غربت شلوغ
چه غریبم در این ازدحام
برادران عزیزتر ز جانم
دست یاری در جیب هم کرده
در پی چرک کف دست میگردند
چه مهربانانه سر گذاشتهاند
بر گریبان یکدیگر و
از شاهرگ غیرت هم
چرکابه حیات میخورند
چه صمیمانه در چشم یکدگر
لبخند زهرآگین همدلی میریزند
و شامهشان را میآکنند
از کافور عاطفه
چه دردمندانه خواهران سوگوارم
بر مزار برادران زنده به گور
گل حسادت میریزند
و گلاب حسرت
چه فروتنانه این مردم کوچه مصفا
تا همتی کنند اعتلای وطن را
لای چرخ زندگی
چوب پیشرفت میگذارند
برادران عزیزم فوجاند و فوج
مهربان و دردمند
چون خواهرانم که سیلاند و موج
فروتن و غمزده
در این فوج و موج غم
همه آشنایان بیگانه پرورند
چه بیگانه است این آشنایی
چه غریبم در این ازدحام
از خاطرات یک پروژه بیسرانجام
اما کلاس خالی بود. هیچیک از بچه نیامده بودند. مبصر به صندلیهای خالی نگاه میکرد و نمیدانست اسم کدام یک را باید روی تخته زیر «بدها» بنویسد!
فرهاد بینوا
تیشه ز عشق رخش بر سر فرهاد خورد
بس که شکرریز بود مهرخ شیرین بیان
تیشه مقصر نبود از مرض قند مرد
ترجمه شعر
Six and twenty thousand years
Have revolv’d, and I return
To the spot where now I burn.
Other stars anon shall rise
To the axis of the skies;
Stars that soothe and stars that bless
With a sweet forgetfulness:
Only when my round is o’er
Shall the past disturb thy door.”
خودش این جوری ترجمه کرده بود و نظر خواسته بود:
بخسب ای ناظر تا که افلاک
بیست و شش هزار سال دیگر
گردیده باشند و من بازگردم
به آن نقطه که اینک میدرخشم
ستارگان دیگر اینک خواهند برآمد
بر محور افلاک
ستارگان استمالتجوی و ستارگان مُبَّرک
با فراموشیای دلپذیر:
آن گاه هست که دور من پایان میپذیرد
و گذشته درگاه تو را بلرزاند.
من هم نظرم رو این جوری ارایه کردم:
بخسب ای ناظر انجم که افلاک
شش و دوده هزاران سال دیگر
بگردیده است و من هم باز گردم
همان جایی که اینک میدرخشم
دمی دیگر برآیند انجمی نو
به دور محور گردون گردان
ستارههای دلجو یا مقدس
یکی شیرین نسیانی به همراه
دمی که نوبتم پایان بگیرد
بلرزاند گذشته درگهت را
بعد پستش کردم تو آکادمی. ولی چون آن جا بازخوردی نگرفتم، همین جوری گذاشتم اینجا که خلاقیتم ضایع نشود. :)
تفسیر دیکتاتوری
آبراهام مزلو - پدر روانشناسی انسانگرا و واضع نظریه «سلسلهمراتب نیازهای انسان»
نمایش زندگی
هوراس والپول
آی ای عدل...
گوشش ناشنیده گفته بزرگی
که
«گزمهها قدیساناند*»
*بیتی از دشته در دیس، احمد شاملو
... بینام ... از دوست
خستهام از نگاههای حریص
از دلهایی كه جز برای خود نمیتپد
از لبهایی كه فقط به دیگران میخندد
و
دستهایی كه همیشه در جیب طمع پنهاناند.
***
این هم نوشتهای از یک دوست.
یک داستان مبتذل
اسمم رقیه است. رقیه جباری. شناسنامه جلدقرمز توی دستم این را میگوید. صفحه اولش با خودکار آبی و خطی کج این طور نوشتهاند.
روبروی آیینه ایستادهام و به خودم زل زدهام. صورتم پر از چین و چروک است، پر از لک و پیس، با چند تا جوش چرکی. سالها است به خودم نمیرسم. چند سال اخیر حتی بند هم نینداختهام. زشت شدهام. دیگر خودم هم حالم به هم میخورد.
