دیوار بیرون میآمد و به من اشاره
میکرد. مدتها بود منتظر دستی بودم برای فشردن. اگر هنوز بود، برمیگشتم
و نگاهش میکردم که خیره نگاهم میکند و من نمیتوانستم بگویم که دست روح
دیوار در انتظار دست من است. نمیفهمید. هیچ یک نمیفهمیدیم. یک آن منظره
جاده جنگلی آویخته به دیوار را نگاه کردم. رفتم سمت دیوار. دست سرد بود و
آرامبخش. میمکید و میبرد. همان طور که نگاه میکردم، میرفتم. میخلیدم
درون دیوار. یک همآغوشی سرد. یک همجوشی یخین. هرچند هنوز بودم، اما
سلولهایم داشتند میرفتند. اما حس داشتم.
حالا هم حس دارم. بیشتر، غنیتر. حتی جنبش تارهای عنکبوت را حس میکنم، حتی ترکی را که یک متر بالاتر از کف اتاق روی پوستم شکل گرفته و کهنه شده. از ساکنین قبلی مانده. حالا حتی زندگی آنها را هم حس میکنم. هر چه را که روح دیوار دیده. هر چه را که شنیده. چه عشقها و نفرتهایی که پیش چشم دیوارها شکل میگیرند، میجوشند، دگرگون میشوند، میچسبند، میپاشند. چه نفسزدنهای هوسبار و چه نعرههای غضبآلودی که این دیوارها میشنوند. بیخود نیست که هر از چند گاهی ترک میخورند. زندگی من هم ترک داشت. درست از زیر سوراخ میخ منظره جاده جنگلی شروع شد. از وقتی که او رفت. حالا به سوک دیوار رسیده. از وقتی من ماندم، دیگر بیشتر نشده. هنوز کمی تازه است، ولی بالاخره کهنه میشود. حتی اگر ساکنین جدید روی آن رنگ بزنند. منتظر میمانم تا بیایند، تا خسته شوند، خیره شوند. آن وقت دستم را دراز میکنم تا بدانند در دیوار بودن تنها نیستند.
حالا هم حس دارم. بیشتر، غنیتر. حتی جنبش تارهای عنکبوت را حس میکنم، حتی ترکی را که یک متر بالاتر از کف اتاق روی پوستم شکل گرفته و کهنه شده. از ساکنین قبلی مانده. حالا حتی زندگی آنها را هم حس میکنم. هر چه را که روح دیوار دیده. هر چه را که شنیده. چه عشقها و نفرتهایی که پیش چشم دیوارها شکل میگیرند، میجوشند، دگرگون میشوند، میچسبند، میپاشند. چه نفسزدنهای هوسبار و چه نعرههای غضبآلودی که این دیوارها میشنوند. بیخود نیست که هر از چند گاهی ترک میخورند. زندگی من هم ترک داشت. درست از زیر سوراخ میخ منظره جاده جنگلی شروع شد. از وقتی که او رفت. حالا به سوک دیوار رسیده. از وقتی من ماندم، دیگر بیشتر نشده. هنوز کمی تازه است، ولی بالاخره کهنه میشود. حتی اگر ساکنین جدید روی آن رنگ بزنند. منتظر میمانم تا بیایند، تا خسته شوند، خیره شوند. آن وقت دستم را دراز میکنم تا بدانند در دیوار بودن تنها نیستند.
+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم اردیبهشت ۱۳۸۸ ساعت 17:10 توسط امير
|