مقنعه را کمی پایین میآورم که موهای روی پیشانیام خیلی پیدا نباشد. نه این که نگاه دیگران برایم مهم باشد. دیگران نگاهم نمیکنند، مگر از سر اجبار و با نفرت. مشکل زشتی من نیست، مشکل تعمدی بودن این زشتی است. سالها است که اصرار عجیبی به کریه شدن دارم. هم مشکل است و هم عجیب، اما برای دیگران. خودم میدانم که نانم در آن است. زشتیم پولساز است؛ کار شلوغبازی تردستها را میکند، تا بیننده به راز کار پی نبرد. نفهمد چطور سکهها جلوی چشمش لای انگشتان تردست ناپدید میشوند.سی سال است کارم تردستی است. مدتها دستیار بودهام. با غیب کردن یکی دو سکه شروع کردم. اما الان دستهدسته اسکناس غیب میکنم، درست جلوی چشم تماشاگرها. بعضی وقتها دستم رو میشود، اما ککم هم نمیگزد. اگر لازم باشد، هوچیهایم لای جمعیت شلوغش میکنند تا پرده عوض شود. کلی هوچی دارم. الان برای خودم کسی شدهام. دست کم خودم این طور فکر میکنم. دیگران آدم هم حسابم نمیکنند، من هم دیگران را. تا وقتی پول از کلاه جادو پایین و از دسته پارو بالا میرود، دیگران چه اهمیتی دارند. چه اهمیتی دارد که چه فکر میکنند. واقعیت این است که خیلیهاشان اصلا فکر نمیکنند. یاد نگرفتهاند، نمیدانند، نمیفهمند. چنان سرگمشان کردهام که هیچ حواسشان نیست که زندگی فقط تماشا نیست. من بازی میکنم و آنها خیره میشوند. هر حقهای که سوار کنم، کف میزنند. من سوارم و آنها پیاده. من بادم و آنها خاشاک کنار جاده. چنان به سرعت از کنارشان میگذرم که میکنمشان و پرتشان میکنم دورترها. قل میخورند و روی هم کپه میشوند.
چادر را روی سرم درست میکنم. باز یک بری میماند. دیگر نخنما شده ولی دل نمیکنم. نمیتوانم. نمیشود که نو بشود. کج میماند. درست مثل صورتم. نمیدانم قیافه من این قدر کج شده یا این آیینه دق. شده مثل صورت سکتهایها. انگار یک نصفهاش نمیتواند دیگر با جاذبه مقابله کند و آن نصفه دیگر جورش را میکشد. یک نصفه صورتم موم است جلوی آتش. نصفه دیگر سنگ خارا است. هیکلم هم هماهنگ با صورتم کج شده. یک شانهام از دیگری ده دوازده سانتی پایینتر است. نگاهم آرام از شانهام به دستم سر میخورد. دست زمخت و پرمویی که انگشتهای بیحالتی از آن آویزان است.
شکم آماسیدهام بلافاصله نگاهم را از دستم میدزدد. همان طور که آرامشم را دزدیده. همان طور که میخواهد زندگیام را بدزدد. در عمق این دمل بزرگ چیزی میخزد، تکان میخورد، لگد میزند. چیزی که خودش را به مرکز ثقلم تحمیل میکند. چیزی که نمیخواستمش، ولی هست. قبلا هم پیش آمده بود. نخواسته بودم که باشد و دیگر نبود. کهنهقابلههای زشتتر از خودم با سیخ تکهتکه بیرون کشیده بودندش. ریخته بودندش توی فاضلاب. چه دردی داشت، اما مانده بودم. هر بار مانده بودم. اما این بار او میخواهد بماند. میخواهد بیاید و پارهام کند. نمیخواهمش، اما حتی زشتترین ماماهای پوسیدهترین دخمهها هم جوابم کردهاند. حرفش را میزنند، اما پای عمل که میرسد، زه میزنند. میترسند. بدجوری بگیر و ببند است. درمانده شدهام. فقط سر خودم و دیگران را با تردستیهای جدید و پرهیاهو گرم میکنم. شاید فرجی شود.ناگهان چنان لگدی میزند که درد رودههایم را به هم میپیچد. چنگ میزند و از سینه بالا میکشد. از گلو میگذرد. تندتر از آن که بتواند فریاد بشود میگذرد. پشت چشمم متراکم میشود و میزند بیرون. میچکد روی میز آرایش، جلوی آیینه. چشمم نگاهش میکند. به زاییده خود نگاه میکند که روی میز ولو شده است. اشک نوزاده روی میز کجتر از خودم میخزد. میرود لبه میز. سر میخورد توی کشو. بازش میکنم ببینم عاقبت نوزاد چه میشود. چشمم میخورد به یک تکه مقوای سبز. دست سالمترم را دراز میکنم. برش میدارم. کهنه شده، اما هنوز شیرازهاش قرص است. بازش میکنم. روی برگ زرد کمرنگش عکس یک دختربچه است. از پشت موترکهای عکس، موی بافته و روبانخورده، روپوش مدرسه و گیپور یقه ارزانقیمتش را میشود دید. چشمهای شادش را هم. کسی چه میداند با سالها سوءتغذیه و توسری عاقبتش چه شده. کسی یادش نمیآید. هیچ کس حافظهاش کار نمیکند. سالها تردستی کردهام که چشمشان را به بازی بگیرم و حافظهشان را پاک کنم. حالا دیگر کسی نمیداند که این همان شناسنامه قدیمی من است. شاید چند نفری هنوز یادشان باشد. اما مهم نیست، لای دست و پای جمعیت له میشوند. از پشت پرده اشک عکس ترکخورده دخترک روی شناسنامه را نگاه میکنم.
اسمش ایران است. ایران امیدوار. شناسنامه جلدسبز توی دستم این را میگوید. صفحه اولش با خودنویس جوهرمشکی و خطی خوش این طور نوشتهاند.